غذا که میخورم و سیر میشوم به دانشآموزهای سال گذشتهام فکر میکنم، به سین که مادرش از همسایه نان خالی قرض میکرد تا گرسنه به مدرسه نیاید، چهرههایشان از ذهنم میگذرد و از خودم بیزار میشوم.
دنبال برنامه ریزی برای ترجمهی مدارک و … هستم که یاد میم و الف میافتم که به تازگی حکم پنج سال ممنوع الخروجی گرفتند.
از در خانه که بیرون میروم و هوای خنک و پاک اول زمستان را استشمام میکنم به نون فکر میکنم که هنوز در زندان است.
انگشتهای یخ زدهام را که به بخاری میچسبانم به رحمت عزیزم فکر میکنم که زمستان سه سال پیش به خاطر بارش برف و باران سقف کپر سستشان بر سرش خراب شد و جان داد، به رخسی که کلیههایش به خاطر سرما و رطوبت کپر از کار افتاد…
کتابهایم را که روبرویم میگذارم به زن و دختر افغان فکر میکنم که از خواندن و آموختن محروم شد.
نفس… نفس که میکشم به جانهای عزیزی فکر میکنم که گرفته شدند. نام ها از ذهنم میگذرند… زندگی دردناک بود. دردناکتر شده.
I need a father.
I need a mother.
I need some older, wiser being to cry to.
I talk to God, but the sky is empty.
-Sylvia Plath
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی ۱۴۰۱ساعت 21:8 توسط ماوی| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی