خاله آسیه مُرد. خیلی بی سر و صدا. دو روز قبلش اومده بود از این وانتی های توی کوچه گوجه فرنگی بخره، کیسه اش رو که پر کرد، مامان بهش گفت خیلی زیاد نریختی؟ خراب می شه ها. گفت آره راست می گی اصلا حواسم نیست و بعد کیسه اش رو خالی تر کرد، چه می دونست حتی اون مقدار باقی مونده هم برا زندگی یه نفرش قراره زیاد بیاد.
دو روز بعدش دیدیم آمبولانس اومد تو کوچه و بدنِ بی جونش رو برد.
از همون موقعی که اومدیم تو این خونه، یعنی می شه دو سالگی من؟ همسایمون بودن. اصلا یادم نمیاد از کی و چرا شروع کردیم صداشون کنیم دایی حسین علی و خاله آسیه.
دایی حسین علی از این کلاه بافتنی ها می ذاشت، بچگی های من که یک دنیا برف می بارید و دو طرف کوچه پر بود از کپه های برف که تا مدت ها آب نمی شدند، می اومد تو کوچه از همون صبح زود که برف باریدن می گرفت کوچه رو پارو می کرد. گذشت و من بزرگ تر شد و دیگه پاهاش جون نداشت فاصله ی اتاق تا در خونه رو بیاد. بعد کم کم آدما از خاطرش رفتن، آدما رو با هم قاطی می کرد، همونطور روزا رو. یه روز صبح پسربچه ی هشت نه ساله می شد، بر می گشت به روستای کوچیک و دور بین کوها، بیدار می شد می گفت برم گوسفندا رو ببرم چرا دیر شده دیگه. یه روز شب می شد می گفت دارم می رم کربلا. آخرین باری که می گفت دارم می رم کربلا، پرسیده بود آسیه تو نمیای؟ خاله آسیه هم گفته بود تو برو منم میام دنبالت. و فرداش دایی حسین علی دیگه بیدار نشد.
بعد خاله آسیه تنها موند. خاله آسیه یه چادر سورمه ای داشت با یه دندون طلا. بچه بودم همیشه دندونشو نگاه می کردم و تعجب می کردم. اونم می خندید و بوسم می کرد. تا همین 22 سالگی که هر وقت بر می گشتم خونه و تو کوچه می دیدتم می اومد سمتم که ببوستم.
اون موقع ها که دبیرستان می رفتم و کلیدم جا می موند و مامان خونه نبود زمستونا، می رفتم خونشون، چایی داغ می آورد با شکر پنیر و خونشون مثل کتری روی بخاریشون که آروم و با حوصله بخار می داد آروم بود.
و حالا هر دو تاشون مردن و عجیبه که چیزی که ازشون مونده همین صداها و تصویرا و حرفاست تو هزارتوی فکر و خیالمون. یعنی می گم اگه الان بچه ای به دنیا بیاد، وجود اون دنفر براشون مفهوم نداره. ولی ما دیدیم و حس کردیم که بودن. عجیب نیست؟ مامان اینجور وقتا، یهو وقتی وسط روزمرگی ها و فراموشی ها از رفته ها حرف می زنیم ، اشک توی چشماش برق می زنه و میگه، می بینی؟ انگار هیچ وقت نبودن.
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی