بزرگراه

متن مرتبط با «بازگشت از مرگ» در سایت بزرگراه نوشته شده است

و بالاخره پس از روزها؛ نفسی تازه

  • نیلوبلاگ

    انگار امسال بعد از سالها زندگی تازه فهمیدم فصل مورد علاقهام بهار است. برگهای تازه و ترد و خیس درختها، شکوفههای درخت زردآلوی حیاط، تپهها و دشتهای تازه سبز شدهی مسیر روستای مدرسه که هرروز کل مسیر یکساعته را از پنجره خیره نگاهشان میکنم، بارانهای گاه به گاه، هوای نه سرد و نه گرم، به اندازه و مطلوب، آبی سیر آسمان، سبزیهای که از لا به لای سیمانهای ترک خوردهی کف زمین یا شیار بین موزاییکها بیرون زدهاند... تمام این سالها این جزییات را دوست داشتهام. پس حالا میتوانم بگویم فصل مورد علاقهام رسیدهاست. البته با نهایت احترام و عشق به سایر فصول!به ف میگفتم عوض شدن فصلها ملال زندگی را برایم کمتر میکند، شاید برای همین است که این سه سال اخیر که در این شهر بودهام حالم بهتر است. یک شهر چهار فصل به تمام معنا. فصله...

    ادامه مطلب
  • پراکنده از زندگی

  • نیلوبلاگ

    نمیدونستم دقیقا چه احساسی دارم. غم؟ خشم؟ بی ارزشی؟ تحقیر شدن؟ ساک باشگاه رو باز کردم. وقتی احساسات اینطور در هم هستند احساس می کنم موجِ گرما توی بدنم در حرکته، بدنم گُر می گیره و نمی دونم باید با مغزم چی کار کنم. اینطور وقتا باید حرکت کنم. ترجیح می دادم بدوم اما تو شهری که کسی منو نمیشناسه. بعضی وقتا دلم می خواد شنل هری پاتر رو داشتم و می تونستم نامرئی بشم. اما نه قدرت نامرئی بودن داشتم نه تو شهر غریبی بودم. لباسا و کتونیا رو چپوندم تو ساک و موهام رو بافتم، جلوی آینه انگشت اشارهام رو گذاشتم رو خط اخمی که وسط ابروهامه و این روزا داره عمیق تر میشه. «ک» از این حالت چهرهام نفرت داشت. خیلی وقتها وسط مکالمه یهو zoned out میشدم می رفتم تو خودم و صداها و تصاویر اطرافم تار می شدند و الکی در جواب حرفا...

    ادامه مطلب
  • از کافه ی گرم بهمن 98 تا بخاری اتاقم بهمن 1400

  • نیلوبلاگ

    بهمن' href='/last-search/?q=بهمن'>بهمن ۱۴۰۰دانش آموز که بودم، روزایی که کرخت و غصهدار از مدرسه بر میگشتم، بساطم رو میاوردم کنار بخاری و چمباته میزدم، تکالیفمو مینوشتم، وسطاش چرتی میزدم. همون جا کنار بخاری مجله و کتاب میخوندم و بین اینها گاهی سرم رو از کلافگی داخل بالش فرو میکردم. حالا معلمم، همونقدر کلافه و غصه دار چسبیدم به بخاری و سرم رو تو بالش فرو می کنم و قلبم گرم نمیشه. تست کرونام برای بار دوم تو این دو سال مثبت شده و یک هفته است از اتاق بیرون نرفتم و دکتر میگه باید چند روز دیگه هم تو قرنطینه بمونم. بچهها یک هفته ی گذشته به خاطر برف مدرسه نیومدن و چند روز آینده هم من نیستم و قراره معاون بره سر کلاسم. ولی فکرم دائم میره پیش بچهها و کلاسم.  او...

    ادامه مطلب
  • عمر در گذر و مرگ در قفا

  • نیلوبلاگ

    عکسش را روی تخت بیمارستان میبینم و احساس میکنم چشمهایش برایم آشناست اما نمیشناسمش... زیر عکس را میخوانم که نوشته: رخسانا بعد از دوازده سال زندگی، جهان ما را ترک کرد ذهنم فلش بک میزد به شش سال پیش. بهمن سال ۹۴ بود که این یادداشت را نوشتم. زمستان سال ۹۴ بود که دیدمش، و آن چشمهایش... آن چشمها دختر ۱۹ سالهی آن روزها را هر هفته از آن سر شهر میکشید به این سر شهر. آن چشمها دستِ مرا گرفته بود و به جهان دیگری برده بود. آن چشمها پای کودکان را به دنیای من باز کرد. تصویری از خودش با چشمهایی که خیره به دوربین نگاه میکرد را تا مدتها لای کتابهای دانشگاهم داشتم. آن چشمها دیشب، در زمستان سال ۱۴۰۰ بسته شد. حس عجیبی است... غمگین هستم و نیستم. در این سالها دیگر  ...

    ادامه مطلب
  • از دلتنگی.

  • نیلوبلاگ

    یک. داشتم پیش خودم حساب میکردم چند شب دیگه شب یلداست؟ بعد یادم افتاد امسال شب یلدا خواهرم نمیتونه خونه باشه.با خودم گفتم بیخیال پس. برنامه ریزی نمی خواد. یه شبه دیگه، مثل شبای دیگه. تصور کردم خودم...

    ادامه مطلب
  • از خوشحالی.

  • نیلوبلاگ

    اون روز علی پرسید چه کاری یا چه چیزی هست که همیشه خوشحالت کنه؟یه کم فکر کردم و گفتم کلیشه ای به نظر برسه شاید ولی طبیعت! طبیعت همیشه منو خوشحال می کنه. چون انگار تنها وقتایی که دنیا رو به اون شکلی که ...

    ادامه مطلب
  • بازگشت.

  • نیلوبلاگ

    She makes two steps forward and one step back; but the boatmen are stubbo, they work the oars unceasingly, and are not afraid of the high waves. The boat goes on and on. Now she is out of sight, but in half an hour the boatmen will see the steamer lights distinctly, and within an hour they will be by the steamer ladder. So it is in life. . . . In the search for truth man makes two steps forward and one step back. Suffering, mistakes, and weariness of life thrust them back, but the thirst for truth andstubbo will drive them on and on. And who knows? Perhaps they will reach the real truth at last. پس تمام آن دختربچه ی سالهای پیش نمرده است. پس هنوز می شود ادامــــــ ـــــه داد. این "هنوز" ها ک...

    ادامه مطلب