نزدیک مهرماه که میشه، یکبار دیگه کلاس درس و شاگردان سال گذشتهام رو از ذهن میگذرونم و مرور میکنم. و این روند همیشه دردناکه، چون لحظاتی که اشتباه کردم از ذهنم پررنگ میگذره و پر از خشم و انزجار نسبت به خودم میشم.
تردیدهای معلمی هیچگاه تمومی نداره... آیا باید فلانجا تسامح بیشتری به خرج می دادم؟ یا زیاد از حد آسون گرفتم و نزاشتم بچههام قوی تر شن؟ جدیت بیشتری لازم بود یا عطوفت بیشتری؟ اینکه اون دخترکم رو تکرار پایه کردم آیا واقعا به نفعش بود؟ چرا اون روز صدام بیش از حد رفت بالا؟ چرا اون روز غصه و شکایت دخترم رو جدی نگرفتم و احساسشو به رسمیت نشناختم؟ چرا اونروز ر رو سرزنشگرانه نصیحت کردم و شاید بهش احساس ناکافی بودن دادم؟ چرا به خاطر تاخیر تو کلاس به ه و الف سخت گرفتم؟ کار درستی کردم؟ نکردم؟ چرا راجع به مشکلشون بیشتر مطالعه نکردم؟ چرا با مشاورهای با تجربه تر مشورت نکردم که جواب سوالاتم رو بگیرم؟ استرس ن نکنه ریشه تو رفتار من داشت؟ چرا برا حل مشکل س با اورژانس اجتماعی تماس نگرفتم و کمک نگرفتم؟ یک عالمه چرا و یک عالمه کاش به عقب بر می گشتمها ...
به هر حال این دو سال پر از تجربه، پر از عشق و پر از چالش گذشت. قرار نبود این مسیر انقدر طولانی شه. معلمی تو اینجا تو ذهن من یه پروژهی یکساله بود. اما امسال بین دوراهی ترک اینجا و موندن و یکسال دیگه معلمی کردن، تو هفتهی آخر تصمیمم به موندن شد. احتمالا آخرین سال بودنم تو اینجاست... و شاید آخرین سال شغلی که حسم بهش ملغمهای از عشق و نفرت، خستگی و ذوق بود...
امروز از کسی که همسرش رو به خاطر سرطان از دست داده شنیدم که میگفت یکسال پایانی زندگیشون پر از لحظات و یادهای خوب بوده، چون طی این یکسال همیشه به این فکر می کردند که احتمال داره این روز آخرین روز با هم بودن و زندگی مشترکشون باشه.
دارم فکر میکنم برای سال آیندهی معلمیم که به زودی شروع میشه، به خودم یادآوری کنم هرروز طوری سر کلاس حاضر شم که انگار روز آخر معلمیمه. و گمونم اینطور معلم بهتری بشم...
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ساعت 3:0 توسط ماوی| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی