خرید بک لینک

1. امروز این سریال ترکی که اخیرا می دیدم تمام شد.

خب بله اعتراف می کنم که گاهی فیلم ترکی می بینم. قصه ی این فیلم ترکی دیدن ها هم از آنجایی شروع شد که دو سه سال پیش دیدم سطح زبان ترکی ام گیر کرده یکجا و دیگر پیشرفت نمی کنم و بالاخره گاردِ "نه من خودم با کتاب و اینترنت و ویدئوهای آموزشی و فلان ترکی رو یاد می گیرم و لازم نیست سریالای آبکی ترکی رو ببینم و بلاه بلاه بلاه " را کنار گذاشتم و اولین سریال را دیدم که اتفاقا خوشم هم آمد.

بعد هم سریال ترکی شد زنگ تفریح شب های خوابگاه وقتی بعد از کلاس های پشت سرهم و کارها و درگیری های زندگی دانشجویی، بی حوصله و خسته به خوابگاه برمیگشتیم و تمام دلخوشی مان آن چای های آخر شب و دور هم فیلم دیدن و خندیدن و مسخره بازی بود. حوصله ی فیلم های عمیق را نداشتیم و فقط دلمان می خواست پسرهای جذاب و عشق های کلیشه ای و دخترهای زیبا و شیک پوش ببینیم. دخترهایی که هیچ شباهتی به ما نداشتند. آن ها همیشه آرایش کرده و آراسته و شیک بودند و کارهای بزرگ بزرگ می کردند و دل تمام پسرهای اطرافشان را می ربودند. ما ولی صبح ها قبل از کلاسمان اگر هنر می کردیم مقنعه مان را اتو می زدیم و خوابالوده و شاکی جلوی آینه صف می کشیدیم تا کرم های ضدآفتابمان را به صورتمان بمالیم و با چشم ها و دماغ های پف کرده، پسرهای دانشگاه را شیفته و شیدای خود نکردیم و کسی به خاطرمان با کسی نجنگید. ما کارهای بزرگ بزرگ نکردیم و نهایت هنرمان این بود که گاهی در امتحان هایمان الف شویم!

از کجا به کجا رسیدم...داشتم می گفتم، امروز این فیلم تمام شد و از تمامِ دیالوگ های فیلم جمله ی آخرش را دوست داشتم:

"Masumiyet diye bir Şey yok, hayat herkese bir suç yükler"

که یعنی "چیزی به اسم معصومیت وجود ندارد، زندگی بر دوش هر کسی بار گناهی را می گذارد."

2. این سه شنبه در مرکز "ص" که ام اس دارد، برگشت به من گفت از جلسهی قبلش تا الآن احساس بهتری دارد و تشکر کرد که آنجا هستم و گفت کاش همیشه باشم! با شنیدن این حرف چندثانیه ماتم برد. انگار در درون خودم یک نفس عمیق کشیدم که آخیش! پس به دردی هم می خوری! ولی بلافاصله شیطان ناامیدکننده ی درونم صدایش بلند شد که بی خود به این حرف ها دل خوش نکن! خودت هم میدانی چقدر کارنابلدی بچه جان! نفس عمیقی کشیدم و صداهای درونم را خفه کردم و دستم را که بی حرکت روی برگه مانده بود حرکت دادم و پرونده اش را تکمیل کردم.

آخر همان روز ولی با "م" جلسه داشتم، این بچه با هوش زیادی که دارد همیشه مچم را می گیرد، واقعا مقابلش کم میاورم. بعد از اینکه "م" مرکز را ترک کرد شیطان درونم آن عصای آهنینش را پیروزمندانه در هوا تکان داد و گفت : "دیدی گفتم؟" و من با ذهنی مشغول از مرکز بیرون زدم.

3. این روزها فصل مهمی برایم است، تصمیم مهمی باید بگیرم، تصمیمی که خیلی می تواند مسیرم را تغییر دهد، دایم در حال سبک سنگین کردن و فکر کردنم. منتظرم زودتر به نتیجه برسم تا اقدام کنم. واقعیت این است که من آدم شکاکی ام. همیشه بوده ام. هیچ وقت تصمیم گیری برایم راحت نبوده. همیشه غبطه خورده ام به آدم هایی که به سرعت تصمیم می گیرند و بعد تا جایی که می توانند به آن متعهد می مانند. چنین چیزی انگار در مغز من تعریف نشده. مغز من دایما سوال می کند، انتقاد می کند، تصمیم هایم را به چالش می کشد... دلم می خواهد زودتر از این فاز بلاتکلیفی بیرون بیایم و وارد فاز عمل کردم شوم. دلم می خواهد تلاش کنم برای آینده ام. امیدوارم دو سه سال آینده اگر این نوشته را می خوانم از تصمیمم راضی بوده باشم.

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:09

صفحه بندی