باز روزا شلوغ و تند شدن و هضم این تغییرا برای من آسون نیست. منی که همیشه ی خدا، سوزنِ صفحه ی ذهن و دلم گیر کرده یجایی تو گذشته.
خواهر داره تصمیمای مهمی می گیره این روزا، فضای خونه مضطربه، مامان گیج و خسته است. و من؟ بچه شدم. خزیدم تو کنجِ خودم و تو دلم فقط دعا می کنم که همه چی خوب بشه و فقط منتظرم. هرروز بیشتر نزدیک میشیم به واقعیت مهاجرت خواهرم و من تازه تازه انگار داره باورم میشه بعد ماه ها. مامان؟ راستش می ترسم هیچ وقت باور نکنه. و این بزرگ ترین ترس منه.
ما زندگی مون پیش رومونه، هنوز کلی قصه و ماجرا تو راهه، مامان اما این روزا خستست. انگار که راهای رفتنی رو رفته باشه. حالا فقط داره گذشته رو نگاه می کنه. و ما تمامِ گذشتشیم. کاش اینطور نبود.
***
اون شب خواب تمامِ جزئیات رفتنش رو دیدم.
همیشه وقتی تغییر بزرگی شبیه این داره اتفاق می افته، یه شبی بالاخره یه خوابی می بینم که سوزن بزنه به دمل همه ی ترسایی که از اون تغییر دارم و تلنبار شده تو خودم.
همه ی قصه ی رفتنش رو تو خواب دیدم. از کشیدن چمدونش رو کف فرودگاه، تا نشستن هواپیماش. انگار داشتم یجایی از بالا همه ی دنیا رو می دیدم. همه ی آبایی که از روش عبور می کنه و می شینه رو خاکی که تموم مدت تو خوابم بهت زده می گفتم : دوره. خیلی دور. و بعد از خواب پریدم و دیدم چند متر اون طرف تر خوابه، و تو اون ساعت نیمه شب، حتی این فکر که دیگه هیچ وقت قرار نیست نصفه شبی تو خونه از خواب پاشم و تو اتاقمون ببینمش کافی بود که بغض کنم.
اینجور وقتا از خودم می پرسم همه ی آدما حساشون انقدر غلیظه که باعث بشه دردشون بیاد؟
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی