
در ادامه، هر آنچه باید درباره «I made a big mistake» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. !-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> ماوی یعنی آبی، مثل اقیانوس، آسمان، کوهها، و دلتنگی I made a big mistake از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. از گوشه ی عمیق و دور قلبم. دلتنگت هستم.افسوس. ...
ادامه مطلب
هر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و لحن صحبتشان را به خاطر بسپارم. صدای بازی و خندههایشان در گوشم میپیچد.اندازهی یک عمر عشق به من دادید و من همیشه قدردانش خواهم بود. فکر ها در سرم میچرخند، گیجم. بغض میکنم، چرا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ پشیمان نخواهم شد؟ سادگی و زلالی و عشق را با چه چیز میخواهم معاوضه کنم؟ چرا آرام نمی گیرم؟ روزی از خودم نخواهم پرسید که چرا اینچیزها را پشت سر رها کردم در ازای... در ازای چه؟از تصمیم گرفتن بیزارم. از ا...
ادامه مطلب
وارد حیاط مدرسه شدم، داشتم با احتیاط از بین برفهایی که حالا کم کم با آمدن بهار دارند آب میشوند رد میشدم که دیدم باز یکیشان جلوی در ساختمان اصلی مدرسه دارد کشیک میدهد که ببیند من کی وارد مدرسه میشم. بعد هم با عجله دوید سمت کلاس که بچهها را خبر کند. اینطور وقتها یعنی باز نقشهای کشیدند و برنامهای دارند.وارد کلاس که شدم بهترین جشنی که میتوانستم برای ۲۷ سالگی داشته باشم برایم گرفتند. بعد از ورود من متین نفس نفس زنان با کاسهی بزرگ پر از پفیلا وارد کلاس شد. دلم می خواست آن لحظه را فریز کنم برای همیشه. پیراهن سفید و اتوکردهی پلوخوریاش را با کت مردانهی طوسیاش که برایش بزرگ است تن کرده بود. کوله روی دوشش و کاسه در دستش، آماده و مهیا برای جشن!کنارشان شمعهایم را فوت کردم. گفتند آرزو کن... هرچه که فکر می...
ادامه مطلب
کلمات برای من نجات بخش هستند. مثل شفا در جهانی پر از رنج. کلمات مرا از خودم، از فکرهایم و از دنیا نجات میدهند با این همه با بی وفایی ترکشان میکنم. و بعد به خودم می آیم و به روزها و ماههای بی نوشتن و بی کلمه که گذشتهاند نگاه می کنم و احساس می کنم چقدر خالی، چقدر حیف...کلمات انگار زمان را که از دست دادنش همیشه بزرگ ترین ترس زندگیام بوده برایم جاودانه می کند. احساس می کنم روزهایی که ثبت شده اند را از دست نداده ام. احساس می کنم که زندگی کردهام. و حالا بعد از روزها.... بازگشت به سرزمین کلمات.***امروز میشود دقیقا سه ماه و سیزده روز معلمی در این روستا. همیشه انتخاب روستایی که میخواهم در آن تدریس کنم برایم پر چالش است. ذهنیتی از هیچکدام از این روستاها ندارم و فقط چند نام به من تحویل داده میشود که با...
ادامه مطلب
میم عزیزم،باید در آن عصر سرد پاییز که در کوچههای خلوت تهران پرسه میزدیم، و من میدیدم که دوباره برای چیزی اشتیاق داری، روی شانهات میزدم و میپرسیدم، که حواست هست؟ میبینی که برق زندگی به چشمانت برگشته؟ آنهم در این روزگار سیاه این سرزمین... میپرسیدم که چقدر زمان گذشته؟ انگار هزار سال... باید میگفتم انگار پس از هزارسال حالا نوبت ماست که به زندگی دهنکجی کنیم، بگوییم بالاخره زیر و زبرش را یاد گرفتیم. میگزاریم موج طوفانهایش از ما عبور کند و با اینهمه باز خواهانش باشیم... پس تمام رازش همین بود؟تو به من بگو چقدر زمان گذشته؟ از عصری دیگر در پاییزی دیگر در کوچهای دیگر که دستانت لرزیده بود و بغضت شکسته. هیچ عابری نبود. ما بودیم و کوچه و اندوه. من دستهایت را گرفته بودم. تمامِ آن لحظه شبیه یک شعر بود. پر ا...
ادامه مطلب
عکسش را روی تخت بیمارستان میبینم و احساس میکنم چشمهایش برایم آشناست اما نمیشناسمش... زیر عکس را میخوانم که نوشته: رخسانا بعد از دوازده سال زندگی، جهان ما را ترک کرد ذهنم فلش بک میزد به شش سال پیش. بهمن سال ۹۴ بود که این یادداشت را نوشتم. زمستان سال ۹۴ بود که دیدمش، و آن چشمهایش... آن چشمها دختر ۱۹ سالهی آن روزها را هر هفته از آن سر شهر میکشید به این سر شهر. آن چشمها دستِ مرا گرفته بود و به جهان دیگری برده بود. آن چشمها پای کودکان را به دنیای من باز کرد. تصویری از خودش با چشمهایی که خیره به دوربین نگاه میکرد را تا مدتها لای کتابهای دانشگاهم داشتم. آن چشمها دیشب، در زمستان سال ۱۴۰۰ بسته شد. حس عجیبی است... غمگین هستم و نیستم. در این سالها دیگر  ...
ادامه مطلب
چالش اصلی کار تو کلینیک با بچه ها نیست، با مادرهاست. هر روز مادرهای خسته و افسرده و فرسوده از نگه داری بچه های خاص میان کلینیک و من دلم میخواد تک تکشون رو محکم بغل کنم.۱. امروز یکی از مادرها از احساس ...
ادامه مطلب
دلتنگِ کوهستانم!در این لحظه، احساس می کنم هیچ چیز، اندازهی کوهستان فرح و امید را به من بر نمی گرداند. پارسال بود؟ یا پیارسال؟ چنین روزهایی در پناهگاه کلکچال تنهایی برای خودم ول می چرخیدم و پاییز را ...
ادامه مطلب
شب وقتی داشتیم تو پشت بوم مسجد جامع بندر خمیر به عظمت و زیبایی بنا نگاه می کردیم و باد چادرای بندری مون رو می رقصوند،وقتی کنار اسکله صدای موسیقی بندری تو گوشمون می پیچید،وقتی ابراهیم کوچک زیر آفتاب گ...
ادامه مطلب
پنج شیش سالگیم حیاط خونه برهوت بود. خود خونه هم نیمه جون و تازه ساخت، یه چاردیواری بود که توش پناه بگیری فقط. دیواراش رنگ نداشتن حتی. یروز مامان دستمو...
ادامه مطلب
آدمی در سقوط کلمات سقوط می کند شتاب مکنکه ابر بر خانه ات بباردو عشقدر تکه ای نان گم شودهرگز نتوانآدمی را به خانه آوردآدمی در سقوط کلماتسقوط می کندو هنگامی که از زمین برخیزدکلمات نارس رابه عابران تعارف می کندآدمی را تواناییعشق نیستدر عشق می شکند و می میرد! نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم...
ادامه مطلب
در این آخرین روزها دارم ذهنم را مرتب می کنم و می خواهم پرونده ی این سه ماه تابستان را ببندم. خیلی اتفاق ها بنا بود که بیفتد و نیفتاد و برعکس. نمی دانم کی قرار است بپذیریم که زندگی همیشه دوست دارد طوری غافلگیرمان کند، و با شیطنت مهره ی برنامه هایی که با وسواس چیده ایم به هم بریزد و از گوشه ای نگاهمان کند که چگونه با بهت و حیرتمان به سر می کنیم. کم کم دارم این را می پذیرم. منی که آدم برنامه های بلند مدت ریختن حتی برای جزئی ترین اتفاقات زندگی ام بودم. خلاصه ی این سه ماه را بخواهم بگویم این که ذره ذره آب شدم در گذشته... مدت ها بود که انقدر وقت و انرژی صرف نکرده بود...
ادامه مطلب