عکس گل های سرخ باغچه ی تان را نشان داده بودی، که برف زودهنگام پاییز رویشان نشسته بود، و گفته بودی "پس می شود با رنج هم زندگی کرد." و من برای لحظه ای حس کردم سرمایی که تا ریشه ی گلی به چنان ظرافت را می سوزاند، می فهمم. می دانی؟ نیمه شبِ گذشته از کابوس بیدار شدم. اصلا دلم نمیخواست بلند شوم. اصلا دلم نمیخواست بخوابم. همان گرفتاری در برزخ عجز. تو حتما میدانی چه می گویم. این که فکر هایی است که در تاریکی نیمه شب پررنگ تر از همیشه اند، اما هنوز به نتیجه نرسیده امکهاین احساس ها و افکار اغراق شده اصالت دارند یا وقایع روز؟ تو میدانی اتفاق هایی در زندگی ام هستند...
ادامه مطلب