عکس گل های سرخ باغچه ی تان را نشان داده بودی، که برف زودهنگام پاییز رویشان نشسته بود، و گفته بودی "پس می شود با رنج هم زندگی کرد." و من برای لحظه ای حس کردم سرمایی که تا ریشه ی گلی به چنان ظرافت را می سوزاند، می فهمم.
می دانی؟ نیمه شبِ گذشته از کابوس بیدار شدم. اصلا دلم نمیخواست بلند شوم. اصلا دلم نمیخواست بخوابم. همان گرفتاری در برزخ عجز. تو حتما میدانی چه می گویم. این که فکر هایی است که در تاریکی نیمه شب پررنگ تر از همیشه اند، اما هنوز به نتیجه نرسیده ام که این احساس ها و افکار اغراق شده اصالت دارند یا وقایع روز؟ تو میدانی اتفاق هایی در زندگی ام هستند که گاه حس می کنم مقابله با آن ها خارج از توان من است. اینکه خاطره هایی هستند که وقتی دوباره به من رجعت می کنند، از فرط تلخی شان دست هایم می لرزد و چشم هایم را محکم می بندم. اینکه می ترسم زمین بخورم. که نتوانم. اینکه تنها خودم نیستم...آدم های زندگی ام. آدم های عزیز زندگی ام. و حتی تو... اینکه زورم به دنیا نمی رسد و شما حالتان خوش نیست و من کاری از دستم بر نمی آید.
از فرط استیصال دلم میخواست به "و" اسمس بفرستم و قرار کوهمان را کنسل کنم. و یا حتی فکرش را هم نمی کردم که توان این را داشته باشم، بلند شوم در میان واژه های سرگیجه بگیرم و کارهای ترجمه را تمام کنم. اما تمام مدت داشتم به گل های سرخِ تو فکر می کردم. و بعد من بودم که ساعت سه نیمه شب، کارهایم را به اتمام رساندم، وسایل کوله را جمع کردم، و حتی سریع چیزی برای نهار امروز سرهم کردم. یادت هست یک بار با هم راجع به این صحبت کردیم؟ اینکه در مواقع ضعف بتوانی جزئیات زندگی را به درستی انجام بدهی، چه شعفی دارد. جزئیاتی، مثل مسواک زدن، آب دادن به گلدان ها، و لبخند های صبحگاهی.
میدانم که چیزی در زندگی این روزهای من اشتباه است، و تمام مدت به این اشتباه فکر می کنم. اینکه چگونه باید درستش کرد. چون حالا باور دارم انکار غصه ای که در رگ های زندگی ات جریان پیدا کرده، شادمانی های بی اصالت تصنعی، اشتباه ترین کار ممکن است و تنها تو را از مسیر دور تر می کند و راهی ات می کند به وادی وهم. اما گمانم دارم این را هم یاد میگیرم که نگذارم اندوه بر تمام زندگی ام سایه بندازد. پیش تر از این اگر کاری می کردم نقش بازی کردن بودن. در مهمانی ها لبخند های الکی می زدم، در مکالمه ها الکی می گفتم خوبم. حالا می خواهم بگویم، می شود با ذهن مشغولی از خواب بیدار شد و به مادر لبخند های واقعی زد، می شود خسته بود و کوه رفت و لذت برد، می شود کلافه بود و کتاب خواند. و از این قبیل کارها.
می دانی؟ امروز کوهستان هم حتی طور دیگری شد. من واقعا خسته شده بودم. برای اولین بار حتی به سرم زد بنشینم و ادامه ندهم. آن هم در فاصله ای که می توانستی قله را ببینی. به "و" گفتم که برود و منتظر من نماند. آن ها دور شدند و من در نقطه ای ایستاده بودم که آدم های قبل و بعد از خودم نقطه های ریز کوچکی بودند که دستشان به تنهایی ام نمی رسید. جدا خسته بودم. بیش از هربار دیگر. دیده ای یکجاهایی ادای جنگجو ها را در آوردن کارساز نیست؟ برای همین خواستم که برای چند دقیقه بنشینم.
اگر بدانی چه قدر کوهستان را در چنان نقطه ای دوست دارم. کوهستان های شهرم را بیش از هرجای دیگری. سکوتی دارد که هیچ جای دیگری تجربه اش نکرده ام.بکر بکر است. شبیه زمین پیش از هبوط آدم.
بعد از آن چند دقیقه ی کوتاه، فکر کردم حالا می خواهم ادامه دهم. ناگریزیم به ادامه... و چه شعف ها، چه اندوه ها که در امتداد ِ راهمان هست...
پ.ن:ترس هایی هستند که درست در لحظه ی طلوع زوال می یابند.
خاصیت نور شگقت آور نیست؟
برچسب: so it is written,so it is,so it is written meme,so it is meaning,so it is to be war between us,so it is better to speak remembering,so it is with the spirit,so it is ordered,so it is song,so it is christmas,
نویسنده: هلیا محمدی