یک. داشتم پیش خودم حساب میکردم چند شب دیگه شب یلداست؟ بعد یادم افتاد امسال شب یلدا خواهرم نمیتونه خونه باشه. با خودم گفتم بیخیال پس. برنامه ریزی نمی خواد. یه شبه دیگه، مثل شبای دیگه. تصور کردم خودمون شب یلدا چهارتایی نشستیم روبروی تلوزیون و اخبار میبینیم. بدون اینکه حرف خاصی بزنیم. خواهرم انگار تنها عضو خانواده ی ماست که بلده حرف بزنه و سر و صدا راه بندازه! حالا هم سر و صدای خوب هم بد :) ما بلد نیستیم با هم حرف بزنیم. خواهرم همیشه چیزایی رو که ما می ریزیم تو خودمون با صدای بلند می گه و باعث میشه همه ی چیزهایی که تو ابهامه و گنگن یهو شفاف شن. خدا می دونه چقدر این حرف نزدن تمام این سالها ما رو آزار داده، یا شاید بهتره بگم، من رو آزار داده؟ فکر می کنم این سکوت باعث شده همو نشناسیم، نیازهای همو ندونیم، و با وجود همه ی دلبستگی و محبتی بینمون هست همگی تنها باشیم. خواهرم انگار صدای خانوادهی ماست. حالا اما تصور کردم یلدای ساکت و بی گفتگوی چهار نفره مون رو.
دو. تنهایی تو هال نشستم چون باز خوابم نمی بره. دارم به گلدونایی که مامان سبز کرده نگاه می کنم. تو ذهن من مامان تیستوی سبز انگشتیه، هر چی رو_شده یه شاخه ی خشک_ میکاره و سبز میشه. مگه تاکای حیاطو همینطوری نکاشت؟ چند تا شاخه ی خشک و حرس شده ی تاکو فرو کرد تو زمین و الآن تاکا کل حیاطو برداشتن. من همیشه گلدونام رو خشک می کنم.
بعد یادم افتاد تابستون دو سه سال پیش که خواهرم اصلا اوضاع روحی خوبی نداشت گفت بیا بریم تو حیاط گل بکاریم، رفتیم و مشغول کاشتن شدیم. اصلا یادم نیست سر چی دعوامون شد، فکر کنم سر اینکه گل من رو از گلدونش درآورده بود و تو گلدون دیگه کاشته بود؟ یا همچین چیزی دقیق یادم نیست. آخرش ناراحت و عصبی، جفتمون گلدونا رو ول کردیم و اومدیم خونه. و مثل همیشه مامان که گندکاری های ما رو جمع می کنه رفت توی حیاط و خاکای پخش شده روی موزاییکا رو ریخت تو گلدونا و گل ها رو کاشت. گاهی شرمندگی بعضی از کارا تا ابد یاد آدم میمونه. با خودم می گم خب حالا چی بود یه گل بود دیگه! تو که بالاخره اون گل رو هم مثل گلای دیگت خشک کردی. بعد شعورت نمی رسید خواهرت حالش خوب نیست، میخواد گل بکاره که یکم بهتر شه؟ و بعد با این فکرا یهو چشام پر شد و به تمام بیشعوری های خودم فکر کردم. آدم گاهی در رابطه با خانوادش و ادمای نزدیک بهش خیلی بی انصاف میشه، تلخ میشه، همه ی عصبانیتا و خستگی هاشو سر اونا خالی می کنه و انگار همه ی بچه بازی ها و بی منطق بودناش که تو دنیای بیرون بین غریبه ها پذیرفته نیست میتونی جلوی خانوادت در بیاری. با خودم گفتم بیا، حالا برو خواهرت رو از یه قاره ی دیگه بیارش پیش خودت تا یبار دیگه گل بکارید. اصلا میشه؟
یهو اشکام سرازیر شدن و رفتم تو واتساپ براش نوشتم که I miss you.
همین. همینقدر ساده. بدون پس و پیش.
پ.ن: ولی تحمل دلتنگی هزار بار هزار بار هزار بار راحت تر از تحمل دیدن اینه که ببینی کسی که دوستش داری تو رنجه یا خوشحال نیست. میخوام بگم دلتنگی دلیل خوبی برای نگه داشتن آدما نیست. می خوام بگم یه روی سکه ی رفتن ادما دلتنگیه یه روش خوشحالی، تا وقتی که بدونی اونا خوشحالن، حالشون خوبه و امیدوارن. به قول دکتر "د" یه بچه ی دور خوشحال بهتر از بچه ی نزدیک غمگینه.
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی