خرید بک لینک

هر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و لحن صحبتشان را به خاطر بسپارم. صدای بازی و خندههایشان در گوشم میپیچد.

اندازهی یک عمر عشق به من دادید و من همیشه قدردانش خواهم بود. فکر ها در سرم میچرخند، گیجم. بغض میکنم، چرا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ پشیمان نخواهم شد؟ سادگی و زلالی و عشق را با چه چیز میخواهم معاوضه کنم؟ چرا آرام نمی گیرم؟ روزی از خودم نخواهم پرسید که چرا اینچیزها را پشت سر رها کردم در ازای... در ازای چه؟

از تصمیم گ1 بیزارم. از اینکه همه منتظر جواب و تصمیمم هستند. دلم میخواهد زمان همینجا بایستد. فردا و دیروزی نباشد. اما واقعیت چیز دیگری است و به گمانم من هم راهی شوم، ولی کاش هرگز فراموش نکنم عشق و خلوصی که به من دادند را محکم در سینهام نگه دارم...


برچسب: درخت آبی

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ساعت 21:11 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1402 ساعت: 18:44

صفحه بندی