1. یکی دو ماه اخیر، بدترین ورژن خودم بودم تو تجربهی کار با بچهها. قضاوت گر، سرزنشگر و بی صبر. گاهی موقع گفتن یه جمله هایی مچ خودمو می گیرم که واو؟! تو هم میتونی انقدر بی فکر باشی؟؟ جدیدا تمام بچه های کلاس میان مدرسه و دیگه گروه بندی های سابق حذف شده و تعداد زیادی از بچه ها تو یه کلاس تنگ و کوچیک روی نیمکت های کوچیک کیپ تا کیپ هم می شینن و همین باعث میشه دائم حواسشون پرت شه، دائم باهم دعوا و بحث کنند و گرما و تاریکی کلاس کلافه شون می کنه و همین باعث میشه رفتارای اشتباه نشون بدن و من هم رفتار اشتباه اونا رو با رفتار اشتباه پاسخ بدم و یه چرخه ی معیوب تکرار شه. حالا درک می کنم چرا همه معلمای دهه شصتی ها رو با پرخاشگر بودنشون یاد می کنن... تصور کنید تو جامعه ای که به تازگی از جنگ رهایی پیدا کرده و جمعیتش رو به انفجاره، تو کلاس هایی کیپ تا کیپ پر تدریس کنی. اون هم تو اون فضای ایدئولوژی زدهی بعد از انقلاب... اما همهی اینا رفتارای اشتباه منو توجیه نمی کنه. انقدر به خودم نمره ی منفی دادم که حتی شک کردم منی که تا حد قابل قبولی اطمینان داشتم از نظر اخلاق حرفه ای خوبم، واقعا هستم و اصلا به درد این کار می خورم؟
2. خارج از فضای کلاس، آموزش و پرورش ایران بیشتر از همیشه دلزده و خسته ام کرده، گاهی دلم میخواد همین الآن نامه ی استعفامو بنویسم و بزنم بیرون اما باز در نهایت چیزایی که نگهم می داره رو کفه ی ترازو سنگین تره. چند روز پیش رزومه ام رو به روز کردم و برای یه موقعیت شغلی بین المللی که یه پروژهی کوتاه سه ماهه است تو یه سازمان غیردولتی نروژی که تو تهران دفتر داره اپلای کردم، رزومه ام مناسب کار بود و فرداش زنگ زدن و مصاحبه ی کاری تنظیم شد. همه چی عالی بود جز اینکه توقع داشتن ظرف دو هفته ی آینده کار رو شروع کنم و من تا آخر اردیبهشت درگیر مدرسه ام. کار رو که از دست دادم تا یکی دو روز غمگین بودم. خیلی میخواستم برای سه ماه هم که شده از این فضای فعلی فاصله بگیرم و تو محیطی کار کنم که ارزش هاش با ارزش های من سازگارتر و همسو تره و البته که محیط حرفه ایه و توش جای رشد هست. ولی خب نشد...
3. میم اومد دنبالم بریم چرخی بزنیم تو شهر، یه جا ماشینو نگه داشت که کمی پیاده راه بریم، داشتم همین چیزایی که بالا نوشتم رو براش تعریف می کردم، حس کردم خیلی ساکته. این سکوتشو میشناسم، این سکوتش مال روزایی بود که حالش خیلی بد بود. ولی من باز خوش خیالانه تصور کردم که نه این روزا رو به راهه و چیزی نیست.
حرفای من که تموم شد، بعد کمی سکوت شروع کرد به حرف زدن از خودش. نمی خوام از جزئیات بنویسم، ولی چند دقیقه بعدش تو ماشین نشسته بودیم و دستای سرد و استخونیش رو گرفته بودم و داشت گریه می کرد. بعد از سه سال داشت گریه می کرد. بغلش کردم و سرمو رو پشتش گذاشتم و استخون هاش رو حس می کردم، و ذهنم فلش بک زد به چند سال پیش و روزای اوج افسردگیش که یهو در عرض یکی دو هفته حدود ده کیلو لاغر شد و روز به روز به معنی واقعی کلمه جلوی چشمام آب می شد و اختلال تغذیه ای که باهاش موند.
خوش خیالانه فکر می کردم که حالش تمام این مدت خوبه، ولی تمام این مدت تظاهر بوده به خوب بودن.
بهم گفت حالم بدتر از قبل نیست ولی از جنگیدن و ادامه دادن خسته شدم. سه سال تمام گریه نکرده بود که برنگرده به اون روزا، که به خیال خودش جنجگو باشه. دستاشو محکم تر گرفتم و گفتم اینکه الآن حالت بد باشه، اینکه الآن گریه کنی معنیش این نیست که همیشه قراره حالت بد باشه. نترس از گریه هات. نترس اگه یه روزایی دلت نخواد از تخت بلند شی. نترس اگه گاهی بخوای حالت بد باشه و حال بدتو حس کنی. بهش گفتم بهت قول می دم که نزاریم برگردی به اون روزا، که دوباره بری ته اون چاه. تو چشماش نگاه کردم و بهش گفتم قول می دم بهت و تو دلم از خودم پرسیدم مطمئنم؟
با چشمای سرخش بهم گفت نمی خوام برگردم به اون روزا، بهم گفت که با بدبختی رها شده از روزایی که تمام شب، تمام روز گریه می کرده.
بهم گفت که حس می کنه نصف عمرش فقط گریه کرده و من دستای یخش رو محکم تر می گرفتم.
ازش قول گرفتم که دوباره با تراپیستش صحبت کنه،
ازش قول گرفتم که هر موقع احساس خطر کرد باهام حرف بزنه،
ازش قول گرفتم که بزاره بفهمم چی تو ذهنشه...
که حداقل رو به روی من نقش بازی نکنه.
اما خدا می دونه که چقدر تو دلم آشوبم، و ترسم از اینکه نفهممش، که نتونم، اما بیشتر از خودم به خودش اطمینان دارم.
تو که هزار طوفان و هزار روز بد رو پشت سر گذشتی،
شجاعانه،
با سرسختی،
باز هم میتونی،
نه؟
برنگرد،
رها نکن،
بمون اینجا
بمون با ما عزیز من...
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۱ساعت 23:4 توسط ماوی| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی