خرید بک لینک

انگار امسال بعد از سالها زندگی 1 فهمیدم فصل مورد علاقهام بهار است. برگهای تازه و ترد و خیس درختها، شکوفههای درخت زردآلوی حیاط، تپهها و دشتهای تازه سبز شدهی مسیر روستای مدرسه که هرروز کل مسیر یکساعته را از پنجره خیره نگاهشان میکنم، بارانهای گاه به گاه، هوای نه سرد و نه گرم، به اندازه و مطلوب، آبی سیر آسمان، سبزیهای که از لا به لای سیمانهای ترک خوردهی کف زمین یا شیار بین موزاییکها بیرون زدهاند... تمام این سالها این جزییات را دوست داشتهام. پس حالا میتوانم بگویم فصل مورد علاقهام رسیدهاست. البته با نهایت احترام و عشق به سایر فصول!

به ف میگفتم عوض شدن فصلها ملال زندگی را برایم کمتر میکند، شاید برای همین است که این سه سال اخیر که در این شهر بودهام حالم بهتر است. یک شهر چهار فصل به تمام معنا. فصلها اصالت خود را حفظ کردهاند. زمستانها پربرف، پاییز گرفته و پر باران، بهاری چنین معتدل و تابستان گرم و خوشههای طلایی گندم در تمام اطراف شهر...

نمیدانم چرا دارم این جزییات احتمالا کسل کننده را مینویسم. ولی حالا که بعد از هفتهها 1 دستم به نوشتن رفته بگذار رها باشم... میدانم کلمهها کمکم میکنند اما مثل مریضی هستم که از سر لجاجت یا بی مبالاتی داروهایش را سر وقت نمیخورد. نوشتن را_حتی در دفترهای شخصی و برای خودم_ رها میکنم و بعد زندگی مبهم و گنگ میشود ... چند هفتهی گذشته روزهای پرچالشی بود. باز در رینگ بوکس ذهنم گرفتار شده بودم. اما حالا در این نبرد خبره شدهام، و معمولا پس از روزها جدال با خودم، با سر و صورت خونی ولی سالم از رینگ بیرون میآیم.

بگذریم. بهار آمده و اشتیاق زندگی را دارم. با میم و پ راجع به جزییات سفرهای پیش رو صحبت میکنیم. چون بهار هنگام گشتن و کام گرفتن از زمین است.

در خیالم به ارسباران فکر میکنم و کوههایی که ارس در سال پرباران امسال سیراب و سبزشان کرده، هوس میکنم با سوگند زیر باران ناگهان بهار به قلعهی بابک برویم و هوای تمیز را در آن ارتفاع برای یکسال در ریههایمان ذخیره کنیم... در لحظهای دیگر بوی گلاب و گلهای محمدی در روستاهای کاشان در مشامم میپیچد و به ساعتها کوچه گردی در کاشان با میم فکر میکنم، و سر آخر خودم را با پ روی یکی از کافههای روی سقف خانههای سنتی یزد پیدا میکنم... وقتی خورشید تازه غروب کرده و باد خنک شهر کویری بیجان از گرما را سر حال میآورد. لیوان شربتهایمان را سر میکشیم و بوی شولی میآید و صدای صحبت با لهجهی یزدی و زنگ دورچرخههای پیرمردهای فهادان... البته برای سفر یزد مردد بودم. به پ گفتم دلم میخواهد یزد برایم به همان شکل و شمایل روزهای بیست و دو سالگیمان بماند. با پس زمینهای از صدای خندههای بلند س و ف و م ... بعد فکردم پ هم قرار است همین روزها این سرزمین را ترک کند و حیفم آمد. گفتم آخرین سفر را برویم و انتهای رفاقتمان در ایران را اینطور قاب ببندیم...


اشتیاق زندگی را دارم. و انگار پس از روزها این اشتیاق از فکرهای بی رحم و دل شکستگیهایی که جان بی نوایمان را زخم میزنند قوی تر است.

عکس از فروردین گمانم ۳ سال پیش؟

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۲ساعت 7:46 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1402 ساعت: 18:47

صفحه بندی