بزرگراه

متن مرتبط با «در آستانه ی خورشید» در سایت بزرگراه نوشته شده است

I made a big mistake در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، هر آنچه باید درباره «I made a big mistake» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. !-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> ماوی یعنی آبی، مثل اقیانوس، آسمان، کوه‌ها، و دلتنگی I made a big mistake از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. ...

    ادامه مطلب
  • با صدهزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی

  • نیلوبلاگ

    بار دیگه، تنهایی رو انتخاب کردم... حتی با وجود اینکه دیگه مثل سابق عاشق تنهایی نیستم و حتی ازش میترسم... از همیشه تنها موندن.با اینهمه دوباره تنهایی انتخابم شد...کاش دل سپردن انقدر سخت نبود برام. و کاش کسی بود که روشنم میکرد تو زندگی چی برام خوبه چی بد. گیجم و متوجه نمی شم... نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت 12:33 توسط ماوی| | بخوانید...

    ادامه مطلب
  • درخت آبی ۲

  • نیلوبلاگ

    هر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و لحن صحبتشان را به خاطر بسپارم. صدای بازی و خندههایشان در گوشم میپیچد.اندازهی یک عمر عشق به من دادید و من همیشه قدردانش خواهم بود. فکر ها در سرم میچرخند، گیجم. بغض میکنم، چرا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ پشیمان نخواهم شد؟ سادگی و زلالی و عشق را با چه چیز میخواهم معاوضه کنم؟ چرا آرام نمی گیرم؟ روزی از خودم نخواهم پرسید که چرا اینچیزها را پشت سر رها کردم در ازای... در ازای چه؟از تصمیم گرفتن بیزارم. از ا...

    ادامه مطلب
  • و بالاخره پس از روزها؛ نفسی تازه

  • نیلوبلاگ

    انگار امسال بعد از سالها زندگی تازه فهمیدم فصل مورد علاقهام بهار است. برگهای تازه و ترد و خیس درختها، شکوفههای درخت زردآلوی حیاط، تپهها و دشتهای تازه سبز شدهی مسیر روستای مدرسه که هرروز کل مسیر یکساعته را از پنجره خیره نگاهشان میکنم، بارانهای گاه به گاه، هوای نه سرد و نه گرم، به اندازه و مطلوب، آبی سیر آسمان، سبزیهای که از لا به لای سیمانهای ترک خوردهی کف زمین یا شیار بین موزاییکها بیرون زدهاند... تمام این سالها این جزییات را دوست داشتهام. پس حالا میتوانم بگویم فصل مورد علاقهام رسیدهاست. البته با نهایت احترام و عشق به سایر فصول!به ف میگفتم عوض شدن فصلها ملال زندگی را برایم کمتر میکند، شاید برای همین است که این سه سال اخیر که در این شهر بودهام حالم بهتر است. یک شهر چهار فصل به تمام معنا. فصله...

    ادامه مطلب
  • پراکنده از زندگی

  • نیلوبلاگ

    نمیدونستم دقیقا چه احساسی دارم. غم؟ خشم؟ بی ارزشی؟ تحقیر شدن؟ ساک باشگاه رو باز کردم. وقتی احساسات اینطور در هم هستند احساس می کنم موجِ گرما توی بدنم در حرکته، بدنم گُر می گیره و نمی دونم باید با مغزم چی کار کنم. اینطور وقتا باید حرکت کنم. ترجیح می دادم بدوم اما تو شهری که کسی منو نمیشناسه. بعضی وقتا دلم می خواد شنل هری پاتر رو داشتم و می تونستم نامرئی بشم. اما نه قدرت نامرئی بودن داشتم نه تو شهر غریبی بودم. لباسا و کتونیا رو چپوندم تو ساک و موهام رو بافتم، جلوی آینه انگشت اشارهام رو گذاشتم رو خط اخمی که وسط ابروهامه و این روزا داره عمیق تر میشه. «ک» از این حالت چهرهام نفرت داشت. خیلی وقتها وسط مکالمه یهو zoned out میشدم می رفتم تو خودم و صداها و تصاویر اطرافم تار می شدند و الکی در جواب حرفا...

    ادامه مطلب
  • یادگاری که در این گنبد دوار بماند

  • نیلوبلاگ

    وارد حیاط مدرسه شدم، داشتم با احتیاط از بین برفهایی که حالا کم کم با آمدن بهار دارند آب میشوند رد میشدم که دیدم باز یکیشان جلوی در ساختمان اصلی مدرسه دارد کشیک میدهد که ببیند من کی وارد مدرسه میشم. بعد هم با عجله دوید سمت کلاس که بچهها را خبر کند. اینطور وقتها یعنی باز نقشهای کشیدند و برنامهای دارند.وارد کلاس که شدم بهترین جشنی که میتوانستم برای ۲۷ سالگی داشته باشم برایم گرفتند. بعد از ورود من متین نفس نفس زنان با کاسهی بزرگ پر از پفیلا وارد کلاس شد. دلم می خواست آن لحظه را فریز کنم برای همیشه. پیراهن سفید و اتوکردهی پلوخوریاش را با کت مردانهی طوسیاش که برایش بزرگ است تن کرده بود. کوله روی دوشش و کاسه در دستش، آماده و مهیا برای جشن!کنارشان شمعهایم را فوت کردم. گفتند آرزو کن... هرچه که فکر می...

    ادامه مطلب
  • درخت آبی

  • نیلوبلاگ

    کلمات برای من نجات بخش هستند. مثل شفا در جهانی پر از رنج. کلمات مرا از خودم، از فکرهایم و از دنیا نجات میدهند با این همه با بی وفایی ترکشان میکنم. و بعد به خودم می آیم و به روزها و ماههای بی نوشتن و بی کلمه که گذشتهاند نگاه می کنم و احساس می کنم چقدر خالی، چقدر حیف...کلمات انگار زمان را که از دست دادنش همیشه بزرگ ترین ترس زندگیام بوده برایم جاودانه می کند. احساس می کنم روزهایی که ثبت شده اند را از دست نداده ام. احساس می کنم که زندگی کردهام. و حالا بعد از روزها.... بازگشت به سرزمین کلمات.***امروز میشود دقیقا سه ماه و سیزده روز معلمی در این روستا. همیشه انتخاب روستایی که میخواهم در آن تدریس کنم برایم پر چالش است. ذهنیتی از هیچکدام از این روستاها ندارم و فقط چند نام به من تحویل داده میشود که با...

    ادامه مطلب
  • ما نباید بمیریم، رویاها بیمادر میشوند*

  • نیلوبلاگ

    میم عزیزم،باید در آن عصر سرد پاییز که در کوچههای خلوت تهران پرسه میزدیم، و من میدیدم که دوباره برای چیزی اشتیاق داری، روی شانهات میزدم و میپرسیدم، که حواست هست؟ میبینی که برق زندگی به چشمانت برگشته؟ آنهم در این روزگار سیاه این سرزمین... میپرسیدم که چقدر زمان گذشته؟ انگار هزار سال... باید میگفتم انگار پس از هزارسال حالا نوبت ماست که به زندگی دهنکجی کنیم، بگوییم بالاخره زیر و زبرش را یاد گرفتیم. میگزاریم موج طوفانهایش از ما عبور کند و با اینهمه باز خواهانش باشیم... پس تمام رازش همین بود؟تو به من بگو چقدر زمان گذشته؟ از عصری دیگر در پاییزی دیگر در کوچهای دیگر که دستانت لرزیده بود و بغضت شکسته. هیچ عابری نبود. ما بودیم و کوچه و اندوه. من دستهایت را گرفته بودم. تمامِ آن لحظه شبیه یک شعر بود. پر ا...

    ادامه مطلب
  • زندگی

  • نیلوبلاگ

    در سفر اصفهانم شناختمش. از هلند رکابزنان به ایران آمده بود، سفر با دوچرخه را دوست داشت چون دلش میخواست رنج جاده و سفر را احساس کند! انگار زندگی بی چالشش در آمستردام حوصلهاش را سر برده بود.پیام داده و از احوالم پرسیده و گفته که «نمیتوانم زندگی در شرایطی که امروز در آن هستید را متصور شوم! متاسفم! لطفا مراقب خودت باش و امن بمان!»با خودم یکبار دیگر اینروزها را مرور میکنم؛ خشم، غم، استیصال، بیم، امید، گیجی، ابهام، ابهام، ابهام...یادم است در دوران دانشجویی به استادم که میگفت شما باید چشم انداز ده سالهی روشنی برای زندگی خود داشته باشید و اینکه نمی توانید تصویر روشنی از ده سال آیندهتان بدهید نشان بی مبالاتی شماست با خشم و خنده گفته بودم که استاد انگار واقف نیستید در چه جغرافیایی زندگی میکنیم؟ این چن...

    ادامه مطلب
  • رفتن، همیشه رفتن (1)

  • نیلوبلاگ

    خراسان1. وقتی فاطمه گفت که از گرفتن جشن عروسی منصرف شده و می خواد یه عقد کوچیک تو مشهد و تو حرم بگیره، اولش تو ذوقم خورد. تو ذهنم جزئیات سفرمون به کرمان و رقصیدن و خندیدن تو عروسی و بعد از جشن رفتن به کویر و کلوتها و رصد آسمون شب رو برنامه ریزی کرده بودم. حالا ولی با این تصمیم دیگه خبری از این داستانا نبود و یه مراسم ساده و بی تکلف پیش رومون بود. قبل از این دو بار به مشهد رفته بودم، یکی تو هشت سالگی و یکی تو زمستون اولین سال دانشجویی. اون زمان ها که تلاش می کردم ته ماندههای باورهای مذهبیمو یکجا جمع کنم و بفهمم با خودم چند چندم، تو یکی از برفی ترین شب های مشهد از طرف انجمن علمی دانشکده به حرم رفته بودم و دعایی کرده بودم که البته مستجاب نشد. اما هنوز هم تصویر صحنِ برفی و خل...

    ادامه مطلب
  • رفتن همیشه رفتن (2)

  • نیلوبلاگ

    پیش نوشت غیر مرتبط: ریحانهی عزیز که برام کامنت گذاشته بودی، بابت این همه تاخیر تو جواب عذر می خوام. لطفا ایمیلت را چک کن. تهرانشب دیر وقت رسیدیم تهران. با پریا تصمیم گرفته بودیم که یه شبو تو هتلی، یا هاستلی بمونیم تا مزاحم دوستا و فامیلامون نشیم. پریا صبح زود از من جدا شد و من موقع صبحانه خوردن سر میز صبحانهی هاستل دلم میخواست با آدما حرف بزنم. این روزها که مدتیه مرزها دیگه به روی توریستها باز شده زیاد می بینم توریست از کشورای مختلف تو شهرای مختلف. نمی دونم بحث از کجا شروع شد ولی یهو دیدم مشغول صحبت با آدمایی ام که اصلا نمیشناسمشون ولی باهاشون احساس نزدیکی می کنم. دختر تونسی که کنار من نشسته بود از این می گفت که چطور با اومدن به ایران و خوردن مهر ایران تو پاسپورتشون خودشونو به ریسک...

    ادامه مطلب
  • روی خوش ماجرا

  • نیلوبلاگ

    J ازم پرسید ۲۶ سالگی چه حسی داره؟ بهش گفتم فکر کنم طبق معمول کمی ترسیدهام. بهش گفتم دیشب خواب دوران دبیرستانمو دیدم. موقع امتحانای خرداد بود، و تو حیاط دبیرستان آفتاب آروم و ملایم خرداد میتابید، لباس فرمهای سورمهای مون تنمون بود، و کتابهای مدرسه و برگه کاغذای خلاصه برای مرور مطالب رو دستمون گرف...

    ادامه مطلب
  • ذکرِ یومیه واجب برای خوشخیالان

  • نیلوبلاگ

    اونکه/چه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد....

    ادامه مطلب
  • از کافه ی گرم بهمن 98 تا بخاری اتاقم بهمن 1400

  • نیلوبلاگ

    بهمن' href='/last-search/?q=بهمن'>بهمن ۱۴۰۰دانش آموز که بودم، روزایی که کرخت و غصهدار از مدرسه بر میگشتم، بساطم رو میاوردم کنار بخاری و چمباته میزدم، تکالیفمو مینوشتم، وسطاش چرتی میزدم. همون جا کنار بخاری مجله و کتاب میخوندم و بین اینها گاهی سرم رو از کلافگی داخل بالش فرو میکردم. حالا معلمم، همونقدر کلافه و غصه دار چسبیدم به بخاری و سرم رو تو بالش فرو می کنم و قلبم گرم نمیشه. تست کرونام برای بار دوم تو این دو سال مثبت شده و یک هفته است از اتاق بیرون نرفتم و دکتر میگه باید چند روز دیگه هم تو قرنطینه بمونم. بچهها یک هفته ی گذشته به خاطر برف مدرسه نیومدن و چند روز آینده هم من نیستم و قراره معاون بره سر کلاسم. ولی فکرم دائم میره پیش بچهها و کلاسم.  او...

    ادامه مطلب
  • به فرانهی ایرمان

  • نیلوبلاگ

    من یازده سالم بود که اولین وبلاگم را ساختم. یعنی حدود سال ۸۶. حرف زیادی برای نوشتن نداشتم... جهانم بکر و تازه و کوچک بود. اما با ولع نوشتههای دیگران را میخواندم و جهانم بزرگتر میشد. خوشحالم که در آن دوران اینستاگرام و .. نبود و فقط کلمات بودند که ما را به هم وصل میکردند. آن سالها وبلاگهایی را میدیدم که آرشیوی ده بیست ساله دارند. یعنی بیشتر از عمر من! به نظرم عجیب و نشدنی و رمزآلود میرسید. ده سال نوشتن... ده سال شرح زندگی دادن. از همان سالها شروع به روزانه نویسی در دفترهای شخصی ام کردم. عادتی که متاسفانه در ابتدای جوانی کنار گذاشتمش. وبلاگ ایرمان از اولین وبلاگهایی بود که می خواندم، برایم الهام بخش بود. پر از شور زندگی. امروز در کانال تلگرامی ایرمان خواندم که عمر نوشتنش با...

    ادامه مطلب
  • عمر در گذر و مرگ در قفا

  • نیلوبلاگ

    عکسش را روی تخت بیمارستان میبینم و احساس میکنم چشمهایش برایم آشناست اما نمیشناسمش... زیر عکس را میخوانم که نوشته: رخسانا بعد از دوازده سال زندگی، جهان ما را ترک کرد ذهنم فلش بک میزد به شش سال پیش. بهمن سال ۹۴ بود که این یادداشت را نوشتم. زمستان سال ۹۴ بود که دیدمش، و آن چشمهایش... آن چشمها دختر ۱۹ سالهی آن روزها را هر هفته از آن سر شهر میکشید به این سر شهر. آن چشمها دستِ مرا گرفته بود و به جهان دیگری برده بود. آن چشمها پای کودکان را به دنیای من باز کرد. تصویری از خودش با چشمهایی که خیره به دوربین نگاه میکرد را تا مدتها لای کتابهای دانشگاهم داشتم. آن چشمها دیشب، در زمستان سال ۱۴۰۰ بسته شد. حس عجیبی است... غمگین هستم و نیستم. در این سالها دیگر  ...

    ادامه مطلب
  • رویا

  • نیلوبلاگ

    گاهی سالهای کار داوطلبانه تو جنوبِ تهران شبیه یه فیلم، یه داستانِ عجیب از ذهنم عبور میکنه. باورم نمیشه اونجاها بودم، باورم نمیشه با اون انسانها آشنا شدم، باورم نمیشه اون داستانها رو شنیدم. شبیهِ یه...

    ادامه مطلب
  • بادکنکِ آبیِ آرزو.

  • نیلوبلاگ

    اوضاع و احوال این روزها اینکه شب ها خواب های آشفته ای می بینم از رها کردنِ رویاهام... تو هر خواب مغموم و مضطرب دنبالِ راه چارهام که رویاهامو برگردونم. که انتخابا و تصمیمامو عوض کنم...خواب ها ادامه ی ...

    ادامه مطلب
  • مادر.

  • نیلوبلاگ

    چالش اصلی کار تو کلینیک با بچه ها نیست، با مادرهاست. هر روز مادرهای خسته و افسرده و فرسوده از نگه داری بچه های خاص میان کلینیک و من دلم میخواد تک تکشون رو محکم بغل کنم.۱. امروز یکی از مادرها از احساس ...

    ادامه مطلب
  • روتین!

  • نیلوبلاگ

    فکر کنم هفت یا هشت سالم بود و یادم نیست چرا و چطور با مامان یه روتین قبل از خواب ساختیم. باید قبل خواب همو می بوسیدیم و می گفتیم "شب بخیر، خوابای خوب ببینی، دوستت دارم، عزیزم.". برای من که تو بچگیمکم...

    ادامه مطلب