J ازم پرسید ۲۶ سالگی چه حسی داره؟ بهش گفتم فکر کنم طبق معمول کمی ترسیدهام. بهش گفتم دیشب خواب دوران دبیرستانمو دیدم. موقع امتحانای خرداد بود، و تو حیاط دبیرستان آفتاب آروم و ملایم خرداد میتابید، لباس فرمهای سورمهای مون تنمون بود، و کتابهای مدرسه و برگه کاغذای خلاصه برای مرور مطالب رو دستمون گرفته بودیم. چند نفری جمع شده بودیم و داشتیم از همون دقیقههای محدود قبل امتحان برای مرور مطالب استفاده میکردیم. خوابم خیلی واقعی بود انگار باز نوجوون شده بودم و قلبم از استرس امتحان میتپید، انگار باز ۱۶ سالم بود و منتظر بودم که آخرین امتحان رو هم بدیم و بعد بیام تو هوای مطلوب بهار تو اتاقم لم بدم و داستان بخونم و آخر شبا بیام تو بزرگراهم چیزی بنویسم!
از خواب که بیدار شدم، طبق معمول چند دقیقه طول کشید که به این زمان و این مکان برگردم. از خواب که پا شدم گفتم واو! دیگه ۱۶ سالم نیست! ۲۶ سالمه!
به J گفتم تو که میدونی من همیشه وسواس و نگرانی بزرگتر شدن داشتم. (میگم وسواس، چون فکر میکنم همهی آدما به درجاتی از بیشتر شدن سنشون میترسن، ولی نگرانی عدهای مثل من کمی فراتر از حد معمول بوده. فکر میکنم حتی دفعاتی که تو این وبلاگ هم راجع به این حس نوشتم گویای این ماجرا هست.) نگرانیم هم همیشه از این بابت بوده که به اندازهی کافی رشد نکرده باشم، خوش نگذرونده باشم. حیف شده باشه روزام. مثلا اندازهی ۲۰ سال عمرم زندگی نکرده باشم... ترسم راجع به خودم ربطی هم به پیری نداره لزوما. این ترس از خیلی کوچیکی با منه. وقتی ۶ سالم بود از ۷ ساله شدن ناراحت بودم.وقتی ۷ سالم بود از ۸ ساله شدن و ... و برخلاف اکثر بچهها فانتزی و رویای بزرگتر شدن نداشتم. دخترا معمولا خیلی ذوق میکنن که زودتر بتونن کارای بزرگونه انجام بدن. پاشنه بلند بپوشن، رژ بزنن و سوتین تنشون کنن! ولی نمیدونی وارد شدن به هرکدوم از این فازا چقدر برای من سخت بود! تا قبل از ۱۹ سالگیم هیچ لوازم آرایشی نداشتم و تو ۲۳ سالگی اولین پاشنه بلندمو پام کردم. J این چیزا رو خوب درک میکنه چون به قول خودش، اونم late bloomer بوده.
گفتم ولی میدونی؟ امسال حس کردم راضی هستم، چون انگار سال به سال مغز مشوشام داره یه کم آروم و قرار میگیره. بهش گفتم میدونم توام مثل من نوجوونی راحتی نداشتی. درک میکنی، چقدر رها شدن از اون ذهنپر اضطراب و هورمونال و مشوش و پر از سوال نوجوانی لذت بخشه.
گفتم انگار جهان کمتر از قبل برام گیج کننده است و خودم و الگوهای فکریم و وقایع اطرافم برام شفاف تر و قابل درک تره.
خندید گفت منم گاهی فکر میکنم کسی چقدر پول بهم بده حاضر میشم برگردم به قبل ۲۵ سالگیم؟ بعد می بینم با هیچ مبلغی راضی نمیشم. گفت قبل ۲۵ سالگی خیلی همهچی به قول خودش crazy بود.
خوشحال شدم حرفمو میفهمه.
گفتم پس این بار به سلامتی پیر شدن و بزرگ شدن!
آخرش که همه میمیریم،
به سلامتی زوال!
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 2:19 توسط ماوی| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی