قبل رفتن برای خداحافظی آمده بود. آدم ها برای ماندن نیستند. انگار هیچ چیز این دنیا در عین این که فراموش نمی شود و پایاست، شبیه ِ ماندن نیست. حجمی از نور و رنگ و اندوه و عشق و صوت و احساس... که می گذرد. زیر چنان باران دیوانه واری مانده بودیم چه کنیم، پرسیده بود چتر همراهت نیاوردی؟ گفتم من اصلا چتر ندارم. خندید. بعد تصمیم گرفتیم درخت های پارک ملت را برای پناه گرفتن نشان کنیم و ما سه نفر بودیم که دیوانه وار از درختی به درختی دیگر می دویدیم , می پریدیدم توی چاله های پر شده از آب باران. باران سرِ بند آمدن نداشت. . خیس و خسته ایستاده بودیم زیر این درخت که یکی با چتر و فلاش و دوربین سراغمان آمد. گاهی فکر می کنم ما آدم ها خیلی بیش از آنکه فکر می کنیم با هم آشناییم. مرد، عکاس دوره گردی بود ،کمی از زندگی اش برایمان گفت، از ملیت و قومیت هایمان حرف زده بودیم، در آن لحظه چهار نفر بودیم که زبان مادری همه مان متفاوت بود، و حتی رنگ پرچم سرزمین یکی با ما فرق داشت، چنان دور و چنان نزدیک.
مرد اجازه گرفت عکسی از ما بگیرد، پری خواست به کمکش برود و آنها از دور ما را بین خنده هایمان اینگونه ثبت کردند.
دیروز بعد از تقریبا یک ماه این عکس را برایمان فرستاد، برای ثانیه ای لبخندی روی لبم نقش بست و خاطرم آمد چقدر دوست دارم باران و سبزی و روشنی را...و البته روح هایی چنین دیوانه و رها، که مهر را می فهمند.

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 16:8 توسط مَن| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی