دلتنگِ کوهستانم!
در این لحظه، احساس می کنم هیچ چیز، اندازهی کوهستان فرح و امید را به من بر نمی گرداند. پارسال بود؟ یا پیارسال؟ چنین روزهایی در پناهگاه کلکچال تنهایی برای خودم ول می چرخیدم و پاییز را نفس می کشیدم. سرما خورده بودم، گلویم میسوخت و آب بینی ام سر بند آمدن نداشت، به بقیه گفتم من در پناهگاه می مانم، تاب تا قله آمدن را ندارم. اولش راستش احساس شکست می کردم ولی وقتی رفتند و با تنهایی و آن سکوت و آن پاییز زیبا روبرو شدم، برای اولین بار احساس کردم می فهمم این جملهی کلیشهای که می گویند مسیر مهم تر از قله است و لزوما شادی و رضایت در رسیدن به قله نیست یعنی چه. آن روز نسبت به خیلی از روزهای دیگر که تا قله رسیده بودم حال بهتری داشتم.
یکی دو ساعتی در آن رنگ به رنگ برگهای پاییزی همراه سگ های آرام و بی آزار انجا قدم زدم. فقط صدای برگ و باد و آب و زوزهی سگ بود و گاهی قدم های تک و توک کوهنوردانی که آنجا بودند.
طبیعت صادق است، واقعی است، اصالت دارد، تو را با ان بعد اصیل خودت روبرو می کند، دروغ و فریب در کارش نیست، شاید برای همین است این شادمانی، این آرامش عنیقی که به ما می دهد. ِآرامشی که گاهی عمقش شاید حتی برایمان آزار دهنده باشد و تحملش را نداشته باشیم.
و من در این لحظه دلتنگ آن شادمانی و اصالتم. دلتنگ هوای پاک و سرد کوهستان که ریه هایت را پر می کنند، دلتنگ آن سکوت، آن بکر بودن، حتی آن احساس ترسی که وقتی پایت را روی تکه سنگ لرزانی می گذاری سراغت میاید، دلتنگ آن پاها و زانوهای خسته و صورت آفتاب سوخته، دلتنگ آن لحظه ی آخر شب وقتی کوله ات را گوشه ی اتاقت می اندازی و زیر دوش آب گرم قبل از خواب فکر می کنی چقدر شکرگزار بدنت هستی، همین بدن خسته ولی خوشحال.
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی