خرید بک لینک
شب وقتی داشتیم تو پشت بوم مسجد جامع بندر خمیر به عظمت و زیبایی بنا نگاه می کردیم و باد چادرای بندری مون رو می رقصوند،

وقتی کنار اسکله صدای موسیقی بندری تو گوشمون می پیچید،

وقتی ابراهیم کوچک زیر آفتاب گرم بندر لافت بندری می رقصید و آبی دریا رو می تونستی از بین کوچه پس کوچه های پر از بادگیر و گلهای کاغذی ببینی،

وقتی تو کوچه های قدیمی بندر کنگ، خاله لطیفه راه رو نشونمون می داد و صدای خنده هامون تو تاریکیِ شهر پیچیده بود،

وقتی ناخدا روی لنج از عظمت دریا می گفت،

وقتی تو ساحل جزایر ناز به عظمت دریا خیره بودم و قلبم از زیبایی اون آبی روشن پر از شادی بود،

وقتی که دریا دریای خون بود و سرخی غریب هرمز بهت زدم کرده بود،

و حتی وقت خوردن اون شام آخر سر سفره ی خانواده ی عزیزی که حس می کردم سالهاست می شناسمشون و دلم براشون تنگ تنگ میشه،

دائما احساس می کردم یه خواب شیرین قدیمی واقعی شده.

تا همیشه قدردان آبی بی کرانِ جنوب،

رنگ رنگِ دامنا و چادرای زنای بندری،

صدای اذان تو عصر های آبی کوچه های قدیمی،

بوی دریا،

و مردم سبزه ی صبور و گرم و عزیزش خواهم بود.

با این سفر، 22 سالگی داره به زیبایی تموم میشه. راضیم. :)

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 16:22

صفحه بندی