
هشت سال پیش تراپیست تو اتاق درمان ازم پرسیده بود کابوس تکرار شونده داری؟من بغض کردم و کلمهها از گلوم بیرون نیومدن. ساعت جلسه تموم شد و قرار شد تو جلسهی بعد بیشتر ازش حرف بزنیم.اما جلسهی بعدی در کار نبود. من نرفتم. و هشت ساله هنوزم خواب میبینم که دیر شده. خیلی دیر. و با قلبی که تیر می کشه از خواب میپرم و دلم میخواد برگردم عقب. خیلی عقب. به اون زمان تو شکم مامان... نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 0:41 توسط ماوی| | بخوانید...
ادامه مطلب
پیش نوشت غیر مرتبط: ریحانهی عزیز که برام کامنت گذاشته بودی، بابت این همه تاخیر تو جواب عذر می خوام. لطفا ایمیلت را چک کن. تهرانشب دیر وقت رسیدیم تهران. با پریا تصمیم گرفته بودیم که یه شبو تو هتلی، یا هاستلی بمونیم تا مزاحم دوستا و فامیلامون نشیم. پریا صبح زود از من جدا شد و من موقع صبحانه خوردن سر میز صبحانهی هاستل دلم میخواست با آدما حرف بزنم. این روزها که مدتیه مرزها دیگه به روی توریستها باز شده زیاد می بینم توریست از کشورای مختلف تو شهرای مختلف. نمی دونم بحث از کجا شروع شد ولی یهو دیدم مشغول صحبت با آدمایی ام که اصلا نمیشناسمشون ولی باهاشون احساس نزدیکی می کنم. دختر تونسی که کنار من نشسته بود از این می گفت که چطور با اومدن به ایران و خوردن مهر ایران تو پاسپورتشون خودشونو به ریسک...
ادامه مطلب
《هیچ وقت فراموش نکن که من خیلیخیلی دوستت دارم؛ طوری که بیانش با کلمهها سخته و هیچ کسی نمیتونه حتا یک ذره به معنا و جایگاهی که تو برای من داری نزدیک بشه.میدونم گاهی بیحوصله میشی، خیلی وقتها میترسی، گاهی دنیات تاریک میشه و میدونم اینجور وقتا هیچ کاری از دستم برنمیاد (که آدم تنهاست)، اما این...
ادامه مطلب
باز روزا شلوغ و تند شدن و هضم این تغییرا برای من آسون نیست. منی که همیشه ی خدا، سوزنِ صفحه ی ذهن و دلم گیر کرده یجایی تو گذشته. خواهر داره تصمیمای مهم...
ادامه مطلب
این بی خوابی های شبونه دیگه کلافم کرده راستش. من هیچ ساعت از شبانه روز اندازه ی گرگ و میش صبح و دقیقه های اول بعد از طلوع دوست ندارم. قبلنا روزم رو با...
ادامه مطلب
اولین شب 22 سالگیدارم فکر می کنم کدوم تولد دیگه انقدر غمگین و سردرگم بودم؟ به جز 9 یا 10 سالگی گمونم که تصمیم گرفتم هیچ وقت دیگه تولد نگیرم تاریخی یادم نمیاد. سالها اگه تولدی هم بود کیک یا شمع فوت کردنی نبود. گمونم همین دو سه سال اخیره که قولم شکسته شد. امسال موقع فوت کردن شمعای روی کیک، چشمام رو که بسته بودم، همون دختر رنجور 9 ساله شدم که دلش خواست هیچ...
ادامه مطلب
عصرهای اردی بهشت، لحظه ی بیرون زدن از کتابخانه ی مرکزی، بالای پله ها، وقتی عطر یاس درخت روبروی درب در بینی ام می پیچد، برگ های ریزِ درختان روی زمین سُر می خورند، و بارانِ اردی بهشت به آرامی می زند و بوی خاک می پیجد، و می برد همه ی ملال ظهر را، و خستگی و غم های لایِ کتاب و جزوه ام. و بعدپیاده رو ...
ادامه مطلب
So just swallow your sorrow and let it go...
ادامه مطلب
برای آخرین بار مقابل کمدم در کنج اتاق نشستم و محتویاتش را از نظر گذراندم، ستون کتاب ها که تنگ هم جا گرفته اند، دستمال کاغذی، دفترچه یادداشت ها. قلک شیشه ای که برای هدیه گرفتن برای آدم های عزیز زندگیم آنجاست. قرص های ویتامین که باید یادم بیاورند باید بیشتر حواسم باشد به تارموهای سفید متعدد در بیست ...
ادامه مطلب
1.مامان میگه، حداقل کاراتو بیار حیاط پیش من انجام بده که بدونم اینجایی. فردا پس فردا باز میری، دلم تنگ میشه. از سرشلوغی و بی مبالاتی خودم کلافه میشم، میرم پیشش. دراز میکشیم روی زیرانداز چارخونه ی تابستون، درست زیر شاخه های تاکا. فکر می کنم کاش میتونستم این شبا رو، شاخه های تاکو، اون باد خنک آخر ش...
ادامه مطلب
Exultation is the going Of an inland soul to sea, Past the houses, past the headlands, into deep eteity Bred as we, among the mountains, can the sailor understand the divine intoxication of the first league out from land? Emily Dickinson...
ادامه مطلب