دارم فکر می کنم کدوم تولد دیگه انقدر غمگین و سردرگم بودم؟ به جز 9 یا 10 سالگی گمونم که تصمیم گرفتم هیچ وقت دیگه تولد نگیرم تاریخی یادم نمیاد. سالها اگه تولدی هم بود کیک یا شمع فوت کردنی نبود. گمونم همین دو سه سال اخیره که قولم شکسته شد. امسال موقع فوت کردن شمعای روی کیک، چشمام رو که بسته بودم، همون دختر رنجور 9 ساله شدم که دلش خواست هیچ وقت دیگه شمع تولدش رو فوت نکنه.
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 3:30 توسط مَن| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی