خرید بک لینک

اولین باران پاییزی اینجا امروز باریدن گرفت،

کنار پنجره رفتم و چانه ام را روی سنگ سرد کنار پنجره گذاشتم و به برگ های تاکِ باران زده نگاه کردم. احساس آشنایی و دلتنگی سراغم آمد... من قبلا این لحظه را زیسته ام. شونزده ساله بودم، برف سنگینی میبارید، در فرجه های امتحانات ترم اول کتاب هندسه ام روی میزم باز بود و من اصلا حوصله ی قضایای هندسه را نداشتم. احساس می کردم سقف آسمان کوتاه است، احساس می کردم جهان تنگ است، مثل قلبِ من. از پشت میز پا شده بودم و چانه ام را گذاشته بودم روی سنگ سرد کنار پنجره و خنکی اش تا استخوانم رسیده بود. خیره خیره به دانه های برف نگاه می کردم و به زندگی فکر می کردم. به آینده. حالا آینده منم. خیره خیره به قطره های باران نگاه می کنم و به صدای کوبیدنشان روی زمین گوش می دهم. نفس عمیق می کشم و بوی خاک باران خورده در سرم می پیچد. جهان انگار باز تنگ شده است، مثل قلب من. چشم هایم را می بندم و به آینده فکر کنم.

پ.ن: هفت سالِ پیش، در همان پاییز نوجوانی، دقیقا در چنین روزی این نوشته را نوشته ام.

و هشت سال پیش این را. و زمان، همینقدر بی رحم، همینقدر عجیب می گذرد.

بعد از هفت هشت سال انگار هنوز گره های ناگشوده ای در من باقی مانده اند.

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:09

صفحه بندی