بزرگراه

متن مرتبط با «so it is to be war between us» در سایت بزرگراه نوشته شده است

I made a big mistake در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، هر آنچه باید درباره «I made a big mistake» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. !-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> ماوی یعنی آبی، مثل اقیانوس، آسمان، کوه‌ها، و دلتنگی I made a big mistake از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. ...

    ادامه مطلب
  • I made a big mistake

  • نیلوبلاگ

    ماوی یعنی آبی، مثل اقیانوس، آسمان، کوه‌ها، و دلتنگی I made a big mistake از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. نوشته شده در شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:51 توسط ماوی| | <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. ...

    ادامه مطلب
  • I’m way too broken

  • نیلوبلاگ

    I was afraid that I'm goa break your heart and now look at us! look at my shattered heart. I just can't bear this all...

    ادامه مطلب
  • Because I always belong to here

  • نیلوبلاگ

    بزرگراه عزیزم، به تو بر میگردم و مفصلتر از این روزها خواهم نوشت......

    ادامه مطلب
  • Stuck in Indecision

  • نیلوبلاگ

    - I think you aren't ready to sacrifice your youth for children yet- Me?- Yes, you- Why do you think so?- You have too many travel and exploring impulses, and you fear being trapped in your town. There are rewards to having a child, but youth is short...- Maybe if I had a more fulfilling life and youth, I wouldn’t have to deal with this dilemma now. I blame my country for that.- Yes, your generation is stuck in waiting.- That’s true.- You don't envy the girls in your town, do you? You don’t envy their lives?- Actually I think I do envy them… I mean I don’t envy their lives but I envy that they can be happy with their lives, with what they have, which is something that I can’t. I’ve never bee...

    ادامه مطلب
  • I could do better

  • نیلوبلاگ

    نزدیک مهرماه که میشه، یکبار دیگه کلاس درس و شاگردان سال گذشتهام رو از ذهن میگذرونم و مرور میکنم. و این روند همیشه دردناکه، چون لحظاتی که اشتباه کردم از ذهنم پررنگ میگذره و پر از خشم و انزجار نسبت به خودم میشم.تردیدهای معلمی هیچگاه تمومی نداره... آیا باید فلانجا تسامح بیشتری به خرج می دادم؟ یا زیاد از حد آسون گرفتم و نزاشتم بچههام قوی تر شن؟ جدیت بیشتری لازم بود یا عطوفت بیشتری؟ اینکه اون دخترکم رو تکرار پایه کردم آیا واقعا به نفعش بود؟ چرا اون روز صدام بیش از حد رفت بالا؟ چرا اون روز غصه و شکایت دخترم رو جدی نگرفتم و احساسشو به رسمیت نشناختم؟ چرا اونروز ر رو سرزنشگرانه نصیحت کردم و شاید بهش احساس ناکافی بودن دادم؟ چرا به خاطر تاخیر تو کلاس به ه و الف سخت گرفتم؟ کار درستی کردم؟ نکردم؟ چرا راج...

    ادامه مطلب
  • They say it’s never too late but they lie

  • نیلوبلاگ

    هشت سال پیش تراپیست تو اتاق درمان ازم پرسیده بود کابوس تکرار شونده داری؟من بغض کردم و کلمهها از گلوم بیرون نیومدن. ساعت جلسه تموم شد و قرار شد تو جلسهی بعد بیشتر ازش حرف بزنیم.اما جلسهی بعدی در کار نبود. من نرفتم. و هشت ساله هنوزم خواب میبینم که دیر شده. خیلی دیر. و با قلبی که تیر می کشه از خواب میپرم و دلم میخواد برگردم عقب. خیلی عقب. به اون زمان تو شکم مامان...  نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 0:41 توسط ماوی| | بخوانید...

    ادامه مطلب
  • Ann with an E

  • نیلوبلاگ

    این شب ها که اینسامنیا پرقدرت از قبل برگشته سریال جدید آن شرلی رو تماشا میکنم. این کاراکتر عزیز، یارِ قدیمی! از همون سالهای دبستان که کارتونش رو از تلوزیون میدیدیم تا بعد ها که دوازده سیزده ساله بود...

    ادامه مطلب
  • This city brought me nothing but misery

  • نیلوبلاگ

    یه جایی از سریال برای همیشه محبوبم Girls، هانا از نیویورک برگشته شهر مادریش، دقیقا تو برهه ای به سر می بره که تازه فارغ التحصیل شده و پدر و مادرش دیگه خرجیشو قطع کردن و توقع دارن مستقل شه و روی پای خو...

    ادامه مطلب
  • She was my person

  • نیلوبلاگ

    وقتی که دیگه آدما رو نداری، گاهی خودتُ پیدا می کنی تو هرچیز عجیبی دنبالشون می گردی. تو چهره های خیابون، بین کلمه های آهنگی که تو گوشت می خونه،بین نامه...

    ادامه مطلب
  • they never know why, the world is changing day to day, moves so fast and leaves them in another life

  • نیلوبلاگ

    باز روزا شلوغ و تند شدن و هضم این تغییرا برای من آسون نیست. منی که همیشه ی خدا، سوزنِ صفحه ی ذهن و دلم گیر کرده یجایی تو گذشته. خواهر داره تصمیمای مهم...

    ادامه مطلب
  • I know the only thing in my way Is me

  • نیلوبلاگ

    این بی خوابی های شبونه دیگه کلافم کرده راستش. من هیچ ساعت از شبانه روز اندازه ی گرگ و میش صبح و دقیقه های اول بعد از طلوع دوست ندارم. قبلنا روزم رو با...

    ادامه مطلب
  • I'm just so tired

  • نیلوبلاگ

    اونجایی که فرانکی می گه: I'm afraid I'm afraid to be alone I'm afraid not to be alone I'm afraid of what I am what I'm not what I might become what I might never become I don't want stayin at my job for the rest of my life but I am I'm afraid to leave I'm so tired I'm just so tired, you know? نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 6:44 توسط مَن| |...

    ادامه مطلب
  • There is nothing left to fight for

  • نیلوبلاگ

    So just swallow your sorrow and let it go...

    ادامه مطلب
  • So close, no matter how far

  • نیلوبلاگ

    قبل رفتن برای خداحافظی آمده بود. آدم ها برای ماندن نیستند. انگار هیچ چیز این دنیا در عین این که فراموش نمی شود و پایاست، شبیه ِ ماندن نیست. حجمی از نور و رنگ و اندوه و عشق و صوت و احساس... که می گذرد. زیر چنان باران دیوانه واری مانده بودیم چه کنیم، پرسیده بود چتر همراهت نیاوردی؟ گفتم من اصلا چتر ...

    ادامه مطلب
  • It is in the shelter of each other that the people live.

  • نیلوبلاگ

    برای آخرین بار مقابل کمدم در کنج اتاق نشستم و محتویاتش را از نظر گذراندم، ستون کتاب ها که تنگ هم جا گرفته اند، دستمال کاغذی، دفترچه یادداشت ها. قلک شیشه ای که برای هدیه گرفتن برای آدم های عزیز زندگیم آنجاست. قرص های ویتامین که باید یادم بیاورند باید بیشتر حواسم باشد به تارموهای سفید متعدد در بیست ...

    ادامه مطلب
  • Because regret is stronger than gratitude

  • نیلوبلاگ

    عجیب است با اینکه حتی ساعات خیلی زیادی را با دکتر خ نگذارنده بودم اما ، انگار تا وارد فضای مغموم دانشکده نشده بودم باورم نمی شد که دیگر نیست. که دیگر نمی توانم تند و تند بروم دفترش و خیالم راحت باشد که هست. که مثل بقیه ی استاد ها نیست با قانون نانوشته ای که تو را ملزم می کند برای پنج دقیقه صحبت کردن ، پشت سرشان در سالن بدوی. به پریا گفتم برای همکاری های اخیرش قصد داشتم بروم و حضوری تشکر کنم، هی به تعویق انداختم. هی پشت گوش انداختم. منتظر بودیم که برگردد، اما بعد به خودمان آمدیم و دیدیم به جای خودش عکسش آمد، و به جای گل برای قدردانی، حلقه ی گل تسلیت گوشه ی ...

    ادامه مطلب
  • So it is possible to live with pain.

  • نیلوبلاگ

    عکس گل های سرخ باغچه ی تان را نشان داده بودی، که برف زودهنگام پاییز رویشان نشسته بود، و گفته بودی "پس می شود با رنج هم زندگی کرد." و من برای لحظه ای حس کردم سرمایی که تا ریشه ی گلی به چنان ظرافت را می سوزاند، می فهمم. می دانی؟ نیمه شبِ گذشته از کابوس بیدار شدم. اصلا دلم نمیخواست بلند شوم. اصلا دلم نمیخواست بخوابم. همان گرفتاری در برزخ عجز. تو حتما میدانی چه می گویم. این که فکر هایی است که در تاریکی نیمه شب پررنگ تر از همیشه اند، اما هنوز به نتیجه نرسیده امکهاین احساس ها و افکار اغراق شده اصالت دارند یا وقایع روز؟ تو میدانی اتفاق هایی در زندگی ام هستند ...

    ادامه مطلب
  • Missing the sea that I never swam in

  • نیلوبلاگ

    Exultation is the going Of an inland soul to sea, Past the houses, past the headlands, into deep eteity Bred as we, among the mountains, can the sailor understand the divine intoxication of the first league out from land? Emily Dickinson...

    ادامه مطلب