سالهاست به این فکر می کنم. سر نخ فکرها و حسهای مختلف رو می گیرم، و هر بار به این میرسم: احساسِ نیاز به انسجام. به یکپارچگی.
به اینکه وقتی قطعات در هم زندگیم رو کنار هم می چینم یک تصویر منسجم و معنادار بهم بده. دلم می خواد این انسجام تو باورهام هم وجود داشته باشه، اینکه تو موقعیت ها و نقش هایی قرار بگیرم که یکپارچگی شناخت و افکارم و باورهام رو به هم بزنه آزارم می ده. احساس می کنم اینطور خودم رو گم می کنم. دیگه خودی وجود نداره. نمی تونم خودم رو بشناسم. نمی تونم خودم رو تعریف کنم. از من می پرسی از چی پریشونی؟ از من می پرسی دنبال چی هستی؟ دنبال همین. دنبالِ این معنا و انسجام. باور کن دلم می خواست خوشحال تر باشم، ولی وقتی تکه های پازل رو می زارم کنار هم و یه تصویر در هم و بی معنی می بینم، همه چی دردناک میشه و دلم می خواد زندگیِ کوتاهم روی زمین سریع تر تموم شه.
البته که روزها و لحظات زیادی هم هست که اشتیاق زندگی رو دارم. البته که لحظاتی هست که حس می کنم جای درستم و کار درست رو می کنم و چشمام برق می زنه. دست و پا زدن این روزهام هم از همینه. هنوز به اون چراغِ کم سو ولی روشن ته چشمام امید دارم که رها نکردم. هنوز از این کند و کاو و تلاش خسته نشدم.
من پریشون و آشوب و به هم ریختهام درست، ولی هنوز از خودم دست نشُستم...
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 18:53 توسط ماوی| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی