خرید بک لینک

سهیل و دوستانش سفرشون رو با دوچرخه به سمت یزد و شیراز شروع کردن. عکس های سفرشون رو می بینم و سفرنامه رو می خونم، حس زندگی می ده بهم. سهیل از جمله آدم هاییه که بهت یاد می ده قدردان جزئیات زیبای زندگی باشی.

سفرنامش حس زندگی می ده و دلتنگ سفرم می کنه و مخصوصا همین شهر. یزد.

من این شهر رو دوست دارم. هنوز هم گاهی دلتنگ اون سفر و اون شب های خنکی میشم که می رفتیم میدون میرچخماق و رو اون نیمکتای چوبی، چایی و شربت و بستنی ارزون می خوردیم. یکی از همین شبا خانم پیری که رو نیمکت کناری ما نشسته بود بهمون لبخند زد و گفت: دخترا اهل کجایید؟ با هم اومدید سفر؟ چه جوون، چه قشنگ :) ما هم جوابشو با لبخند دادیم و پیچ و تاب خوردیم از خجالت. با حرف اون خانم انگار تازه درک کرده بودم لحظه ای رو که توش بودیم... ما پنج تا دختر بیست و یکی دو ساله بودیم که داشتیم بهترین روزامونو می گذروندیم و رویاها و آرزوهامون هنوز پیش رومون بود. سرخوش و امیدوار و بیخیال. ولی همون لحظه یه غم خیلی عجیبی هم سراغم اومد که هیچ چیز تو این دنیا پایدار نیست. مطلقا هیچ. جوونی، زیبایی، خوشحالی... و بعد از این احساس غم، آرامش یه نوع پذیرش سراغم اومد. که خب دنیا و قشنگی هاش موندنی نیست، رنجش هم موندنی نیست. تو فقط یه عمر کوتاه داری که تو بازه ی تاریخ دنیا یه نقطه ی کوچیکم نیست، همون نقطه ی کوچیکو با تمام وجودت زندگی کن، رنجشو، شادیشو.

خلاصه که عمیقا دلتنگِ سفر شدم. سهیل از جاده های خیس و بارون خورده عکس می زاره و من دلم برای بوی خاک بارون خورده پر می کشه. از آسمون آبیِ یزد و من دلم میره تا اون آبیِ بی نظیر، از دیوار های گلی،از روستاهای بکر و اصیل... از درخت. درخت های چند صد ساله، درخت هایی که انگار هر کدوم هویت منحصر به فرد خودشون رو دارند.

دلم سفر می خواد! سفر با یارانِ موافق! چون همسفر یه بخش قشنگ و مهم از سفره... ولی بدی فارغ التحصیلی اینه که هر کدوم افتادیم یه گوشه از این نقشه و انگار دیگه جور نمیشه برنامه ها و کارا. به سرم می زنه تنها برم جایی...شاید برم؟

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:23

صفحه بندی