خرید بک لینک

فکر کنم هفت یا هشت سالم بود و یادم نیست چرا و چطور با مامان یه روتین قبل از خواب ساختیم. باید قبل خواب همو می بوسیدیم و می گفتیم "شب بخیر، خوابای خوب ببینی، دوستت دارم، عزیزم.". برای من که تو بچگیم کمی علائم وسواس رو هم داشتم ادا نشدن روتین بدجوری رو مخم می رفت. تحت هر شرایطی، اگه کلمه ها دقیقا به اون ترتیبی که قرار گذاشته بودیم ادا نمی شدن راحت خوابم نمی برد! و صحنه ی عجیبی نبود اگه من با موهای ژولی پولی و خوابالو یهو در اتاقو باز می کردم و وسط هال تند تند وردمون رو تکرار می کردم.

شب بخیر

خوابای خوب ببینی

دوست دارم

عزیزم.

و بعد می دویدم سمت مامان برای بوس آخر کار.

جالبه که این روتین سالها ادامه داشت. حتی وقتی نوجوون شدم. خواهر بزرگترم همیشه مارو دست می گرفت بابت این جمله های لوس.

گمونم از چهارده پونزده سالگی اول اون بوس حذف شد و بعد هم کم کم اون ورد جادویی.

دیشب که نتایج سونو و آزمایش مامان نگرانم کرده بود و تو جام پهلو به پهلو می شدم و ذهنم شروع کرده بود به منفی بافی یهو یاد روتین افتادم. دیدم چه دلم تنگ شده.

امشب مامان قبل خواب با سینه ای که خس خس می کرد جمله های روتینو گفت!

تعجب کردم...

دارم فکر می کنم اولین بغل ها و بوسه و دوستت دارم ها باید تو چنین لحظه هایی ساخته شده باشن.

لحظه های استیصال و شکنندگی آدم ها.

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:34

صفحه بندی