
هشت سال پیش تراپیست تو اتاق درمان ازم پرسیده بود کابوس تکرار شونده داری؟من بغض کردم و کلمهها از گلوم بیرون نیومدن. ساعت جلسه تموم شد و قرار شد تو جلسهی بعد بیشتر ازش حرف بزنیم.اما جلسهی بعدی در کار نبود. من نرفتم. و هشت ساله هنوزم خواب میبینم که دیر شده. خیلی دیر. و با قلبی که تیر می کشه از خواب میپرم و دلم میخواد برگردم عقب. خیلی عقب. به اون زمان تو شکم مامان... نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 0:41 توسط ماوی| | بخوانید...
ادامه مطلب
باز روزا شلوغ و تند شدن و هضم این تغییرا برای من آسون نیست. منی که همیشه ی خدا، سوزنِ صفحه ی ذهن و دلم گیر کرده یجایی تو گذشته. خواهر داره تصمیمای مهم...
ادامه مطلب
این بی خوابی های شبونه دیگه کلافم کرده راستش. من هیچ ساعت از شبانه روز اندازه ی گرگ و میش صبح و دقیقه های اول بعد از طلوع دوست ندارم. قبلنا روزم رو با...
ادامه مطلب
So just swallow your sorrow and let it go...
ادامه مطلب
برای آخرین بار مقابل کمدم در کنج اتاق نشستم و محتویاتش را از نظر گذراندم، ستون کتاب ها که تنگ هم جا گرفته اند، دستمال کاغذی، دفترچه یادداشت ها. قلک شیشه ای که برای هدیه گرفتن برای آدم های عزیز زندگیم آنجاست. قرص های ویتامین که باید یادم بیاورند باید بیشتر حواسم باشد به تارموهای سفید متعدد در بیست ...
ادامه مطلب
Exultation is the going Of an inland soul to sea, Past the houses, past the headlands, into deep eteity Bred as we, among the mountains, can the sailor understand the divine intoxication of the first league out from land? Emily Dickinson...
ادامه مطلب