اون روز علی پرسید چه کاری یا چه چیزی هست که همیشه خوشحالت کنه؟
یه کم فکر کردم و گفتم کلیشه ای به نظر برسه شاید ولی طبیعت! طبیعت همیشه منو خوشحال می کنه. چون انگار تنها وقتایی که دنیا رو به اون شکلی که واقعا هست ادراک می کنم وقتاییه که تو طبیعت بکر و دست نخورده ام. مخصوصا کوهستان. گفتش یه کار قابل دسترس تر بگو من الآن نمیتونم برنامه بچینم برم کوه یا طبیعت.
گفتم کتاب خوندن، به طور خاص قصه خوندن. ولی می دونم که تو کتاب زیاد می خونی پس لابد اینم راه حلت نیست.
گفت فکر می کنم که خوندن فقط حواسمو پرت می کنه. وگرنه چیزی رو حل نمی کنه.
گفتم مثلا دراگ چطوره؟ :)) خندید که ممنونم! پیشنهاد دیگه ای نداری؟
با خنده پرسیدم چت شده اصلا؟ باز زدی تو فاز ماوراء؟
گفت حتی ماوراء هم دیگه کمکم نمی کنه، ولی یه چیزی باید باشه دیگه، یه چیزی باید به جز این زندگی روتین معمولی باشه.
بهش گفتم شاید خوشحالی نیلوبلاگ واقعی زمان بره؟شاید چیزی نیست که آدم بتونه تو یک دقیقه یا یک ساعت به دستش بیاره؟ شاید براش باید وقت بزاره و برنامه بریزه. و بعد دوباره بهش گفتم که به جز طبیعت، کمک کردن به آدم ها خوشحالم می کنه. و منظورم از کمک دلسوزی ترحم گونه و کارای خیرخواهانه ی چَریتی طور نیست. اصلا "کمک" چه کلمه ی زشت و به درد نخوریه! نمی تونم توصیف کنم دقیقا چی، ولی اینکه کنارِ آدم ها ( به طور ویژه تر بچه ها) باشم که از یه رنج خاصی گذر کنن خوشحالم می کنه، (و تو دلم پرسیدم واقعا خوشحالت می کنه؟ پس چرا خیلی وقتا حوصله ی آدما رو نداری؟ شونه انداختم بالا که واقعا نمی دونم. شاید هم واقعا خوشحال نمیشم.)
ادامه دادم اینکه از پس گره های زندگیم بر بیام خوشحالم می کنه، اینکه از پس چالشایی که هست بر بیام، اینکه آدمای نزدیک و عزیز زندگیم بتونن روم حساب باز کنن و بهم تکیه کنن خوشحالم می کنه، سفر من رو خیلی خوشحال می کنه چون می تونم از خودم و فضای زندگیم فاصله بگیرم و کشف کنم و چیزایی جدیدی رو احساس کنم... و همین! اینکه بتونم چیزها رو عمیقا احساس کنم خیلی خوشحالم می کنه.
و موقع گفتن هر کدوم از این جمله ها با تردید از خودم می پرسیدم این واقعا خوشحالم می کنه؟
بعدش گفتم ولی راستش منم احساس خالی بودن می کنم. انگار که با جزئیات زندگیم تو آرامشم ولی هنوز اون تصویر کلی، نمی دونم اسمشو چی باید گذاشت، اون هدف بزرگ، اون چیزی که شبا با امید این بخوابی که زودتر صبح شه تا براش بجنگی و تلاش کنی...اون رو انگار ندارم هنوز. و این اذیتم می کنه.
علی گقت شاید باید این تصویرای جزئی و کوچیک رو آروم آروم بچینیم تا اون بزرگه رو هم بسازیم؟
گفتم شاید.
و از اون شب مدام دارم می پرسم از خودم که چی واقعا خوشحالت می کنه؟
مطمئنی این چیزایی که گفتی چیزایین که می خوای؟ مطمئنی با خودت روراستی؟
با خودم می گم، بعضی وقتا یه ایست به زندگیت بده، ببین چی عمیقا آزارت می ده، چی نقطه ضعفته، چی قلبتو پر از خوشحالی نیلوبلاگ می کنه؟ و بعد ادامه بده.
اون لحظه های غم و شادیِ عمیق، دقیقا توی اون لحظه ها حواستو بیشتر جمع کن.
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی