خرید بک لینک

امروز از سفرِ تهران به خانه برگشتم. منظورم از خانه شهر مادری است. خانهای که در آن مادرم را دارم.

این مدت که از تهران دور بودهام انگار برگشتهام به عادتِ آرامش و ریتمِ کندِ زندگی. این بار شلوغی تهران کمی کلافهام کرد. و این بار بالاخره بعد از کلی دودلی و تردید گزینهی برگشت به تهران برای زندگی را حداقل برای مدتی از لیستم خط زدم. دیدم در حال حاضر توان آن زندگی شلوغ و پراسترس و البته جذاب را ندارم. هرچند دلم برای رفقایم، برای بعضی مکانهای عزیز و برای استقلال بیشتری که داشتم تنگ تنگ است، اما به این وقفه از تهران احتیاج دارم تا این روزها بهتر و بیشتر راجع به ادامهی مسیر زندگیام فکر کنم. امیدوارم پشیمان نشوم.

ساعت پنج صبح رسیدم خانه و مامان منتظرم بود، آن لحظه ای که در اتاقم را باز کردم و دیدم مامان به عادت همیشه قبل از آمدنم مرتبش کرده، آن لحظه ای که خزیدم زیر لحاف خنکم و از عمق وجودم احساس امنیت و آرامش کردم با خودم گفتم نه! من به تهران بر نمیگردم! فعلا به این روزها احتیاج دارم! (البته انکار نمیکنم روزهایی هم هستند که از این شهر واقعا خسته میشوم. از فضای انفعال و محافظه کاری حاکم بر آن، از آدم هایی که دائما در حال کنجکاوی در زندگی دیگریاند و ...).

راستی اینجا رسما پاییزی شده. هوا سرد و تمیز است و برگ ها کم کم زرد و نارنجی شده اند و گلابی های حیاط رسیده اند. دیگر نمیشود پنجره ها را باز گذاشت، باید کم کم پیراهنهای آستین بلندم را از ته کشو بیرون بکشم و ماگِ بزرگم را برای چای خوردن های پشت سر هم آماده کنم.
باورم نمیشود امسال بالاخره، مثل سالهای نوجوانی ام در شهر کوچک و سرد خودم منتظر پاییز هستم!
حس دلتنگی عجیبی دارم، هر باد خنکی که میوزد احساس می کنم شونزده هفده ساله شدهام و آماده ام که یونیفرم سورمهایام را تنم کنم و کوله ام را پشتم بندازم و بروم مدرسه. دلتنگِ آن لحظههای آخر روز مدرسه میشوم که زنگ کلاس میخورد و با سرخوشی کوله را پرت میکردم روی دوشم و با میم عزیزم پیاده راهی خانه میشدیم و حرف می زدیم و رویا میبافتیم و گاهی تمام مسیر را سکوت می کردیم. آخ ولی ببین مرا! ۲۳ ساله شده ام!
بزرگ شدم، شهرم را ترک کردم، میم ام را از دست دادم، با آدم های جدیدی آشنا شدم و سالها شروع پاییز را از پنجرهی اتاقی در خوابگاه کوی دختران تماشا کردم. سال دیگر و سالهای دیگر کجا باشم خدا داند.
از بزرگ شدن گفتم؟
پسفردا قرار است شغلِ جدید پاره وقتم را در بهزیستی شروع کنم. وقتی تصمیمم برای ماندن در اینجا قطعی شد حضورم را قطعی کردم. ولی بعدش پشیمان شدم! راستش کمی میترسم. سرچ میکنم، مقاله میخوانم، به سراغ کتابهای دانشگاهم می روم تا درس هایی که آن روزها سرسری ازش رد می شدم دوباره نگاهی بیندازم بلکه از سردرگمی نجاتم دهد، اما حس می کنم دوشنبه که آن کودک CP یا اتیستیک مقابلم مینشیند چیزی بلد نیستم! حتی به سرم زد زنگ بزنم که آقا من اشتباه کردم. من نیستم! من بلد نیستم. من اصلا آمادهی ورود به زندگی آدم بزرگ ها نیستم! مرا معاف کنید. بگذارید برگردم به روزهای شانزدهسالگی ام، یونیفرم سورمهای ام را پس دهید.
اما خب دختر ۲۳ سالهی وجودم هلم می دهد! که هی؟ مگر خودت نبودی که همیشه به دوستانت می گفتی در این سنِ ما، کاری را کردن همیشه بهتر از نکردن است؟ که ما به تجربه احتیاج داریم؟ برو جلو، شروع کن، تجربه اش کن، یادش بگیر.
نخواستم دست رد به سینهی آدم بزرگِ درونم بزنم. گفتم چشم. دوشنبه دست خودم را می گیرم و می برم آنجا و شروعش می کنم.
ولی عجب چیزِ عجیبی است زندگی!
یک روز سی ساله خواهم شد،
به این روزها فکر خواهم کردم،
به آن دوشنبه های پاییز بیست و سه سالگی...

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:09

صفحه بندی