I could do better - تاریخ: 1401/6/27 ساعت: 18:15
نزدیک مهرماه که میشه، یکبار دیگه کلاس درس و شاگردان سال گذشتهام رو از ذهن میگذرونم و مرور میکنم. و این روند همیشه دردناکه، چون لحظاتی که اشتباه کردم از ذهنم پررنگ میگذره و پر از خشم و انزجار نسبت به خودم میشم.تردیدهای معلمی هیچگاه تمومی نداره... آیا باید فلانجا تسامح بیشتری به خرج می دادم؟ یا زیاد ا...
They say it’s never too late but they lie - تاریخ: 1401/6/19 ساعت: 19:39
هشت سال پیش تراپیست تو اتاق درمان ازم پرسیده بود کابوس تکرار شونده داری؟من بغض کردم و کلمهها از گلوم بیرون نیومدن. ساعت جلسه تموم شد و قرار شد تو جلسهی بعد بیشتر ازش حرف بزنیم.اما جلسهی بعدی در کار نبود. من نرفتم. و هشت ساله هنوزم خواب میبینم که دیر شده. خیلی دیر. و با قلبی که تیر می کشه از خواب میپ...
خونه کجاست؟ - تاریخ: 1401/5/17 ساعت: 15:12
ساعت سه بعد از نیمهشب، در حالی که تصاویر و آدمها و فکرها و مکانها از سفری که رفتم توی ذهنم میچرخند دراز کشیدم. یک عالمه کار تلنبار شده هست و ذهن من قصد خاموش شدن نداره و انگار هنوز در سفره...فردا باید لباسهای محل کارم رو بپوشم، منتظر تاکسی بایستم، با کفشهای رسمی پاشنهدار با سرعت کوچههای منتهی به سرک...
رفتن، همیشه رفتن (1) - تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 17:13
خراسان1. وقتی فاطمه گفت که از گرفتن جشن عروسی منصرف شده و می خواد یه عقد کوچیک تو مشهد و تو حرم بگیره، اولش تو ذوقم خورد. تو ذهنم جزئیات سفرمون به کرمان و رقصیدن و خندیدن تو عروسی و بعد از جشن رفتن به کویر و کلوتها و رصد آسمون شب رو برنامه ریزی کرده بودم. حالا ولی با این تصمیم دیگه خبری از این داستا...
رفتن همیشه رفتن (2) - تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 17:13
پیش نوشت غیر مرتبط: ریحانهی عزیز که برام کامنت گذاشته بودی، بابت این همه تاخیر تو جواب عذر می خوام. لطفا ایمیلت را چک کن. تهرانشب دیر وقت رسیدیم تهران. با پریا تصمیم گرفته بودیم که یه شبو تو هتلی، یا هاستلی بمونیم تا مزاحم دوستا و فامیلامون نشیم. پریا صبح زود از من جدا شد و من موقع صبحانه خوردن سر م...
Update - تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 13:19
1. یکی دو ماه اخیر، بدترین ورژن خودم بودم تو تجربهی کار با بچهها. قضاوت گر، سرزنشگر و بی صبر. گاهی موقع گفتن یه جمله هایی مچ خودمو می گیرم که واو؟! تو هم میتونی انقدر بی فکر باشی؟؟ جدیدا تمام بچه های کلاس میان مدرسه و دیگه گروه بندی های سابق حذف شده و تعداد زیادی از بچه ها تو یه کلاس تنگ و کوچیک روی...
26 - تاریخ: 1400/12/22 ساعت: 16:42
《هیچ وقت فراموش نکن که من خیلیخیلی دوستت دارم؛ طوری که بیانش با کلمهها سخته و هیچ کسی نمیتونه حتا یک ذره به معنا و جایگاهی که تو برای من داری نزدیک بشه.میدونم گاهی بیحوصله میشی، خیلی وقتها میترسی، گاهی دنیات تاریک میشه و میدونم اینجور وقتا هیچ کاری از دستم برنمیاد (که آدم تنهاست)، اما این
روی خوش ماجرا - تاریخ: 1400/12/22 ساعت: 16:42
J ازم پرسید ۲۶ سالگی چه حسی داره؟ بهش گفتم فکر کنم طبق معمول کمی ترسیدهام. بهش گفتم دیشب خواب دوران دبیرستانمو دیدم. موقع امتحانای خرداد بود، و تو حیاط دبیرستان آفتاب آروم و ملایم خرداد میتابید، لباس فرمهای سورمهای مون تنمون بود، و کتابهای مدرسه و برگه کاغذای خلاصه برای مرور مطالب رو دستمون گرف
ذکرِ یومیه واجب برای خوشخیالان - تاریخ: 1400/12/22 ساعت: 16:42
[unable to retrieve full-text content]اونکه/چه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد.
از کافه ی گرم بهمن 98 تا بخاری اتاقم بهمن 1400 - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:13
بهمن' href='/last-search/?q=بهمن'>بهمن ۱۴۰۰دانش آموز که بودم، روزایی که کرخت و غصهدار از مدرسه بر میگشتم، بساطم رو میاوردم کنار بخاری و چمباته میزدم، تکالیفمو مینوشتم، وسطاش چرتی میزدم. همون جا کنار بخاری مجله و کتاب میخوندم و بین اینها گاهی سرم رو از کلافگی داخل بالش فرو میکردم. حالا معلمم، همونقدر...
به فرانهی ایرمان - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:13
من یازده سالم بود که اولین وبلاگم را ساختم. یعنی حدود سال ۸۶. حرف زیادی برای نوشتن نداشتم... جهانم بکر و تازه و کوچک بود. اما با ولع نوشتههای دیگران را میخواندم و جهانم بزرگتر میشد. خوشحالم که در آن دوران اینستاگرام و .. نبود و فقط کلمات بودند که ما را به هم وصل میکردند. آن سالها وبلاگهایی را میدیدم...
عمر در گذر و مرگ در قفا - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:13
عکسش را روی تخت بیمارستان میبینم و احساس میکنم چشمهایش برایم آشناست اما نمیشناسمش... زیر عکس را میخوانم که نوشته: رخسانا بعد از دوازده سال زندگی، جهان ما را ترک کرد ذهنم فلش بک میزد به شش سال پیش. بهمن سال ۹۴ بود که این یادداشت را نوشتم. زمستان سال ۹۴ بود که دیدمش، و آن چشمهایش... آن چشمها دختر ۱۹ س...
رویا - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:40
گاهی سالهای کار داوطلبانه تو جنوبِ تهران شبیه یه فیلم، یه داستانِ عجیب از ذهنم عبور میکنه. باورم نمیشه اونجاها بودم، باورم نمیشه با اون انسانها آشنا شدم، باورم نمیشه اون داستانها رو شنیدم. شبیهِ یه
عبث - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:40
نوشتم، بی وقفه. چند صفحه. و وقتی به نتیجه نگاه کردم کلمات بیروحی رو دیدم که انگار هیچ ربطی به احساس من و اون لحظهها نداشت. با بی حوصلگی نوشته رو رها کردم.xa0تلگرام رو باز کردم که چک کنم و دیدم زرین نو
Ann with an E - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:40
این شب ها که اینسامنیا پرقدرت از قبل برگشته سریال جدید آن شرلی رو تماشا میکنم. این کاراکتر عزیز، یارِ قدیمی! از همون سالهای دبستان که کارتونش رو از تلوزیون میدیدیم تا بعد ها که دوازده سیزده ساله بود
بادکنکِ آبیِ آرزو. - تاریخ: 1398/10/12 ساعت: 10:56
اوضاع و احوال این روزها اینکه شب ها خواب های آشفته ای می بینم از رها کردنِ رویاهام... تو هر خواب مغموم و مضطرب دنبالِ راه چارهام که رویاهامو برگردونم. که انتخابا و تصمیمامو عوض کنم...خواب ها ادامه ی
مادر. - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:34
چالش اصلی کار تو کلینیک با بچه ها نیست، با مادرهاست. هر روز مادرهای خسته و افسرده و فرسوده از نگه داری بچه های خاص میان کلینیک و من دلم میخواد تک تکشون رو محکم بغل کنم.۱. امروز یکی از مادرها از احساس
روتین! - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:34
فکر کنم هفت یا هشت سالم بود و یادم نیست چرا و چطور با مامان یه روتین قبل از خواب ساختیم. باید قبل خواب همو می بوسیدیم و می گفتیم "شب بخیر، خوابای خوب ببینی، دوستت دارم، عزیزم.". برای من که تو بچگیمxa0کم
لذت ناامیدی. - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:34
جایی خونده بودم پژوهشگرا اومدن میزان رضایت و آرامش (یا همچین مولفه هایی، دقیقا یادم نیست) افرادی رو که دنبال شغل بودن و شغلی پیدا نمی کردن رو سنجیدن، خب بدیهیه که نتیجه چیز جندان جالبی نبوده. چند سال
تن ها یی - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:34
“Just like we need food and water, humans need each other. A brain study revealed that when placed in an MRI, a patient's reward center lit up when another person sat in the room. Neurons fire when ta