در این آخرین روزها دارم ذهنم را مرتب می کنم و می خواهم پرونده ی این سه ماه تابستان را ببندم. خیلی اتفاق ها بنا بود که بیفتد و نیفتاد و برعکس. نمی دانم کی قرار است بپذیریم که زندگی همیشه دوست دارد طوری غافلگیرمان کند، و با شیطنت مهره ی برنامه هایی که با وسواس چیده ایم به هم بریزد و از گوشه ای نگاهمان کند که چگونه با بهت و حیرتمان به سر می کنیم. کم کم دارم این را می پذیرم. منی که آدم برنامه های بلند مدت ریختن حتی برای جزئی ترین اتفاقات زندگی ام بودم. خلاصه ی این سه ماه را بخواهم بگویم این که ذره ذره آب شدم در گذشته... مدت ها بود که انقدر وقت و انرژی صرف نکرده بودم برای مرور. نمیدانم این خوب است یا نه؟ اما دست کم تکلیفم با برخی چیز ها مشخص شده است.
بگذریم.
در آخرین روز تابستان دارم نگاه می کنم به هدیه ی اولین روز تابستان. "میم" این را در غروب آخرین روز بهار، بعد از آن پیاده روی عزیز در پارک قدیمی شهر که دیگر تاریخی از ما را در خودش ثبت کرده است هدیه داد. دارم فکر می کنم این پارک قصه ی چند نفر را تماشا کرده است؟ قصه ی ما از همان روزهای نخست دبیرستان که به کتابخانه اش پناه می بردیم تا روزهای آخرش که به قرائت خوانه اش می رفتیم شروع شد. از همان دقیقه های استراحت بعد از درس و تست، در پیاده روی ها میان درخت های انبوهش و لبخند زدن به پیرمرد های تنها، و خیس خوردن زیر آب فواره ها.
و بعد ها هم هروقت تردید داشتیم و غصه، هروقت به خیال خودمان فکر می کردیم می توانیم سوال های لاینحل زندگیمان را با هم پاسخ دهیم ساعت ها با هم راه می رفتیم و حرف می زدیم. شبیه یک میعادگاه است که انگار هرسال باید تجربه اش کنیم و از تردید هایمان برای هم بگوییم... این پارک بیشتر از هرچیز برای من طعمِ تردید دارد. تردید کهنه. تردید قدمت دار. تردید تنیده در تمام برگ های درختان و هوا و زمین آن چند صد متر...

تابستانمان رویایی شد؟ بگذار جواب این را ندهم. فقط بگویم مثل یک خواب بود... که حتی به سختی به خاطرش می آوری. اصلا مگر تمام عمرمان غیر از این بود؟
برچسب: در آستانه ی فصلی سرد,در آستانه ی دریا و علف,در آستانه ی خورشید,در آستانه ی سی سالگی,در آستانه ی طلاق,در آستانه ی دربی,در آستانه ی فصلی به نام دلتنگی,در آستانه ی ماه محرم,در آستانه ي فصلي سرد,و اکنون در آستانه ی ظلمت,
نویسنده: هلیا محمدی