گاهی سالهای کار داوطلبانه تو جنوبِ تهران شبیه یه فیلم، یه داستانِ عجیب از ذهنم عبور میکنه. باورم نمیشه اونجاها بودم، باورم نمیشه با اون انسانها آشنا شدم، باورم نمیشه اون داستانها رو شنیدم. شبیهِ یه خواب تعریف نشدهاست.
امشب به رویا فکر میکردم. وقتی هنوز نوجوون بودم و ترم یک و برای اولین بار وارد اون مرکز شدم، رویا که اون جا رو مدیریت میکرد تو نظرم زنی سی ساله، زیبا و کامل بود. قوی، عاقل، با احساس... هرچند سالای بعد سر یه سری مسائل اختلافاتی پیش اومد بینمون و دلخوریهای کوچکی، ولی رویا هنوز برای من همون رویای زیبا و قویه. دختری که تو بیست و پنج شش سالگی شغل مهندسی خودش رو رها کرده بود به سودای چرخوندن اون مرکز، بی جیره و مواجب. از سر اشتیاق. به تنهایی.
دو سال پیش، تو اطراف همون کورههایی که دخترکا و پسرکای آسیب دیده رو پیدا میکردیم و از عظمت رنجی که کشیده بودن هربار حیرون میموندیم، دو تا بچهی گرسنه رو پیدا کرده بودن. با مادری فراری، و پدری افیون زده. دو بچهی رها شده بیرون کپرها... بچهها مشخصا از نمودار رشد عقب بودن، اونی که بزرگتر بود حتی چهار دست و پا نمیتونست بایسته در حالی که قاعدتا باید راه میرفت. رویا جفتشون رو برده بود خونه. ماه ها پیگیری کردن برای برگردوندن مادر و پیگیر روند طلاقش بودن، پول جمع کردن، خونهای اجاره کردن هیچ کدوم به نتیجه نرسید... انگار دخترک و برادرش برای رویا باید می موندن.
حالا امشب عکسای پروفایلشو نگاه میکنم، رویای سی و چهار ساله رو نگاه میکنم با دخترک توی آغوشش... حس میکنم دارم قصه میبینم.
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی