در این گزارش به بررسی کامل «» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. !-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> ماوی یعنی آبی، مثل اقیانوس، آسمان، کوهها، و دلتنگی بعضی روزها انقدر غوطه ور تو فکرای طویلمم که انگار تو یک روز هزار قرن زندگی کردم....
ادامه مطلبدر ادامه، هر آنچه باید درباره «I made a big mistake» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. !-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> ماوی یعنی آبی، مثل اقیانوس، آسمان، کوهها، و دلتنگی I made a big mistake از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس....
ادامه مطلبماوی یعنی آبی، مثل اقیانوس، آسمان، کوهها، و دلتنگی I made a big mistake از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. نوشته شده در شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:51 توسط ماوی| | از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس....
ادامه مطلبI was afraid that I'm goa break your heart and now look at us! look at my shattered heart. I just can't bear this all...
ادامه مطلببزرگراه عزیزم، به تو بر میگردم و مفصلتر از این روزها خواهم نوشت......
ادامه مطلبروزها به سرعت میگذرن. مثل همیشه. با یک دنیا فکر و احساس عجیب و احتمالا یک سری تغییرات جدید تو زندگی. دلم میخواد بیشتر بنویسم. ولی انگار حوصلهای نیست.فقط اومدم بگم؛ من بزرگراه رو عمیقا دوست دارم. و عزیزانی که بزرگراه رو میخونند هم. تو این سالها حرف زیادی برای گفتن نداشتم، و تعداد پستهای ثبت موقت و منتشر نشده هم همیشه بیش از منتشر شدهها بوده، با اینهمه دوست داشتم همین حرفهای ناچیز رو هم برای معدود عابرین اینجا بزنم. بزرگراه بخش عزیزی از زندگی منه.و اینکه من همیشه نوشتن در وبلاگ رو به فضاهای دیگه ترجیح دادم. و همیشه اگر چیزی برای نوشتن داشته باشم، اینجا خواهم نوشت.اما چندماه پیش کانال تلگرامی رو شروع کردم که تنها عضوش هم خودم بودم؛ بیشتر برای ثبت تصاویر و لحظهها و موسیقیها و برشهایی از کتابهایی...
ادامه مطلبسالهاست به این فکر می کنم. سر نخ فکرها و حسهای مختلف رو می گیرم، و هر بار به این میرسم: احساسِ نیاز به انسجام. به یکپارچگی.به اینکه وقتی قطعات در هم زندگیم رو کنار هم می چینم یک تصویر منسجم و معنادار بهم بده. دلم می خواد این انسجام تو باورهام هم وجود داشته باشه، اینکه تو موقعیت ها و نقش هایی قرار بگیرم که یکپارچگی شناخت و افکارم و باورهام رو به هم بزنه آزارم می ده. احساس می کنم اینطور خودم رو گم می کنم. دیگه خودی وجود نداره. نمی تونم خودم رو بشناسم. نمی تونم خودم رو تعریف کنم. از من می پرسی از چی پریشونی؟ از من می پرسی دنبال چی هستی؟ دنبال همین. دنبالِ این معنا و انسجام. باور کن دلم می خواست خوشحال تر باشم، ولی وقتی تکه های پازل رو می زارم کنار هم و یه تصویر در هم و بی معنی می بینم، همه چی د...
ادامه مطلببار دیگه، تنهایی رو انتخاب کردم... حتی با وجود اینکه دیگه مثل سابق عاشق تنهایی نیستم و حتی ازش میترسم... از همیشه تنها موندن.با اینهمه دوباره تنهایی انتخابم شد...کاش دل سپردن انقدر سخت نبود برام. و کاش کسی بود که روشنم میکرد تو زندگی چی برام خوبه چی بد. گیجم و متوجه نمی شم... نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت 12:33 توسط ماوی| | بخوانید...
ادامه مطلبهر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و لحن صحبتشان را به خاطر بسپارم. صدای بازی و خندههایشان در گوشم میپیچد.اندازهی یک عمر عشق به من دادید و من همیشه قدردانش خواهم بود. فکر ها در سرم میچرخند، گیجم. بغض میکنم، چرا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ پشیمان نخواهم شد؟ سادگی و زلالی و عشق را با چه چیز میخواهم معاوضه کنم؟ چرا آرام نمی گیرم؟ روزی از خودم نخواهم پرسید که چرا اینچیزها را پشت سر رها کردم در ازای... در ازای چه؟از تصمیم گرفتن بیزارم. از ا...
ادامه مطلبهر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و لحن صحبتشان را به خاطر بسپارم. صدای بازی و خندههایشان در گوشم میپیچد.اندازهی یک عمر عشق به من دادید و من همیشه قدردانش خواهم بود. فکر ها در سرم میچرخند، گیجم. بغض میکنم، چرا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ پشیمان نخواهم شد؟ سادگی و زلالی و عشق را با چه چیز میخواهم معاوضه کنم؟ چرا آرام نمی گیرم؟ روزی از خودم نخواهم پرسید که چرا اینچیزها را پشت سر رها کردم در ازای... در ازای چه؟از تصمیم گرفتن بیزارم. از ا...
ادامه مطلبانگار امسال بعد از سالها زندگی تازه فهمیدم فصل مورد علاقهام بهار است. برگهای تازه و ترد و خیس درختها، شکوفههای درخت زردآلوی حیاط، تپهها و دشتهای تازه سبز شدهی مسیر روستای مدرسه که هرروز کل مسیر یکساعته را از پنجره خیره نگاهشان میکنم، بارانهای گاه به گاه، هوای نه سرد و نه گرم، به اندازه و مطلوب، آبی سیر آسمان، سبزیهای که از لا به لای سیمانهای ترک خوردهی کف زمین یا شیار بین موزاییکها بیرون زدهاند... تمام این سالها این جزییات را دوست داشتهام. پس حالا میتوانم بگویم فصل مورد علاقهام رسیدهاست. البته با نهایت احترام و عشق به سایر فصول!به ف میگفتم عوض شدن فصلها ملال زندگی را برایم کمتر میکند، شاید برای همین است که این سه سال اخیر که در این شهر بودهام حالم بهتر است. یک شهر چهار فصل به تمام معنا. فصله...
ادامه مطلبهر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و لحن صحبتشان را به خاطر بسپارم. صدای بازی و خندههایشان در گوشم میپیچد.اندازهی یک عمر عشق به من دادید و من همیشه قدردانش خواهم بود. فکر ها در سرم میچرخند، گیجم. بغض میکنم، چرا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ پشیمان نخواهم شد؟ سادگی و زلالی و عشق را با چه چیز میخواهم معاوضه کنم؟ چرا آرام نمی گیرم؟ روزی از خودم نخواهم پرسید که چرا اینچیزها را پشت سر رها کردم در ازای... در ازای چه؟ از تصمیم گرفتن بیزارم. از ...
ادامه مطلبنمیدونستم دقیقا چه احساسی دارم. غم؟ خشم؟ بی ارزشی؟ تحقیر شدن؟ ساک باشگاه رو باز کردم. وقتی احساسات اینطور در هم هستند احساس می کنم موجِ گرما توی بدنم در حرکته، بدنم گُر می گیره و نمی دونم باید با مغزم چی کار کنم. اینطور وقتا باید حرکت کنم. ترجیح می دادم بدوم اما تو شهری که کسی منو نمیشناسه. بعضی وقتا دلم می خواد شنل هری پاتر رو داشتم و می تونستم نامرئی بشم. اما نه قدرت نامرئی بودن داشتم نه تو شهر غریبی بودم. لباسا و کتونیا رو چپوندم تو ساک و موهام رو بافتم، جلوی آینه انگشت اشارهام رو گذاشتم رو خط اخمی که وسط ابروهامه و این روزا داره عمیق تر میشه. «ک» از این حالت چهرهام نفرت داشت. خیلی وقتها وسط مکالمه یهو zoned out میشدم می رفتم تو خودم و صداها و تصاویر اطرافم تار می شدند و الکی در جواب حرفا...
ادامه مطلبوارد حیاط مدرسه شدم، داشتم با احتیاط از بین برفهایی که حالا کم کم با آمدن بهار دارند آب میشوند رد میشدم که دیدم باز یکیشان جلوی در ساختمان اصلی مدرسه دارد کشیک میدهد که ببیند من کی وارد مدرسه میشم. بعد هم با عجله دوید سمت کلاس که بچهها را خبر کند. اینطور وقتها یعنی باز نقشهای کشیدند و برنامهای دارند.وارد کلاس که شدم بهترین جشنی که میتوانستم برای ۲۷ سالگی داشته باشم برایم گرفتند. بعد از ورود من متین نفس نفس زنان با کاسهی بزرگ پر از پفیلا وارد کلاس شد. دلم می خواست آن لحظه را فریز کنم برای همیشه. پیراهن سفید و اتوکردهی پلوخوریاش را با کت مردانهی طوسیاش که برایش بزرگ است تن کرده بود. کوله روی دوشش و کاسه در دستش، آماده و مهیا برای جشن!کنارشان شمعهایم را فوت کردم. گفتند آرزو کن... هرچه که فکر می...
ادامه مطلبکلمات برای من نجات بخش هستند. مثل شفا در جهانی پر از رنج. کلمات مرا از خودم، از فکرهایم و از دنیا نجات میدهند با این همه با بی وفایی ترکشان میکنم. و بعد به خودم می آیم و به روزها و ماههای بی نوشتن و بی کلمه که گذشتهاند نگاه می کنم و احساس می کنم چقدر خالی، چقدر حیف...کلمات انگار زمان را که از دست دادنش همیشه بزرگ ترین ترس زندگیام بوده برایم جاودانه می کند. احساس می کنم روزهایی که ثبت شده اند را از دست نداده ام. احساس می کنم که زندگی کردهام. و حالا بعد از روزها.... بازگشت به سرزمین کلمات.***امروز میشود دقیقا سه ماه و سیزده روز معلمی در این روستا. همیشه انتخاب روستایی که میخواهم در آن تدریس کنم برایم پر چالش است. ذهنیتی از هیچکدام از این روستاها ندارم و فقط چند نام به من تحویل داده میشود که با...
ادامه مطلبمیم عزیزم،باید در آن عصر سرد پاییز که در کوچههای خلوت تهران پرسه میزدیم، و من میدیدم که دوباره برای چیزی اشتیاق داری، روی شانهات میزدم و میپرسیدم، که حواست هست؟ میبینی که برق زندگی به چشمانت برگشته؟ آنهم در این روزگار سیاه این سرزمین... میپرسیدم که چقدر زمان گذشته؟ انگار هزار سال... باید میگفتم انگار پس از هزارسال حالا نوبت ماست که به زندگی دهنکجی کنیم، بگوییم بالاخره زیر و زبرش را یاد گرفتیم. میگزاریم موج طوفانهایش از ما عبور کند و با اینهمه باز خواهانش باشیم... پس تمام رازش همین بود؟تو به من بگو چقدر زمان گذشته؟ از عصری دیگر در پاییزی دیگر در کوچهای دیگر که دستانت لرزیده بود و بغضت شکسته. هیچ عابری نبود. ما بودیم و کوچه و اندوه. من دستهایت را گرفته بودم. تمامِ آن لحظه شبیه یک شعر بود. پر ا...
ادامه مطلبغذا که میخورم و سیر میشوم به دانشآموزهای سال گذشتهام فکر میکنم، به سین که مادرش از همسایه نان خالی قرض میکرد تا گرسنه به مدرسه نیاید، چهرههایشان از ذهنم میگذرد و از خودم بیزار میشوم.دنبال برنامه ریزی برای ترجمهی مدارک و … هستم که یاد میم و الف میافتم که به تازگی حکم پنج سال ممنوع الخروجی گرفتند.از در خانه که بیرون میروم و هوای خنک و پاک اول زمستان را استشمام میکنم به نون فکر میکنم که هنوز در زندان است.انگشتهای یخ زدهام را که به بخاری میچسبانم به رحمت عزیزم فکر میکنم که زمستان سه سال پیش به خاطر بارش برف و باران سقف کپر سستشان بر سرش خراب شد و جان داد، به رخسی که کلیههایش به خاطر سرما و رطوبت کپر از کار افتاد…کتابهایم را که روبرویم میگذارم به زن و دختر افغان فکر میکنم که از خواندن و آموختن مح...
ادامه مطلب- I think you aren't ready to sacrifice your youth for children yet- Me?- Yes, you- Why do you think so?- You have too many travel and exploring impulses, and you fear being trapped in your town. There are rewards to having a child, but youth is short...- Maybe if I had a more fulfilling life and youth, I wouldn’t have to deal with this dilemma now. I blame my country for that.- Yes, your generation is stuck in waiting.- That’s true.- You don't envy the girls in your town, do you? You don’t envy their lives?- Actually I think I do envy them… I mean I don’t envy their lives but I envy that they can be happy with their lives, with what they have, which is something that I can’t. I’ve never bee...
ادامه مطلبدر سفر اصفهانم شناختمش. از هلند رکابزنان به ایران آمده بود، سفر با دوچرخه را دوست داشت چون دلش میخواست رنج جاده و سفر را احساس کند! انگار زندگی بی چالشش در آمستردام حوصلهاش را سر برده بود.پیام داده و از احوالم پرسیده و گفته که «نمیتوانم زندگی در شرایطی که امروز در آن هستید را متصور شوم! متاسفم! لطفا مراقب خودت باش و امن بمان!»با خودم یکبار دیگر اینروزها را مرور میکنم؛ خشم، غم، استیصال، بیم، امید، گیجی، ابهام، ابهام، ابهام...یادم است در دوران دانشجویی به استادم که میگفت شما باید چشم انداز ده سالهی روشنی برای زندگی خود داشته باشید و اینکه نمی توانید تصویر روشنی از ده سال آیندهتان بدهید نشان بی مبالاتی شماست با خشم و خنده گفته بودم که استاد انگار واقف نیستید در چه جغرافیایی زندگی میکنیم؟ این چن...
ادامه مطلبصبح بعد از خواب طولانی و بی وقفه ای که احتمالا به خاطر مسکنی بود که دیشب خورده ام بیدار شدم. نور از لای پرده به چشمم می زد و درد ناشی از جراحی دندان عقلم برگشته بود. دوباره روز قبل را و دندان پزشکم را که با زور داشت دندان مخفی را از زیر لثه ام بیرون می کشید و خودم را که نه از درد بلکه از شوک به خاطر میزان وحشیانه بودن جراحی دندان عقل که قبلا تصورش را نداشتم به معنی واقعی کلمه روی یونیت می لرزیدم یادم آوردم و با خودم گفتم امروز لیاقتش را دارم که تمام روز زیر پتو چمباته بزنم و از جایم بلند نشوم. این روزهای مریضی راستش خوشحالم می کنند. انگار مجوز این را می دهند که تمام روز را به بهانه ی استراحت هیچ کاری که تمایل به انجامش نداشته باشم نکنم و وجدان درد هم نداشته باشم. چه مجوزی بهتر از لثه ی پاره ...
ادامه مطلب