بزرگراه

متن مرتبط با «كوچك كردن سينه با ليزر» در سایت بزرگراه نوشته شده است

با صدهزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی

  • نیلوبلاگ

    بار دیگه، تنهایی رو انتخاب کردم... حتی با وجود اینکه دیگه مثل سابق عاشق تنهایی نیستم و حتی ازش میترسم... از همیشه تنها موندن.با اینهمه دوباره تنهایی انتخابم شد...کاش دل سپردن انقدر سخت نبود برام. و کاش کسی بود که روشنم میکرد تو زندگی چی برام خوبه چی بد. گیجم و متوجه نمی شم... نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت 12:33 توسط ماوی| | بخوانید...

    ادامه مطلب
  • و بالاخره پس از روزها؛ نفسی تازه

  • نیلوبلاگ

    انگار امسال بعد از سالها زندگی تازه فهمیدم فصل مورد علاقهام بهار است. برگهای تازه و ترد و خیس درختها، شکوفههای درخت زردآلوی حیاط، تپهها و دشتهای تازه سبز شدهی مسیر روستای مدرسه که هرروز کل مسیر یکساعته را از پنجره خیره نگاهشان میکنم، بارانهای گاه به گاه، هوای نه سرد و نه گرم، به اندازه و مطلوب، آبی سیر آسمان، سبزیهای که از لا به لای سیمانهای ترک خوردهی کف زمین یا شیار بین موزاییکها بیرون زدهاند... تمام این سالها این جزییات را دوست داشتهام. پس حالا میتوانم بگویم فصل مورد علاقهام رسیدهاست. البته با نهایت احترام و عشق به سایر فصول!به ف میگفتم عوض شدن فصلها ملال زندگی را برایم کمتر میکند، شاید برای همین است که این سه سال اخیر که در این شهر بودهام حالم بهتر است. یک شهر چهار فصل به تمام معنا. فصله...

    ادامه مطلب
  • ما نباید بمیریم، رویاها بیمادر میشوند*

  • نیلوبلاگ

    میم عزیزم،باید در آن عصر سرد پاییز که در کوچههای خلوت تهران پرسه میزدیم، و من میدیدم که دوباره برای چیزی اشتیاق داری، روی شانهات میزدم و میپرسیدم، که حواست هست؟ میبینی که برق زندگی به چشمانت برگشته؟ آنهم در این روزگار سیاه این سرزمین... میپرسیدم که چقدر زمان گذشته؟ انگار هزار سال... باید میگفتم انگار پس از هزارسال حالا نوبت ماست که به زندگی دهنکجی کنیم، بگوییم بالاخره زیر و زبرش را یاد گرفتیم. میگزاریم موج طوفانهایش از ما عبور کند و با اینهمه باز خواهانش باشیم... پس تمام رازش همین بود؟تو به من بگو چقدر زمان گذشته؟ از عصری دیگر در پاییزی دیگر در کوچهای دیگر که دستانت لرزیده بود و بغضت شکسته. هیچ عابری نبود. ما بودیم و کوچه و اندوه. من دستهایت را گرفته بودم. تمامِ آن لحظه شبیه یک شعر بود. پر ا...

    ادامه مطلب
  • بادکنکِ آبیِ آرزو.

  • نیلوبلاگ

    اوضاع و احوال این روزها اینکه شب ها خواب های آشفته ای می بینم از رها کردنِ رویاهام... تو هر خواب مغموم و مضطرب دنبالِ راه چارهام که رویاهامو برگردونم. که انتخابا و تصمیمامو عوض کنم...خواب ها ادامه ی ...

    ادامه مطلب
  • بازگشت.

  • نیلوبلاگ

    She makes two steps forward and one step back; but the boatmen are stubbo, they work the oars unceasingly, and are not afraid of the high waves. The boat goes on and on. Now she is out of sight, but in half an hour the boatmen will see the steamer lights distinctly, and within an hour they will be by the steamer ladder. So it is in life. . . . In the search for truth man makes two steps forward and one step back. Suffering, mistakes, and weariness of life thrust them back, but the thirst for truth andstubbo will drive them on and on. And who knows? Perhaps they will reach the real truth at last. پس تمام آن دختربچه ی سالهای پیش نمرده است. پس هنوز می شود ادامــــــ ـــــه داد. این "هنوز" ها ک...

    ادامه مطلب