1.مامان میگه، حداقل کاراتو بیار حیاط پیش من انجام بده که بدونم اینجایی. فردا پس فردا باز میری، دلم تنگ میشه. از سرشلوغی و بی مبالاتی خودم کلافه میشم، میرم پیشش. دراز میکشیم روی زیرانداز چارخونه ی تابستون، درست زیر شاخه های تاکا. فکر می کنم کاش میتونستم این شبا رو، شاخه های تاکو، اون باد خنک آخر شبِ شهرمو و مادرم رو تا ابد یجای امنی نگه دارم. اما به قول میم عزیزم لحظه ها مثل ماهی از دستمون لیز میخورن.
از هر دری حرف میزنیم. خواهر تصمیم گرفته درسشو ادامه بده و تهران قبول شده. دلم شور میزنه برا تنهایی مامان و از الآن برای شهریور نیومده مضطربم. هرچند که ما سرمون گرمه کار خودمونه و خیلی وقته یادمون رفته با هم باشیم تو خونه، اما مامان به همون بودنِ فیزیکی قانعه انگار. حرف از درس و ازدواج و کار که میشه، میخوام سر به سرش بزارم، میگم مامان منم یروز برم یه کشور دیگه؟ میفهمه شوخیه، میگه آره، برو..تو هم برو! ولی چشاش تو تاریکی شبونه ی حیاط برق میزنه از بغض. اشکا انگار حتی حق لیز خوردن هم به خودشون نمی دن، میمونن تو همون چشای خسته و مهربون. می خندم میگم جدی ام مامان! میگه آخه بری دلم تنگ میشه! میگم چه فرقی داره، الان که میرم تهران خیلی میاید دیدنم؟ تهران یا اون سر دنیا چه فرقی می کنه؟ میدونم تهِ بی انصافیه گفتن این حرف، با دونستن شرایط مامان. گاهی از اینکه برای اینکه نازمو بخره، برای اینکه انقدر دوسش دارم، باهاش انقدر بی رحم میشم حالم از خودم بد میشه. آروم میگه میایم از این به بعد. و جفتمونم میدونیم نمیشه! و میزاریم این جمله کم کم فراموش شه تو سکوت... وبعد انگاری این منم که بغض کردم. تو اون سکوت بعد مکالمه ها، حالا منم و فکر اینکه مامان حتی نمیدونه راجع به رفتن گاهی خیلی جدی فکر می کنم اینروزا. نمیدونه هرروز به هزار تا آلترناتیو مختلف برای پنج، ده سال آینده فکر می کنم و هربار میمیرم و اشک می ریزم، چون هرکدومشون یه جوری یه سرشون باخته.

***
2.پنجشنبه ی آخر بهار رفتم خونه علم، بچه ها زود اومده بودن و معلم هاشون دیر. قبل اینکه معلما بیان گفتم بریم تو نهارخوری بشینیم. سخی داد این پنجشنبه اومده بود و دلم میخواست برم تنگ بغلش کنم. اما نگاش که می کردم تو این دو سال اونقدر قد کشیده و اونقدر مرد شده که دیگه نتونم مثل پسربچه ها بغلش کنم. دلم میخواد ازش بیشتر بنویسم. از تک تک جزئیاتش. دارم فکر می کنم تو این دو سال حتی با کسی راجع بهشون حرف هم نزدم. همیشه همینطور بوده. من بلد نیستم شریک شم این چیزا رو. این قشنگی ها. این عمیق ترین غصه ها و دلخوشی هامو. من جایی که باید حرف بزنم حرف زدن یادم میره. انگار ترس اینو دارم که از تقدسشون کم شه. عادی شن. قضاوت شن. یا وقتی به کلمه در می آن، سطحی و زشت شن. و همیشه هم ترس این رو داشتم که با این نگفتنا، ثبت نکردنا این ها رو فراموش کنم. و یروزی باورم شه که اصلا وجود نداشتن.
رفتم نشستم پیش پسرا، یکم از شلوغ کاری هاشون گفتن. یکم سربه سرم گذاشتن. گفتم بچه ها قبل اینکه برم بالا خدافظیم رو هم کنم. تابستونو من نیستم دیگه. میرم خونه. پسرا پرسیدن خونه ات کجاست؟ شهرت چه شکلیه؟ چقدر دوره؟
یجا که داشتم می گفتم من بابا و مامانم اینجا نیستن، حنیف شنید. هراسون اومد که مامان بابات مُردن؟
حنیف به ندرت حرف میزنه با آدم، گاهی سخت ترین بچه ی دنیا میشه برام وقتی میره تو سکوتش. انگار که هیچی براش مهم نیست. با سکوتش علنا بهت میگه حرف های صد من یه غازتو نگه دار برا خودت. تو برام مهم نیستی. و من نمیخوام حرف بزنم باهات. اولین بار که دستشو گرفتم ببرمش بیمارستان تو دلم آشوب بود که چه کنم با این بچه؟ اونموقع هنوز اون قسمت از شهرو خوب بلد نبودم. تو بازار حرم شاه عبدالعظیم گیج می زدم و بیمارستان حرم رو پیدا نمی کردم و پیش خودم می گفتم پیش بچه کنف شدم. چجوری می خواد قبول کنه منو وقتی اول کارو خراب کردم؟ حنیف بالاخره به حرف اومد که نمیشناسی بیمارستانو؟ گفتم چرااا، اومدم قبلا. بیا حالا اینورو بریم. بعد اون دستمو کشید تو یه کوچه گفت این سمتیه. گفتم مطمئنی؟ حواسم نبود که تک تک این کوچه ها گدایی کرده قبلا.
و بعد اون تو صف دکتر، نوبت داروخونه، تو تاکسی...همه جا خودمو کشتم که کلمه ای باهام حرف بزنه چیزی نگفت. ادای آدم بزرگای باحالو درآوردم که از فوتبال و چیزای مورد علاقه ی پسربچه ها سر درمیارن. بعد دیدم من حتی نمیدونم این پسر به چی علاقه داره. قصه تو بیمارستان رفتن بعدی هم تکرار شد. که آخرش از عجز نشستم روبروش به چشای نیمه بازش زل ردم که تو نوبت دکتر از خستگی و ناتوانی مریضی هی بسته می شدن و دستاشو گرفته بودم و با نوک انگشت اشارم لمس می کردم. مامان همیشه اینکارو میکنه، شبایی که از غصه میرم کنارش و حرفی هم نداریم بزنیم؛ انگار بخواد سکوتو قابل تحمل تر کنه.
این آخریا یکم رفیق تر شد اما، سپرشو گذاشت کنار. چنتا شوخی مشترک هم پیدا کردیم حتی که بخندیم با هم.
اومد هراسون پرسید مامان بابات مردن؟ گفتم نه بابا! داشتم می گفتم یه شهر دیگن. گفت پس تو اینجا چیکار می کنی؟ گفتم اومدم درس بخونم دیگه. اینجا دانشگاه می رم. یه چند ثانیه همونطور با بهت نگام کرد و بعد با همون لحنش که درشت حرف می زنه گفت بابا پاشو برو خونت! درس مگه برات پدر مادر میشه؟ چی از پدر مادر مهم تره آدم ول کنه بره درس بخونه؟ حتی ادام رو هم درآورد که "اومدم درس بخونم!"
خندم گرفته بود از لحنش و حرفاش اما مثل همیشه، مثل همه ی این دو سال که بارها ارزش هامو جابه جا کردن، معنی خیلی چیزا رو تغییر دادن، حرفش فکریم کرده بود. که باید بشینم هر چند یبار سبک سنگین کنم، ببینم چی به چی می ارزه واقعا.
بعد حرفاش یجور بدی آشفته شد. می تونی از صورتش بفهمی وقتی ابروهاش خم شدن و پیشونیش چین افتاده.
چند دقیقه بعدش که نشسته بودیم رو نیمکت نهارخوری بحث بهزیستی رو باز کرد یجوری. تازه یادم افتاد سر تراشیده اش یعنی بهزیستی باز یه دور جمع کردن بچه ها رو راه انداخته و ولشون کرده یکی دو هفته بعدش. گفت که دلش خیلی تنگ شده. هرشب گریه کرده. چون اونجا برادرشو نداشته. مامان باباشو نداشته. گفتم بشین قشنگ تعریف کن چحوری بود! گفت اینکه صبح پا میشدن، صبحانه میخوردن، تلوزیون میدیدن، با بچه ها بازی می کردن. و مربی ها هم مهربون بودن.
یه تضاد و دوراهیِ عجیبی هست برا زندگی این بچه ها. من از پس خوب و بد تعیین کردنش بر نمیام. من فقط میتونم بگم دوست داشتن عجیب ترین پارادوکس ها و دوراهی ها رو درست می کنه. اینکه تو گرم ترین روزا و شبا تا دیروفت تو بارون و سرما از این خیابون به اون خیابون اسفند بگردونه، هشت سالگیش تموم شه و پولش خرج دودپدرش شه، که گاه و بیگاه میاد خونه علم دعوا راه میندازه، شیشه هاش رو میاره پایین، یا روزایی که نمیزاره حنیف و خواهر برادرش بیان خونه علم، با وجود همه ی اینا تو اون کپر تاریک وسط بیابون که گاهی خچالت میکشه ما بریم اونجا ببینیمش، چیزی هست که دلش رو تنگ کنه. اینکه از اون مرد بدش میاد اما دلش می خواد کاری کنه که بهش افتخار کنه. کاش نسخه پیچیدن بلد بودم که بگم کدوم درسته کدوم غلطه حنیف. بلد بودم بگم چطور باید حواست باشه دوست داشتن بهت صدمه نزنه. که چطور تصمیم بگیری، انتخاب کنی.
اما الآن بین این فکری شدن های بعد از نیمه شب، بی هوا یادِ تو می افتم و حرفی که بهم زدی. عکست رو باز می کنم که بچه ها فرستادن برام و روی چمن سبز با همون بی خیالی خاص خودت دراز کشیدی، و فقط دلم میخواد بیام پیشت دراز بکشم اونجا فکر کنیم ببینیم چیه حقه ی این زندگی؟
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:49 توسط مَن| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی