
هشت سال پیش تراپیست تو اتاق درمان ازم پرسیده بود کابوس تکرار شونده داری؟من بغض کردم و کلمهها از گلوم بیرون نیومدن. ساعت جلسه تموم شد و قرار شد تو جلسهی بعد بیشتر ازش حرف بزنیم.اما جلسهی بعدی در کار نبود. من نرفتم. و هشت ساله هنوزم خواب میبینم که دیر شده. خیلی دیر. و با قلبی که تیر می کشه از خواب میپرم و دلم میخواد برگردم عقب. خیلی عقب. به اون زمان تو شکم مامان... نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 0:41 توسط ماوی| | بخوانید...
ادامه مطلب
خراسان1. وقتی فاطمه گفت که از گرفتن جشن عروسی منصرف شده و می خواد یه عقد کوچیک تو مشهد و تو حرم بگیره، اولش تو ذوقم خورد. تو ذهنم جزئیات سفرمون به کرمان و رقصیدن و خندیدن تو عروسی و بعد از جشن رفتن به کویر و کلوتها و رصد آسمون شب رو برنامه ریزی کرده بودم. حالا ولی با این تصمیم دیگه خبری از این داستانا نبود و یه مراسم ساده و بی تکلف پیش رومون بود. قبل از این دو بار به مشهد رفته بودم، یکی تو هشت سالگی و یکی تو زمستون اولین سال دانشجویی. اون زمان ها که تلاش می کردم ته ماندههای باورهای مذهبیمو یکجا جمع کنم و بفهمم با خودم چند چندم، تو یکی از برفی ترین شب های مشهد از طرف انجمن علمی دانشکده به حرم رفته بودم و دعایی کرده بودم که البته مستجاب نشد. اما هنوز هم تصویر صحنِ برفی و خل...
ادامه مطلب
بهمن' href='/last-search/?q=بهمن'>بهمن ۱۴۰۰دانش آموز که بودم، روزایی که کرخت و غصهدار از مدرسه بر میگشتم، بساطم رو میاوردم کنار بخاری و چمباته میزدم، تکالیفمو مینوشتم، وسطاش چرتی میزدم. همون جا کنار بخاری مجله و کتاب میخوندم و بین اینها گاهی سرم رو از کلافگی داخل بالش فرو میکردم. حالا معلمم، همونقدر کلافه و غصه دار چسبیدم به بخاری و سرم رو تو بالش فرو می کنم و قلبم گرم نمیشه. تست کرونام برای بار دوم تو این دو سال مثبت شده و یک هفته است از اتاق بیرون نرفتم و دکتر میگه باید چند روز دیگه هم تو قرنطینه بمونم. بچهها یک هفته ی گذشته به خاطر برف مدرسه نیومدن و چند روز آینده هم من نیستم و قراره معاون بره سر کلاسم. ولی فکرم دائم میره پیش بچهها و کلاسم. او...
ادامه مطلب
باز روزا شلوغ و تند شدن و هضم این تغییرا برای من آسون نیست. منی که همیشه ی خدا، سوزنِ صفحه ی ذهن و دلم گیر کرده یجایی تو گذشته. خواهر داره تصمیمای مهم...
ادامه مطلب
این بی خوابی های شبونه دیگه کلافم کرده راستش. من هیچ ساعت از شبانه روز اندازه ی گرگ و میش صبح و دقیقه های اول بعد از طلوع دوست ندارم. قبلنا روزم رو با...
ادامه مطلب
لحظه ای که تقویم کوچک هدیه اش را بی دلیل ورق میزنی و میبینی دور روز تولدت یک دایره ی ابی کشیده با بال های پرنده ای.برچسبها: Moments to die for نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 1:11 توسط مَن| | ...
ادامه مطلب
So just swallow your sorrow and let it go...
ادامه مطلب
برای آخرین بار مقابل کمدم در کنج اتاق نشستم و محتویاتش را از نظر گذراندم، ستون کتاب ها که تنگ هم جا گرفته اند، دستمال کاغذی، دفترچه یادداشت ها. قلک شیشه ای که برای هدیه گرفتن برای آدم های عزیز زندگیم آنجاست. قرص های ویتامین که باید یادم بیاورند باید بیشتر حواسم باشد به تارموهای سفید متعدد در بیست ...
ادامه مطلب
Exultation is the going Of an inland soul to sea, Past the houses, past the headlands, into deep eteity Bred as we, among the mountains, can the sailor understand the divine intoxication of the first league out from land? Emily Dickinson...
ادامه مطلب