پشت پرده
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 6:52
در این گزارش به بررسی کامل «» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. !-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-...
I made a big mistake در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 6:52
در ادامه، هر آنچه باید درباره «I made a big mistake» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. !-"-"-Design By : NightMelody.Co...
I made a big mistake
-
تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 21:33
ماوی یعنی آبی، مثل اقیانوس، آسمان، کوهها، و دلتنگی I made a big mistake از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. نوشته شده در شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:51 توسط ماوی| | <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس.
I’m way too broken
-
تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 15:56
[unable to retrieve full-text content]I was afraid that I'm gonna break your heart and now look at us! look at my shattered heart. I just can't bear this all
Because I always belong to here
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 15:32
[unable to retrieve full-text content]بزرگراه عزیزم، به تو بر میگردم و مفصلتر از این روزها خواهم نوشت...
احتمالا موقت
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 20:26
روزها به سرعت میگذرن. مثل همیشه. با یک دنیا فکر و احساس عجیب و احتمالا یک سری تغییرات جدید تو زندگی. دلم میخواد بیشتر بنویسم. ولی انگار حوصلهای نیست.فقط اومدم بگم؛ من بزرگراه رو عمیقا دوست دارم. و عزیزانی که بزرگراه رو میخونند هم. تو این سالها حرف زیادی برای گفتن نداشتم، و تعداد پستهای ثبت موقت و من...
Lost
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:02
سالهاست به این فکر می کنم. سر نخ فکرها و حسهای مختلف رو می گیرم، و هر بار به این میرسم: احساسِ نیاز به انسجام. به یکپارچگی.به اینکه وقتی قطعات در هم زندگیم رو کنار هم می چینم یک تصویر منسجم و معنادار بهم بده. دلم می خواد این انسجام تو باورهام هم وجود داشته باشه، اینکه تو موقعیت ها و نقش هایی قرار بگ...
با صدهزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:02
بار دیگه، تنهایی رو انتخاب کردم... حتی با وجود اینکه دیگه مثل سابق عاشق تنهایی نیستم و حتی ازش میترسم... از همیشه تنها موندن.با اینهمه دوباره تنهایی انتخابم شد...کاش دل سپردن انقدر سخت نبود برام. و کاش کسی بود که روشنم میکرد تو زندگی چی برام خوبه چی بد. گیجم و متوجه نمی شم... نوشته شده در جمعه بیست ...
رفتن
-
تاریخ: 1402/2/5 ساعت: 18:44
هر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و ...
درخت آبی ۲
-
تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 18:47
هر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و ...
و بالاخره پس از روزها؛ نفسی تازه
-
تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 18:47
انگار امسال بعد از سالها زندگی تازه فهمیدم فصل مورد علاقهام بهار است. برگهای تازه و ترد و خیس درختها، شکوفههای درخت زردآلوی حیاط، تپهها و دشتهای تازه سبز شدهی مسیر روستای مدرسه که هرروز کل مسیر یکساعته را از پنجره خیره نگاهشان میکنم، بارانهای گاه به گاه، هوای نه سرد و نه گرم، به اندازه و مطلوب، آبی ...
اسفند ۱۴۰۱
-
تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 20:29
هر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و ...
پراکنده از زندگی
-
تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 5:02
نمیدونستم دقیقا چه احساسی دارم. غم؟ خشم؟ بی ارزشی؟ تحقیر شدن؟ ساک باشگاه رو باز کردم. وقتی احساسات اینطور در هم هستند احساس می کنم موجِ گرما توی بدنم در حرکته، بدنم گُر می گیره و نمی دونم باید با مغزم چی کار کنم. اینطور وقتا باید حرکت کنم. ترجیح می دادم بدوم اما تو شهری که کسی منو نمیشناسه. بعضی وقت...
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
-
تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 13:15
وارد حیاط مدرسه شدم، داشتم با احتیاط از بین برفهایی که حالا کم کم با آمدن بهار دارند آب میشوند رد میشدم که دیدم باز یکیشان جلوی در ساختمان اصلی مدرسه دارد کشیک میدهد که ببیند من کی وارد مدرسه میشم. بعد هم با عجله دوید سمت کلاس که بچهها را خبر کند. اینطور وقتها یعنی باز نقشهای کشیدند و برنامهای دارند...
درخت آبی
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 16:39
کلمات برای من نجات بخش هستند. مثل شفا در جهانی پر از رنج. کلمات مرا از خودم، از فکرهایم و از دنیا نجات میدهند با این همه با بی وفایی ترکشان میکنم. و بعد به خودم می آیم و به روزها و ماههای بی نوشتن و بی کلمه که گذشتهاند نگاه می کنم و احساس می کنم چقدر خالی، چقدر حیف...کلمات انگار زمان را که از دست دا...
ما نباید بمیریم، رویاها بیمادر میشوند*
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 12:35
میم عزیزم،باید در آن عصر سرد پاییز که در کوچههای خلوت تهران پرسه میزدیم، و من میدیدم که دوباره برای چیزی اشتیاق داری، روی شانهات میزدم و میپرسیدم، که حواست هست؟ میبینی که برق زندگی به چشمانت برگشته؟ آنهم در این روزگار سیاه این سرزمین... میپرسیدم که چقدر زمان گذشته؟ انگار هزار سال... باید میگفتم انگا...
-
تاریخ: 1401/10/9 ساعت: 21:18
غذا که میخورم و سیر میشوم به دانشآموزهای سال گذشتهام فکر میکنم، به سین که مادرش از همسایه نان خالی قرض میکرد تا گرسنه به مدرسه نیاید، چهرههایشان از ذهنم میگذرد و از خودم بیزار میشوم.دنبال برنامه ریزی برای ترجمهی مدارک و … هستم که یاد میم و الف میافتم که به تازگی حکم پنج سال ممنوع الخروجی گرفتند.از د...
Stuck in Indecision
-
تاریخ: 1401/10/5 ساعت: 18:58
- I think you aren't ready to sacrifice your youth for children yet- Me?- Yes, you- Why do you think so?- You have too many travel and exploring impulses, and you fear being trapped in your town. There are rewards to having a child, but youth is short...- Maybe if I had a more fulfilling life and yo...
زندگی
-
تاریخ: 1401/7/27 ساعت: 20:45
در سفر اصفهانم شناختمش. از هلند رکابزنان به ایران آمده بود، سفر با دوچرخه را دوست داشت چون دلش میخواست رنج جاده و سفر را احساس کند! انگار زندگی بی چالشش در آمستردام حوصلهاش را سر برده بود.پیام داده و از احوالم پرسیده و گفته که «نمیتوانم زندگی در شرایطی که امروز در آن هستید را متصور شوم! متاسفم! لطفا...
آداب ترک کردن تو
-
تاریخ: 1401/7/27 ساعت: 20:45
صبح بعد از خواب طولانی و بی وقفه ای که احتمالا به خاطر مسکنی بود که دیشب خورده ام بیدار شدم. نور از لای پرده به چشمم می زد و درد ناشی از جراحی دندان عقلم برگشته بود. دوباره روز قبل را و دندان پزشکم را که با زور داشت دندان مخفی را از زیر لثه ام بیرون می کشید و خودم را که نه از درد بلکه از شوک به خاطر...