پیش نوشت غیر مرتبط: ریحانهی عزیز که برام کامنت گذاشته بودی، بابت این همه تاخیر تو جواب عذر می خوام. لطفا ایمیلت را چک کن.
تهران
شب دیر وقت رسیدیم تهران. با پریا تصمیم گرفته بودیم که یه شبو تو هتلی، یا هاستلی بمونیم تا مزاحم دوستا و فامیلامون نشیم. پریا صبح زود از من جدا شد و من موقع صبحانه خوردن سر میز صبحانهی هاستل دلم میخواست با آدما حرف بزنم. این روزها که مدتیه مرزها دیگه به روی توریستها باز شده زیاد می بینم توریست از کشورای مختلف تو شهرای مختلف. نمی دونم بحث از کجا شروع شد ولی یهو دیدم مشغول صحبت با آدمایی ام که اصلا نمیشناسمشون ولی باهاشون احساس نزدیکی می کنم. دختر تونسی که کنار من نشسته بود از این می گفت که چطور با اومدن به ایران و خوردن مهر ایران تو پاسپورتشون خودشونو به ریسک انداختن چون احتمالا سفر به کشورایی مثل آمریکا براشون سخت میشه ولی دیدن ایران ارزششو داشته! و بعد بهم یه جاسوئیجی هدیه داد به شکل پرچم تونس. روز آخرشون تو ایران بود، ازش خدافظی کردم و بعد مشغول صحبت با یه خانم استرالیایی، یه زوج جوون آلمانی و یه مرد سوئیسی شدم. فکر کنم در عرض کمتر از پنج دقیقه شدیم مثل دوست هایی که انگار سالهاست همو میشناسن! اینجور آشنایی های سریع و نزدیک شدن های موقت تو سفر 1 برای من جالب بوده. خیلی یهویی و بدون برنامه تصمیم گرفتیم پاشیم و با هم بریم شهر رو بگردیم. من زمان 1'>رفتنم از تهران رو کمی عقب انداختم. و چند دقیقه بعد من و آلیرا (زن استرالیایی)، لیوی (دختر آلمانی)، لوکاس (پسر آلمانی) و توبی (مرد سوئیسی) داشتیم پیاده تو خیابون راه می رفتیم.
راه می رفتیم و کم کم بین جملات و حرفهایی که رد و بدل میشد هم رو بیشتر میشناختیم. دیدن ایران و تهران و مردم و فرهنگ ایران از چشمهای اونا برام جالب بود. گرمای خرداد ماه تهران داشت آبمون می کرد و صحبت از پوشش و ... شد که آلیرا و لیوی گفتن جفتشون از روسروی بدشون نیومده و خوششون هم اومده. هرچند پوشوندن بدنشون براشون دلچسب نیست! ولی روسری انگار از آفتاب سوختگی هم حفظشون می کنه (چیزی که من چندین روز بعد تو ماجرای فم تریپ هدارستمی هم خوندم). آلیرا می گفت روسری به چهرش انگار یه فریم میده و وقتی رنگ آبی شالش با رنگ چشماش ست میشه به نظرش قیافش خیلی قشنگ میشه. می گفت وقتی تو کوچه های یزد با روسری روی سرش و عینک آفتابی راه می رفته احساس می کرده که آدری هپبورنه تو فیلمای سیاه سفید قدیم! من تمام مدتی که داشتن راجع به روسری و حجاب صحبت می کردن چیزی نگفتم و غرق شده بودم تو فکرام و منتظر بودم که بعدش نظرمو بگم که لیوی بهم نگاه کرد و با تردید گفت ببخشید! می دونم الآن تو دلت میگی این توریستا دارن راجع به چیزی که زنای ایرانی بابتش اذیت میشن اینطور حرف می زنن و اینا دیگه کین! خندیدم و گفتم خب راستش تقریبا آره! درسته که دیدن شال ها با طرح ها و رنگ های متنوع زیبا و هیجان انگیزه گاهی، درسته که تو اقلیم های گرم روسری میتونه یه آیتم مفید باشه، مثل چیزی که حتی مردای عرب تو کشورایی مثل عربستان رو سرشون میندازن، ولی وقتی پای اجبار درمیونه و این شالی که به شما حس آدری هپبورن بودن می ده میشه ابزار سرکوب داستان متفاوته. هر دو تایید کردن و بعد آلیرا از تجربه ی سفرش به قم گفت و اینکه چقدر دیدن گنبد و ضریح براش جالب بوده. و اینکه پوشش مردم قم چقدر متفاوت بوده.
راه می رفتیم و حرف می زدیم و نقطه اشتراکات و اختلافات کم کم خودشونو نشون می دادن. آلیرا خیلی طرفدار کوه و کوهنوردی نبود ولی ما چهارتا؟ فهمیدیم که کوه من و توبی و لیوی و لوکاس رو خیلی محکم به هم وصل می کنه و می تونستیم حتی چند ساعت راجع به کوه و تجربه های صعود و صخره نوردی و ... حرف بزنیم.
توبی آروم تر و کم حرف تر از بقیه بود ولی بیشتر که حرف می زد بیشتر برام جالب می شد شخصتیش، خودش می گفت دوست نداشت مرکز توجه باشه. کم کم داشت گرما زده می شد از گرمای تهران که تو یکی از کافه های خنک تهران نشستیم و از هر دری حرف زدیم. سفارش هامون که اومد و وقتی دیدیم آبمیوه هامون رو تو ظرف پلاستیکی ریختن، از این گفتن که چقدر توی ایران پلاستیک مصرف میشه و تو کشورای اونا اگه کسی آب معدنی بخره (که سخت هم پیدا میشه و همه جا در دسترس نیست) مردم چقدر قضاوتش می کنن! و همه بطری مخصوص خودشون رو دارند. راجع به گیاهخواری و گوشت خواری و ... حرف زدیم. راجع به وگان های متعصب که به گوشت خوارها دائم احساس گناه می دن! خود توبی وگان بود و البته که با تعصب مخالف بود و واقف بود به این واقعیت که همه براشون مقدور نیست داشتن چنین سبک زندگی و رژیمی، ولی از طرف دیگه معتقد بود همین اکستربم ها یا به اصطلاح متعصب ها باعث شدن که توجه ها سمت این رژیم جلب بشه و وگانیسم و گیاهخواری به رسمیت شناخته شه و رستوران های وگان و محصولات وگان تو فروشگاه ها وجود داشته باشه. دیدم انگار از جهاتی حق با اونه. واقعیت اینه که ما بعضی از تغییرات رو مدیون آدم های نسبتا اکستریم و عصبانیایم! نه صرفا تو این زمینه، خیلی از آزادی های امروز زنان هم مدیون فمنیست هایی هستیم که اونقدر عصبانی بودند که تو خیابون ها بریزن و برای حقوق زنان به معنی واقعی کلمه بجنگن. شاید هم اشتباه می کنم و مسیر اصلاح به آرومی اتفاق میافته... نمی دونم.
توبی مشاور محیط زیستی تو دولت سوئیس بود و کارش مرتبط با توسعه ی پایدار بود و تو دانشگاه معماری پایدار خونده بود. هر چی بیشتر ازش می فهمیدم بیشتر برام جالب می شد و احساس می کردم تو اون جمع کسیه که بیشتر از همه راجع به ایران خونده و بیشتر از بقیه به جهان خارج از اروپا اهمیت می ده و به قول خودش تلاش می کنه یه توریست سفید پوست احمق نباشه! چیزی که راجع به غربیها همیشه منو آزار می ده همینه، درجه ی بالایی از خودمحوری که حتی بهشون اجازه نمی ده جهان رو خارج از چیزی که بهش عادت دارند تصور کنند! ( این موضوع رو من رو به درجات خفیف تری حتی بین دوستای تهرانیم هم اذیت کرده. وقتی تازه به تهران اومده بودم این حجم از ناآگاهی دوستای تهرانیم از بقیه ی قسمتهای ایران و فرهنگ و نوع زندگی و مشکلات و مسائلشون برام آزار دهنده بود.) این موضوع باعث میشه که گاهی نتونم با این آدما ارتباط بگیرم و باهاشون مکالمات عمیقتری داشته باشم. ولی این راجع به این جمع کوچیکی که داشتیم و تو اون کافه نشسته بودیم صادق نبود. مخصوصا راجع به این پسر سوئیسی! اینکه درک می کرد از ارزون بودن سفر کردن به ایران مثل بقیهی توریستا خیلی خوشحال نباشه، چون معنی این ارزونی و بالا بودن ارزش دلار و یورو تو این سرزمین اینه که تعداد زیادی از مردم تو سختی و فقراند برام دلگرم کننده بود.
وقتی بحث پلاستیک و مصرف بالای پلاستیک تو ایران شد، توبی تنها کسی بود که به این نکته هم اشاره کرد که با وجود اینکه ایرانی ها زیاد پلاستیک مصرف می کنند، ولی یادمون نره هنوز هم کشورای ثروتمند و جهان اولی بیشترین حجم زباله ی جهان رو تولید می کنند چون بیشتر مصرف می کنند! و صادرات این زباله ها به کشورهای در حال توسعه و فقیر باعث میشه این زباله ها جلو چشم خود اروپایی ها نباشه ولی این واقعیتو عوض نمی کنه که کشورهای جهان اولی این زباله ها رو ساختن. بین این حرفا داشتم آخرین جرعه های آبمیوه ام رو تو ظرف پلاستیکی کافه بالا می کشیدم که گفتم به خاطر این آبمیوه احساس گناه می کنم، توبی گفت احساس گناه همیشه بد نیست! و راست هم می گفت.
موقع برگشت طبق معمول مردم کلی مهربونی کردن، یه خونواده که اون سمتا پیکنیک کرده بودند بهشون جوجه کباب تعارف کردند. مرد خانواده که یهو انگار متوجه حضور من شده باشه با خنده گفت ببخشید خانم شما ایرانی هستید حواسمون نبود به شما تعارف کنیم! شما هم بفرمایید! خندم گرفت و تشکر کردم. بعد از اینکه از اون خانواده دور شدیم آلیرا گفت این چیزیه که ایران رو خیلی خاص می کنه! مهمان نوازی و پذیرا بودن مردم. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و نگم که البته به نظر منم مردم ایران مردم خونگرمی اند و شاید در مجموع فرهنگ مهمان نواز تری داشته باشیم نسبت به خیلی از فرهنگها... اما فراموش نکنید که شما پوست سفید و چشمهای آبی دارید!
اون روز بیشتر حرف زدیم که حوصلهی نوشتنش نیست، جاهای دیگه رو دیدیم، نزدیک تر شدیم، بیشتر از هم یادگرفتیم و نهایتا... دوستی یک روزهمون با به انتها رسیدن روز به پایان رسید چون هر کدوممون قرار بود بریم شهری دیگه!
البته که چند هفته بعد لیوی و لوکاس رو تو یکی از قلههای رشته کوه سهند دیدم.
کوهها آدما رو به هم وصل میکنن :)
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر ۱۴۰۱ساعت 16:4 توسط ماوی| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی