خرید بک لینک

عکسش را روی تخت بیمارستان میبینم و احساس میکنم چشمهایش برایم آشناست اما نمیشناسمش... زیر عکس را میخوانم که نوشته: رخسانا بعد از دوازده سال زندگی، جهان ما را ترک کرد 

ذهنم فلش بک میزد به شش سال پیش. بهمن سال ۹۴ بود که این یادداشت را نوشتم. 

زمستان سال ۹۴ بود که دیدمش، و آن چشمهایش... آن چشمها دختر ۱۹ سالهی آن روزها را هر هفته از آن سر شهر میکشید به این سر شهر. آن چشمها دستِ مرا گرفته بود و به جهان دیگری برده بود. آن چشمها پای کودکان را به دنیای من باز کرد. تصویری از خودش با چشمهایی که خیره به دوربین نگاه میکرد را تا مدتها لای کتابهای دانشگاهم داشتم. 

آن چشمها دیشب، در زمستان سال ۱۴۰۰ بسته شد. 

حس عجیبی است... غمگین هستم و نیستم. در این سالها دیگر  ناپایداری و بی عدالتیِ جهان برایم ملموس تر از همیشه است. تعجب نمیکنم. شوکه نمیشوم. 

میگویم بی عدالتی، چون آن دردهای جسمی، آن کلیههای از کار افتاده و آن گوشهایی که هر روز کم شنواتر شد بی تاثیر از شرایط زندگی نبود. 

رُخسی کوچک،

آرام و خوشحال بخواب. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ساعت 15:3 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:13

صفحه بندی