گذر - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:34
اولین وبلاگم رو یازده ساله که بودم ساختم. اسمش رو گذاشتم آسمان هشتم! و توش مطالب ریاضی و علوم و اینطور چیزها می گذاشتم و گاهی هم حرف های خودم. تعداد زیادی از وبلاگ های اون زمان همین ویژگی رو داشتن؛ جم
از دلتنگی. - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:34
یک. داشتم پیش خودم حساب میکردم چند شب دیگه شب یلداست؟ بعد یادم افتاد امسال شب یلدا خواهرم نمیتونه خونه باشه.xa0xa0با خودم گفتم بیخیال پس. برنامه ریزی نمی خواد. یه شبه دیگه، مثل شبای دیگه. تصور کردم خودم
از خوشحالی. - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:23
اون روز علی پرسید چه کاری یا چه چیزی هست که همیشه خوشحالت کنه؟یه کم فکر کردم و گفتم کلیشه ای به نظر برسه شاید ولی طبیعت! طبیعت همیشه منو خوشحال می کنه. چون انگار تنها وقتایی که دنیا رو به اون شکلی که
رفتن، همیشه رفتن - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:23
سهیل و دوستانش سفرشون رو با دوچرخه به سمت یزد و شیراز شروع کردن. عکس های سفرشون رو می بینم و سفرنامه رو می خونم، حس زندگی می ده بهم. سهیل از جمله آدم هاییه که بهت یاد می ده قدردان جزئیات زیبای زندگی ب
This city brought me nothing but misery - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:23
یه جایی از سریال برای همیشه محبوبم Girls، هانا از نیویورک برگشته شهر مادریش، دقیقا تو برهه ای به سر می بره که تازه فارغ التحصیل شده و پدر و مادرش دیگه خرجیشو قطع کردن و توقع دارن مستقل شه و روی پای خو
این روزها - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
xa0امروز از سفرِ تهران به خانه برگشتم. منظورم از خانه شهر مادری است. خانهای که در آن مادرم را دارم.این مدت که از تهران دور بودهام انگار برگشتهام به عادتِ آرامش و ریتمِ کندِ زندگی. این بار شلوغی تهران
دوشنبهی موعود. - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
امروز اولین روز کاریام را داشتم،احساسات عجیب و متناقضی را دارم تجربه میکنم، در همان روز اول کار به خوبی فهمیدم اینکه میگویند کار در مراکز توانبخشی و بهزیستی فرسودگی شغلی بالایی دارد به چه معناست. کاش بچه ها بتوانند به من اعتماد کنند، کاش بتوانم برایشان مفید باشم.
پراکنده گویی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
1. امروز این سریال ترکی که اخیرا می دیدم تمام شد.خب بله اعتراف می کنم که گاهی فیلم ترکی می بینم. قصه ی این فیلم ترکی دیدن ها هم از آنجایی شروع شد که دو سه سال پیش دیدم سطح زبان ترکی ام گیر کرده یکجا و
پاییز... - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
اولین باران پاییزی اینجا امروز باریدن گرفت،xa0کنار پنجره رفتم و چانه ام را روی سنگ سردxa0کنار پنجره گذاشتم و به برگ های تاکِ باران زده نگاه کردم. احساس آشنایی و دلتنگی سراغم آمد... من قبلا این لحظه را زیس
چون میخوام جا نزنی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
میگفت آدما میتونن همراه تو بِدُوَن ولی کسی نمیتونه به جای تو بدوه، تهش تویی و دویدن و مسیری که جلوی توست. فقط خودتی و خودت! آخ چقدر قراره که نفسات به شماره بیفته، چقدر قراره خسته شی، کم بیاری، به گریه بیفتی، بشینی، بخوای هیچ وقت ادامه ندی. و تو تمامِ این لحظه ها، کسی پاهاشو به تو قرض نمی ده، نمی تون...
در ستایش کوه ها. - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
دلتنگِ کوهستانم!xa0در این لحظه، احساس می کنم هیچ چیز، اندازهی کوهستان فرح و امید را به من بر نمی گرداند. پارسال بود؟ یا پیارسال؟ چنین روزهایی در پناهگاه کلکچال تنهایی برای خودم ول می چرخیدم و پاییز را
دریا، چه اسم قشنگی... - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:22
شب وقتی داشتیم تو پشت بوم مسجد جامع بندر خمیر به عظمت و زیبایی بنا نگاه می کردیم و باد چادرای بندری مون رو می رقصوند،xa0وقتی کنار اسکله صدای موسیقی بندری تو گوشمون می پیچید،وقتی ابراهیم کوچک زیر آفتاب گ
She was my person - تاریخ: 1397/7/19 ساعت: 14:07
وقتی که دیگه آدما رو نداری، گاهی خودتُ پیدا می کنی تو هرچیز عجیبی دنبالشون می گردی. تو چهره های خیابون، بین کلمه های آهنگی که تو گوشت می خونه،بین نامه
they never know why, the world is changing day to day, moves so fast and leaves them in another life - تاریخ: 1397/7/19 ساعت: 14:07
باز روزا شلوغ و تند شدن و هضم این تغییرا برای من آسون نیست. منی که همیشه ی خدا، سوزنِ صفحه ی ذهن و دلم گیر کرده یجایی تو گذشته. خواهر داره تصمیمای مهم
ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون - تاریخ: 1397/7/19 ساعت: 14:07
خاله آسیه مُرد. خیلی بی سر و صدا. دو روز قبلش اومده بود از این وانتی های توی کوچه گوجه فرنگی بخره، کیسه اش رو که پر کرد، مامان بهش گفت خیلی زیاد نریخت
I know the only thing in my way Is me - تاریخ: 1397/7/19 ساعت: 14:07
این بی خوابی های شبونه دیگه کلافم کرده راستش. من هیچ ساعت از شبانه روز اندازه ی گرگ و میش صبح و دقیقه های اول بعد از طلوع دوست ندارم. قبلنا روزم رو با
درخت زردآلو - تاریخ: 1397/7/19 ساعت: 14:07
پنج شیش سالگیم حیاط خونه برهوت بود. خود خونه هم نیمه جون و تازه ساخت، یه چاردیواری بود که توش پناه بگیری فقط. دیواراش رنگ نداشتن حتی. یروز مامان دستمو
اولین شب 22 سالگی - تاریخ: 1396/12/15 ساعت: 19:32
اولین شب 22 سالگیدارم فکر می کنم کدوم تولد دیگه انقدر غمگین و سردرگم بودم؟ به جز 9 یا 10 سالگی گمونم که تصمیم گرفتم هیچ وقت دیگه تولد نگیرم تاریخی یادم نمیاد. سالها اگه تولدی هم بود کیک یا شمع فوت کردنی نبود. گمونم همین دو سه سال اخیره که قولم شکسته شد. امسال موقع فوت کردن شمعای روی کیک، چشمام رو که...
I'm just so tired - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 23:42
اونجایی که فرانکی می گه: I'm afraid I'm afraid to be alone I'm afraid not to be alone I'm afraid of what I am what I'm not what I might become what I might never become I don't want stayin at my job for the rest of my life but I am I'm afraid to leave I'm so tired I'm just so tired, you know? نوشته ...
سنگین و آرام،عمیق و بی تلاطم - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 23:42
چه باک که شبیه کلیشه هاست، وقتی حس می کنم درست است؟ به یادِ اندوه دوره ی نوجوانی!: (متن از پونه مقیمی) تمام ان روزها گذشت. تمام ان روزهایی که در انتظار امدنت بیدار میماندم.تمام ان شبهایی که نگران برگشتت بودم و برایت دعا میخواندم.ان روزها گذشت و من بزرگتر شدم.بزرگتر شدم و متوجه شدم همیشه منتظرت هستم....