اولین وبلاگم رو یازده ساله که بودم ساختم. اسمش رو گذاشتم آسمان هشتم! و توش مطالب ریاضی و علوم و اینطور چیزها می گذاشتم و گاهی هم حرف های خودم. تعداد زیادی از وبلاگ های اون زمان همین ویژگی رو داشتن؛ جمع آوری و کپی مطالب از سایت ها و وبلاگ های دیگه. همون موقع شروع کردم به خوندن وبلاگ های آدمای دیگه، آدم بزرگ ها! از اینکه میتونستم به دنیاهای متفاوت آدما سرک بکشم به وجد می اومدم. به معنی واقعی کلمه به وجد! داستان زندگی آدم های مختلف از شهر های مختلف با شغل های مختلف و تفکرات و سبک های زندگی مختلف رو می خوندم و سیر نمی شدم. گاهی به آرشیو بلند بالای بعضی از وبلاگ ها (به طور خاص وبلاگ های پرشین بلاگ چون قدمت بیشتری داره) نگاه می کردم و تعجب می کردم که کسی ده سال مطلب نوشته باشه. ده ساااااال! یعنی چیزی تقریبا برابر با عمر اون زمان من. خیلی وقت ها به خاطر سنم خجالت می کشیدم برای این آدم بزرگ ها با آرشیوهای چندساله کامنت بزارم، فقط از دور میخوندمشون. مثل کاراکترهای توی داستان ها توی ذهنم تصورشون می کردم...
وبلاگ جدی دومم "رمق" بود. یادگار روزهای دوران راهنمایی. این وبلاگ متعلق به زمانیه که احساس می کردم میتونم شعر بگم!! متن ها و شعرهای سپیدم تو رمق منتشر می شد. دوستی های وبلاگی تو رمق شکل گرفت که معدودی هنوزم ادامه داره. برای خودم هم خیلی عجیبه. مثلا فروغ عزیزم اون زمان دانشجوی سال اول حقوق شهیدبهشتی بود، وقتی دانشگاه رو توصیف می کرد،با خودم شروع می کردم به خیال بافی که دانشگاه چه شکلی می تونه باشه و ... و عجیب اینکه چند سال بعدش خودم همون دانشگاه قبول شدم و همون سربالایی های دانشگاه رو که فروغ همش ازش می نالید رو منم بالا رفتم و هربار می رفتم دانشکده ی حقوق دوستامو ببینم تعجب می کردم که یه دوست وبلاگی که تبدیل به یه دوست ماندگار شده سالهای قبل توی همین سالنها و کلاس ها نشسته. الآن فروغ چند ساله که وکالت می کنه و دیگه دانشجوی ترم یکی نیست.
و نهایتا بزرگراهم رو تو چهارده سالگی ساختم. و خواستم که همیشه توش بمونم. چون بزرگراه راهی بود که قرار بود ادامه بدم... بزگراه هیچ وقت شلوغ نشد. تا سالها حتی نظراتش رو عمومی نمی کردم به دلایل مختلف. یکیش این بود که دوست داشتم حرف های معدود رهگذر های بزرگراهم فقط و فقط برای خودم باشه. حس مالکیت داشتم نسبت بهشون.
شروع بزرگراه برابر بود با شروع فرورفتن تو خودم و انزوای دوران نوجوونی. خاطر اینجا برام خیلی عزیزه. هرچند چیز خاصی هم توش نوشته نشده باشه، هرچند ساکت و کم رهگذر باشه، ولی خاطر همین معدود رهگذر ها عزیزه و این بزرگراهیه که نزدیک ده سال توش روندم. یک سال دیگه آرشیوم ده ساله میشه... من هم آدم بزرگ شدم!
همهی این ها امشب با پیدا کردن و خوندن بعضی از وبلاگ های قدیمی یادم افتاد. اکثرشون غیرفعالن، یه تعداد اندکی ولی می نویسن.اکثر دانشجوها شاغل شدن، مجردها متاهل، و متاهل ها مادر و پدر...
و حتی این میون یکیشون از این دنیا برای همیشه رفته. وبلاگ روژین عزیز رو باز می کنم و باورم نمیشه زمانی باهاش حرف زدم، عکساشو دیدم، داستانشو خوندم و احتمالا الآن دیگه جسم رنجور از سرطانش زیر خاک پوسیده شده. چقدر عجیبه ...
چقدر عجیبه تو عصر جدید که اینطور عمرمون رو مقابل خودمون می بینیم. با عکس ها، تاریخ ها، نوشته ها، و شناسنامه ها...
زمان چه کیفیت متفاوتی داشته وقتی که انسان ها نه خطی داشتند و نه شناسنامه ای، زندگی تقسیم می شد به کودکی و بلوغ و بزرگسالی و پیری. رها از دیروز و فردا. رها از یاد و خاطره ی ثبت شده...
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی