خرید بک لینک

پنج شیش سالگیم حیاط خونه برهوت بود. خود خونه هم نیمه جون و تازه ساخت، یه چاردیواری بود که توش پناه بگیری فقط. دیواراش رنگ نداشتن حتی. یروز مامان دستمو گرفت و رفتیم یه نهال ضعیف سیب رو کاشتیم وسطِ حیاط و مامان گفت یه روز بزرگ میشی سیب می چینی برامون. ذوق کردم، تو خیالم شدم شبیه این برنامه کودکا ک چرخ می زنن بین درختا، شدم شبیه هایدی که قهرمانم بود. خیلی دور از ذهن بود این خیال تو اون کویر بزرگ خشک!

درخت اما بزرگ شد واقعا. بزرگ تر و بلند تر از درختای معمول حتی. شاخه هاش می چرخیدن تو آبی آسمون و قشنگیش مستت می کرد. حتی یادمه چندسال سیب هم داد و من مثل رویای بچگیم سیباشو با سبد می چیدم. ولی یه روز پاییز شیفت بعد از ظهر که از دبیرستان برگشتم و هوا غروب و نارنجی و سرد بود دیدم یه عالمه شاخه رو زمینه حیاطه.

و بعد رفتم تو اتاق و گریه کردم. بابا معتقد بود درختی که دیگه بار نداره و حیاطو اشغال کرده باید قطع کرد. و باز مثل همیشه فکر می کردن من زیادی حساسم برای همه چی. اما خب مگه چندتا درخت هست تو دنیا که تو پنج سالگیت با رویا و آرزو کاشته باشی و قد کشیدنشو تا آسمون به چشم دیده باشی؟ چطور میشه آدم اینقدر راحت ریشه های هویت بچگیشو ببره ، بکنه بندازه دور؟

***

امروز صبح که بیدار شدم دیدم شاخه های درخت زردآلو رو زمینن. قلبم تیر کشید مثل شیش هفت سال پیش. دلم برای تمام سالا، برای زردآلو چیدنای اول تابستون، برای تمام قطره های آبی که تو آوندای درخت چرخیده بودن و بهش جون داده بودن، برای سبزیِ بی نهایت قشنگش، برای تموم شبای نوجوونیم که از تنهایی عجیبم پناه می بردم زیرش و ساعت ها عبور ماه رو بین شاخه هاش نگاه می کردم سوخت.

دیگه حتی نای بحث کردن نداشتم. چون لابد من زیادی حساسم.

که نمی فهمم پارکینگ جدید ساختن برای ماشین اولویت داره به درختی که راهو سد کرده.

که عزادار مرگ درختا می شم، که از صبح جرات نکردم از حیاط رد شم.

دنیا دنیای موندن قشنگی ها نیست، باید باورش کنی دختر جان.

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 19 مهر 1397 ساعت: 14:07

صفحه بندی