خرید بک لینک

یه جایی از سریال برای همیشه محبوبم Girls، هانا از نیویورک برگشته شهر مادریش، دقیقا تو برهه ای به سر می بره که تازه فارغ التحصیل شده و پدر و مادرش دیگه خرجیشو قطع کردن و توقع دارن مستقل شه و روی پای خودش بایسته، کلی با ورود به زندگی بزرگسالی چالش داره، بی پوله و با بدبختی پول اجاره خونش تو نیویورک و پول غذاشو جور می کنه، توی این صحنه برگشته پیش مادر و پدرش و تو اتاقش روی تخت دراز کشیده و داره با آدام تلفنی صحبت می کنه، پنجره ی اتاقش باز میشه به یه خیابون خلوت پر از درخت، هانا به آدام می گه، من الآن توی این اتاق دراز کشیدم روی تختم و دارم صدای پرنده ها رو بیرون می شنوم و درختا رو می بینم، و اینجا مردم تو خونه هایی سه برابر خونه ی من تو نیویورک با اجاره ی کمتر زندگی می کنن، چرا اون شهرو ول نمی کنیم؟ چرا همه انگار برده ی اون شهرن؟

تو قسمت های بعدی یه جا پیش میاد که برای ادامه ی تحصیل به یه شهر خلوت و کوچیک تو یه ایالت دیگه می ره. تو یه شهر تمیز که همه با دوچرخه رفت و آمد می کنن، مخارج زندگی خیلی کمه و ... قاعدتا باید خوشحال باشه؟ ولی نیست. دلتنگه. تنهاست. حوصله اش سر میره، احساس تنهایی خیلی بدی می کنه، انگار با خودش برای اولین بار تنها شده و تحمل خودش رو نداره. بعدش به دلایل مختلفی انصراف می ده و بر می گرده نیویورک...

رابطه ی عشق و نفرتش به نیویورک تو تمام جریان سریال هست و نهایتا وقتی بچه اش رو به دنیا میاره به یه شهر دیگه میره و زندگی دو نفره با بچش رو اونجا شروع می کنه. وقتی دوستاش ازش میخوان که بمونه نیویورک همین جمله رو می گه:

This city brought me nothing but misery

توی اون شهر شلوغ، بی پولی کشید، شکست عشقی خورد، تنها موند، بهش خیانت شد و ... ( و کنار این ها من اضافه می کنم که عشقو تجربه کرد، دوستی های فوق العاده رو تجربه کرد، شغل های جالب رو، تا میتونست دیوونگی کرد و تجربه کرد و تجربه کرد.) و حالا انگار می خواست تمام این ها رو پشت سر بگذاره.

توی برهه ای به سر می برم که نسبت به تهران و نسبت به شهر مادریم همین رابطه ی عشق و نفرت رو دارم. گیجم. نمی دونم برای ادامه ی زندگیم چه برنامه ای بریزم. بابا دوست داره ادامه تحصیل بدم و برم، مامان دوست داره بمونم اینجا و کار ثابت پیدا کنم و ازش دور نشم. و خودم؟ نمی دونم.

این بار آخری که رفتم تهران، وسط ترافیک سر شب نرسیده به پارک وی، وقتی کلافه تو بی آرتی ایستاده بودم و از شدت اون ترافیک دیوانه وار و اون شلوغی و اون جمعیت و اون هوای کثیف دلم می خواست گریه کنم، دیدم پیش خودم دارم این جمله ی هانا رو تکرار می کنم This city brought me nothing but misery.

از راننده خواستیم محض رضای خدا در اتوبوس رو باز کنه و بزاره ما بریم، در اتوبوس باز شد و پریدم بیرون به سمت پیاده رو. برای چند دقیقه به دیوار تکیه دادم و به ماشین هایی که کیپ تا کیپ هم ایستاده بودن و به چهره ی آدما نگاه کردم و یه باریکه ی اشک روی صورتم جاری شد. همه ی اشتباها، همه ی شسکت ها و همه ی سختی هایی که توی این چند سال توی این شهر تجربه کردم از جلوی چشمم رد می شدن. انگار تمام شهر یه دیوونگی بزرگ بود. به آدما نگاه می کردم، به زنا و مردایی که از صبح زود تا شب کار می کردن، اغلب کارهای ماشینی و بی معنی و بیشترشون با پولی که در میاوردن فقط می تونن زنده بمونن. به صورت های ماسک زده به ریه های خسته به آسمون خاکستری به درخت های کدر به بدن های مریض و خسته. به فاصله ی طبقاتی وحشتناک، به فقر، به خشونت، به آدما و راننده هایی که فحش می دادن، دعوا می کردن. همه ی این ها به طرز عجیبی توی اون لحظه برام برجسته بود. به خودم می گفتم، منطقی باش دختر، ترافیک خسته ات کرده و داری منفی بافی می کنی. ولی از سمت دیگه یه بخش از وجودم ازم می پرسید ما چطور نسبت به این سختی ها بی حس شدیم؟ این واقعیته منفی بافی نیست. و برای اولین بار چقدر سعی می کردم خوشی ها و خاطره های خوب و تجربه هاش رو به یادم بیارم موفق نمی شدم. شهری که وقتی نوجوون بودم دیوانه وار عاشقش بودم و آرزو داشتم یه صندلی تو یکی از دانشگاهای بزرگش مال من شه.

صورتم رو پاک کردم، هندزفری توی گوشم گذاشتم و آروم و قدم زنان تو پیاده رو راه افتادم، اون لحظه احساس خوشبختی می کردم که تونستم از بی آرتی و اون ترافیکِ دیوانه بیرون بیام!

راه می رفتم و فکر می کردم... سعی می کردم زندگی آیندم رو تصور کنم، پنج سال آینده، ده سال آینده، پیری...کجا قراره باشم؟ کدوم شهر؟ کدوم کشور؟ کنار کی؟

کی میدونه آینده قراره چی برامون داشته باشه؟

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:23

صفحه بندی