خرید بک لینک

حتی یادم نیست کدام شب بود، (میبینی؟ حالا شمار این شب ها از دستم خارج است.) عجیب است که من هم say something را جایی شنیدم و گمانم من هم در خودم فرو رفتم. و چیزی در چشم هایم حلقه زد. خواستم که برایت بفرستمش، پشیمان شدم. شاید چون طوری ناامید بودم که فکر نمی کردم حتی این را بشنوی...و یا مهم تر از آن، حس می کردم بی رحمانه ترین چیز این است که به تو بگویم دارم از تو ناامید می شوم. say something, I'm giving up on you.و من نمیخواستم که چنین شود. که می دانستم باید صبوری کنم.

اما میدانی که من هم خودخواهم. مثل تو. مثل باقی ِ آدم ها. یکشب که اندوه به اوج رسیده بود، که انگار هیچ چاره ام نبود، که حتی حوصله ی توضیح اینکه چقدرهمه چیز دردناک است را نداشتم، نوشتم که "کاش باور کنم نیستی." می دانستم بی رحمانه است. با این همه انگشتم را گذاشتم روی دکمه ی ارسال و نفسم را بیرون دادم. حتی مطمئن نیستم فرستادن آن یک جمله واقعا از سر این بود که چنین آرزویی دارم؟ یا دلم می خواست طوری وادارت کنم که چیزی بگویی. واقعیت زمختی است اما خب ما کسانی را که بیشتر دوستمان دارند بیشتر می آزاریم. و حالا تو بعد از چندماه نوشته ای:

{آخرین پیام تو این بود که "کاش باور کنم نیستی." آهنگِ say something رو نمیدونم شنیدی یا نه، اما برای من تاریکترین آهنگِ دنیاست. اولین بار که شنیدم آخر آهنگ بدون اینکه متوجه باشم داشتم گریه میکردم و اصلن حالاهام نبود که اوضاع انقدر بد باشه. دو سال پیش بود شاید. فکر کنم توی آهنگا شنونده با خواننده همراهی میکنه و احساساتش به خاطر خوانندهست اما توی این آهنگ من دقیقن اون آدمی بودم که خواننده داشت باهاش حرف میزد.

Say something, Im giving up on you
Anywhere, I would've followed you
Say something I’m giving up on you
And I’m feeling so small
It was over my head
I know nothing at all

Say something I’m giving up on you
I’m sorry that I couldn’t get to you

فکر کنم این اتفاق، این آیم ساری گفتنه و رفتن، بزرگترین کابوس زندگیم باشه. چون با همهی وجودم میفهمم اون طرفی رو که لال شده، که میخواد حرف بزنه، میخواد تکون بخوره، میخواد یه کاری کنه اما نمیتونه و کنار همهی این نتونستنهاش، ترس فلج کنندهی این هم هست که رها شده بمونه. که ازش ناامید بشن و برن همه، و من که حتا نمیتونم بگم نرو و نمیتونم بگم چقدر دلم میخواد حرف بزنم و تکون بخورم و کاری کنم، اما نمیتونم. ولی به خودم امید دارم، به اینکه معجزه بشه و حرکت کنم اما اگه تو بری، این اتفاق حتا از معجزه هم بعیدتر میشه. بعد هم همه که میگن یه چیزی بگو وگرنه ازت ناامید میشیم و رهات میکنیم. و این آخرها که آدم میخواد از بیزاری از این ترس، حتا گیو آپ ه رو جلوتر هم بندازه چون به نظر میرسه بهرحال اتفاق میافته.

کاش باور کنم که نیستی همین آهنگه بود که هر بار با شنیدنش واقعن مُردم و اصلن نمیدونم چی بود ولی داشتم از ترس میمُردم که اگه واقعن باور کرده باشی...}

پست قبل نامش "وقتی نخ بادبادک را رها می کنی و می گذارد می رود..." بود. از این نوشته بودم که نزدیک ترین کسانم ناامیدم کرده اند. که دیگر مثل گذشته، باوری نیست. که گمانم بالاخره نخ را هم رها کردم. مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی. اما بعد پست را برش داشتم. چرا؟ حقیقتا نمی دانم. فقط خواستم که در صفحه ی اینجا نماند. چیز به درد بخوری توی این وبلاگ برای دیگران پیدا نمی شود. بیشتر شبیه یک ژورنال از احساساتم است در گذر این شش هفت سال... و این برای من معنای کمی ندارد. شاید دلم نمی خواهد این حس را باور کنم. میخواهم این را انکار کنم که زمانی حتی فکر رها کردن به سرم زد. و یا شاید وانمود کردم که رها کرده ام و نمی خواهم اینحا جای تظاهر باشد. و شاید دارم مثل همیشه برای خودم زمان می خرم.. نمی دانم. می توانی هزار شاید دیگر اینجا ردیف کنی و من در برابرشان لال بمانم چون گیجِ محضم.

به تو پیشتر گفته بودم از هیچ چیز به اندازه ی مردن باورم نمیترسم. گفته بودم که اگر گاه عصبانی می شوم بابت باوری است دارد زخمی می شود. کاش حالا که این ها را نوشته ای می توانستم چیزی بگویم. حالا انگار این منم که در سکوتم گیر افتاده ام. و هرشب سرگیجه می گیرم. همه چیز را از نو مرور می کنم، وقایع را، حس را تکه تکه در کنار هم می گذارم که کمی شفاف شود این احساساتی که درشان گیر کرده ام. و نمی شود. گرفتار در آکواریوم تنگ و تاریکی که هرچه به شیشه اش می کوبم نمی شکند تا آب ها جاری شوند و من هم شاید.

و عجیب اینکه تنها تویی که دلم می خواهد از او کمک بخواهم که گره های این کلاف را باز کند... اما نمی توانم. حالا می فهمم بی واژگی که از آن می گفتی چه معنی ای دارد. کاش بتوانم بگویم که چقدر بابت ترسی که داشتی متاسفم. که چقدر سخت است هضم اینکه به تو آسیب رسانده ام.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 4:28 توسط مَن| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 7:05

صفحه بندی