عصرهای اردی بهشت، لحظه ی بیرون زدن از کتابخانه ی مرکزی، بالای پله ها، وقتی عطر یاس درخت روبروی درب در بینی ام می پیچد، برگ های ریزِ درختان روی زمین سُر می خورند، و بارانِ اردی بهشت به آرامی می زند و بوی خاک می پیجد، و می برد همه ی ملال ظهر را، و خستگی و غم های لایِ کتاب و جزوه ام.
و بعد پیاده رو های عزیزِ بلوار دانشجو، تنگ در بغلِ درخت ها، دست های توی جیب، هندزفری پیچ خورده و تنهایی.
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 2:54 توسط مَن| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی