خرید بک لینک

میم عزیزم،

باید در آن عصر سرد پاییز که در کوچههای خلوت تهران پرسه میزدیم، و من میدیدم که دوباره برای چیزی اشتیاق داری، روی شانهات میزدم و میپرسیدم، که حواست هست؟ میبینی که برق زندگی به چشمانت برگشته؟ آنهم در این روزگار سیاه این سرزمین... میپرسیدم که چقدر زمان گذشته؟ انگار هزار سال... باید میگفتم انگار پس از هزارسال حالا نوبت ماست که به زندگی دهنکجی کنیم، بگوییم بالاخره زیر و زبرش را یاد گرفتیم. میگزاریم موج طوفانهایش از ما عبور کند و با اینهمه باز خواهانش باشیم... پس تمام رازش همین بود؟

تو به من بگو چقدر زمان گذشته؟ از عصری دیگر در پاییزی دیگر در کوچهای دیگر که دستانت لرزیده بود و بغضت شکسته. هیچ عابری نبود. ما بودیم و کوچه و اندوه. من دستهایت را گرفته بودم. تمامِ آن لحظه شبیه یک شعر بود. پر از غم و پر از امید.

«امروز نه آغاز و نه انجام جهان است، ای بس بد و خوبی که پس پرده نهان است...»

خواسته بودم که نترسی و صبور بمانی. میدانم که چقدر میخواستی باورم کنی و چقدر نمیتوانستی.

چقدر زمان گذشته؟ از پاییزی دیگر که گفته بودی زندگیات انگار به مویی بند است. گفته بودی مثل پونزهایی که برگهای را به دیوار متصل میکنند نقطهی اتصالت به این جهان هستیم اما میترسی که از یکجایی به بعد نتوانی. من دوباره دستت را که بی رمقتر از هر زمان دیگری بود، گرفته بودم. ترسیده بودم از زخمهای دور ناخنهایت، از کلماتت، از ترست، اما خواسته بودم که تو نترسی. میدانم که چقدر میخواستی و چقدر نمیتوانستی.

چقدر زمان گذشته؟ هزار سال؟ از شبی که فهمیده بودم دیگر زندگی را نخواستی. تمام آن شب تا سحر، به چراغهای روشن شهر زل زدم، با چشمهایی که دیگر حتی اشک نداشتند. هر چراغ روشن نشان یک زندگی بود و تمام آنچه میخواستم این بود که یکی از این زندگیها از آن تو باشد. هزار بار جزییاتش را تصور کردم، تخت بیمارستانی که رویش بودی، احساست در آن لحظه، حجم ترس و اندوهت، جزییاتی که هرگز پس از آن جرات نکردم چیزی راجعبش بپرسم. انگار که خواسته باشم طوری فراموشش کنم که بشود انکارش کرد. و دروغ چرا؟ گاه شک میکنم که چنین اتفاقی افتاده. که زمانی بوده که نتوانستم به زندگی متصلت نگاه دارم. شاید خودخواهانه است ولی چگونه گذاشتم که دست بکشی، که رها کنی.

باید در ادامهی پرسههایمان در تهران، در آن چند دقیقه روی پل هوایی که خواستم بایستی تا عبور اتوموبیلها را تماشا کنیم، به تو میگفتم میبینی؟ هر چراغ نشان یک زندگی است... و حالا یکی از این چراغها از آن توست. حتی در این روزهای سیاه این سرزمین.

زندگی هزار حیله دارد عزیز من، و ما هر هزار حیلهاش را آموختهایم. دیگر نترس.

*سطری از شعری که دوازه سال پیش برایت فرستادم


برچسب: نامهها, دوست

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ساعت 3:11 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 12:35

صفحه بندی